هشام بن حكم

بسم الله/سوال بنده پيرامون شخصيت هشام بن حكم است.او كه بود و آيا اينكه ايشان از مجسمه بوده صحيح است؟آيا همانطور كه ذكر شده ﻟﯿﺲ اﻟﻘﻮل ﻣﺎ ﻗﺎل اﻟﻬﺸﺎﻣﺎندو هشام(بن حكم و بن سالم) مورد وثوق نيستند؟

پاسخ: سوال شما از قسمت هاي متعددي تشكيل مي شد كه هر يك نيازمند پاسخي مجزا و مفصل بود. براي جلوگيري از به هم ريختن بحث ها, پاسخ هر قسمت به صورت جداگانه خدمتتان ارائه مي گردد .
هشام بن حكم كه بود؟
متولد «كوفه» و بزرگ شده «واسطه» بود و در «بغداد» پارچه فروشي مي كرد.
در ابتدا جهنمي مذهب بود ، ولي بعد از چند مناظره با امام صادق (عليه السلام) به مذهب تشيع گرويد و جزو ستاره هاي درخشان اين مذهب شد.(1)
امام جعفر صادق(عليه السلام) به جزتعداد كمي از شاگردانش ، بقيه را از بحث و مناظره با مخالفان منع مي كرد. هشام با وجودسن كم و جواني اش ، در رأس كساني بود كه امام به آنان اجازه بحث و گفت و گوي علمي داده بود.(2)
آن حضرت به هشام بسيار علاقه داشت و درباره وي فرمود :«هشام ،خواهان و جوينده حقِ ما ،پيش برنده حرف ما ، تأييد و تصديق كننده ما ، و به خاك مالنده دماغ دشمن ماست . هر كس از او پيروي كند و پا جاي پا او بگذارد ، از ما اطاعت و پيروي كرده و هر كس منكر او شود و با وي مخالفت بورزد ، البته با ما دشمني كرده و منكر ما شده است.»(3)
امام رضا (عليه السلام) در بيان مقام هشام فرمود : «او بنده اي صالح بود.» امام جواد (عليه السلام) نيز فرموده :«خداوندهشام را رحمت كند. او چقدر از ما دفاع كرد.»(4)
هنگامي كه هشام در كوفه زندگي مي كرد، اين شهر پايگاه مذهب هاي مختلف شده بود و علم كلام در آنجا به شدت رواج داشت . در حقيقت ، كوفه محل بحث و گفت وگو ودرگيري اصحاب مذاهب مختلف بود.
هشام بن حكم كه در علم كلام سابقه اي طولاني داشت ، هنگام بحث و مناظره ، با نيرو و توان خاصي ، نظريات متكلمان ديگر فرقه هاي اسلامي را رد مي كرد . اين شهامت و قدرت در مناظره براي دفاع از تشيع ،قول شفاعت امام صادق (عليه السلام) را در پي داشت .(5)
هارون الرشيد كه كينه بزرگي از هشام به دل داشت ، تصميم به قتل او گرفته بود، ولي يحيي بن خالد برمكي (وزير هارون) ، از او دفاع كرد و نظر هارون را درباره هشام تغيير داد.
يحيي بن خالد برمكي ،براي روشن شدن ذهن ها مجلس مناظره اي دربغداد تشكيل داده بود كه رياست آن با هشام بن حكم بود و وي بحث هاي فراواني درباره امامت مي كرد.
هارون كه در گوشه اي مخفي شده بود مي ديد كه هشام چگونه بحث مي كند . در پايان ،با پيروزي هشام ، هارون با ناراحتي گفت : «زبان هشام ، از هزار شمشير ، برنده تر است.»(6)
هارون در همان محفل مناظره ، تصميم به قتل هشام گرفت . ولي يحيي بن خالد به هشام اطلاع داد و او مجلس را ترك كرد. وي يكسره به كوفه رفت و در خانه بشير پنهان شد؛ گماشتگان هارون همچنان به دنبالش بودند.
هشام بيمار شد و بشير براي او طبيبي آورد؛ ولي هشام گفت : «من به زودي مي ميرم ، جسدم را نيمه شب كنار سر مزار حضرت اميرالمؤمنين (عليه السلام) ببر و بر روي جسدم كاغذي بگذار و بنويس كه اين بدن هشام است كه خليفه درصدد دستگيري او بود و او به مرگ طبيعي از دنيا رفته است.» بشير به اين وصيت عمل كرد. صبح ،والي از ماجرا با خبر شد به خليفه گزارش داد. هارون چون نامه را خواند ، گفت : «الحمدالله كه ما از شر وي نجات يافتيم.»
وفات هشام در سال 179 ، پس از شهادت امام كاظم(عليه السلام) بود .(7)
هشام ،كتاب هاي بسياري تأليف كرده كه 29 عدد از آنها مشهورترند ؛كتاب هايي پربار ، نافع و روشن ، كه در وضوح بيان و بلندي برهان در اصول و فروع و در توحيد و فلسفه عقيله و رد آراي مخالفان اسلام و اهل بيت و غلو كنندگان آنها ممتازند.(8)
چند روز به آغاز مراسم حج مانده بود. امام صادق (عليه السلام) به رسم هر سال ، در خيمه اش در كوهي كنار حرم مكه به سر مي برد كه ناگهان ديد شتر سواري نزديك مي شود. حضرت فرمود:به خداي كعبه سوگند كه سواره اين شتر ، هشام است كه به اينجا مي آيد . هشام در آن هنگام نوجوان بود و تازه موي بر صورتش روييده بود و همه حاضران در آن جمع در سن و سال از او بزرگ تر بودند. اما پس از استقبال گرم از او ،برايش جا باز كرد و در شأن وي فرمود:«ناصرُنا بِقَلْبِهِ وَ لِسانِهِ وَ يَدِهِ ؛ هشام با دل و زبان و عملش ياري كننده ماست.»(9)
امام ، از هشام كه تازه از راه رسيده بود ، خواست براي اثبات مقام علمي اش ، درباره نام هاي خداوند متعال و فروعات آنها سخن گويد . هشام همه را به نيكي توضيح داد. حضرت پرسيد : «هشام! آيا چنان فهم داري كه با درك و تفكرات
دشمنان ما را دفع كني؟» هشام گفت : آري . امام فرمود :«خداوند ، تو را در اين راه ثابت قدم داردو ازآن بهره مند سازد.» هشام مي گفت كه بعد از اين دعا ، هرگز در بحث هاي خداشناسي و توحيد شكست نخوردم.(10)
او بسيار مورد توجه امام صادق (عليه السلام) بود؛ چنان كه روزي ، حضرت وي را به حضور طلبيد و فرمود: درباره تو سخني مي گويم كه رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم ) به حسان بن ثابت انصاري (شاعر معروف پيامبر ، كه با شعرش از حريم اسلام حمايت مي كرد) فرمود؛ پيامبر فرمود:«تاوقتي ما رابا زبانت ياري مي كني ، پيوسته تو را روح القدس تأييد كند.»(11)
پايه هاي اعتقادي و شخصيت والاي علمي هشام ، در مكتب امام صادق (عليه السلام) استوار شد . پس از شهادت پيشواي ششم در سال 148 ، هشام به امام كاظم (عليه السلام) روي آورد و از محضر آن امام والامقام بهره مند شد و در شمار شاگردان و ياران آن حضرت جاي گرفت . او نزد هفتمين امام شيعه چنان جايگاهي يافت كه تاريخ نگاران ،وي رااز كارگزاران مطمئن و مورد عنايت خاص آن حضرت شمرده اند.(12)
پي نوشت ها :
1. نك : مهدي پيشوايي ، سيره پيشوايان ، صص 373-375.
2. فهرست ابن نديم ، ص 263.
3. صفايي ، هشام بن حكم ، ص 14؛ رجال نجاشي ، 433.
4. نك : هشام بن حكم ، ص 121.
5. نك : محمدتقي شوشتري ، قاموس الرجال ، ج9 ، ص 317
6. نك: اردبيلي ، جامع الرواه ، ج2 ، ص313.
7. نك :شيخ عباس قمي ، سفينه البحار ، ج2 ، صص 719 و 720.
8. نك : هشام بن حكم ، ص14.
9. بحارالانوار ، ج10 ، ص295.
10.نك : سيد هاشم بحراني ، تفسير برهان ، ج1 ، ص420.
11. نك : عبدالله مامقاني ، تنقيح المقال ، ج3 ، ص294.
12. نك : سيد ابوالقاسم موسوي خويي ، معجم الرجال الحديث ، ج 19، ص271.

دلايل و قرينه هاي نفي شبهه تجسيم از هشام
1.مفهوم جسميت نزد هشام به معناي شيء است و نه به معناي داراي ابعاد واعراض
مفهوم جسميت نزد هشام اصطلاح ديگري است كه با آنچه متعارف است- كه از لوازم آن، طول و عرض وعمق است- تفاوت دارد. مراد او تجسيم معنوي حقيقي براي جسم مادي نيست. پس مقصود او از اين كه او «جسمي است، نه مانند اجسام» نسبت به خداوند تعالي اين است كه او مي خواهد معناي «شيئ لا كالاشياء»را- كه از فرمايش خداي تعالي: (لَيسَ كَمِثلِه شَيءٌ) اخذ شده- به تصوير بكشد. پس حقيقت شيء بودن، مفهوم مشترك بين خداي تعالي وغير اوست؛ چنان كه برخي از صفات، همچون رازق، عالم و... بين هر دومشترك است. اما دراين امر خداوند- عزوجل- به خاطر ويژگي وجودي قائم به ذاتش - كه در ديگر اشيا يافت نمي شود- ممتاز است ونه خدا به آنها شبيه است ونه آنها به خدا. پس از حيث اثبات شيء بودن براي خدا او از حد تعطيل خارج مي شود واز حيث نفي مانند براي او- جل وعلا- از حدود تشبيه به اشياي ديگر خارج مي گردد.
واين گونه، تنزيه كامل براي خداوند، بدون تعارض بين دومقوله ثابت مي گردد. لذا مي بينيم كه آية الله خويي مي فرمايد كه هشام دراطلاق مصطلح واستعمال آن اشتباه كرده است، نه دراعتقادات. پس اعتقاد اوصحيح است وغباري برآن نيست. او مي گويد:
اگر بپذيريم كه هشام لفظ جسم را برخداي سبحان اطلاق كرده است، اودراطلاق واستعمال لفظ درخلاف معناي آن اشتباه كرده است واين، خطاي دراعتقاد اومحسوب نمي شود.
روايتي كه كليني به نقل از عبدالرحمان حماني روايت كرد، ما را به اين معنا رهنمون مي كند. در آن روايت، هشام گمان كرد كه خداوندجسمي است كه مانند ندارد؛ زيرا كه او مماثلت را نفي كرد. ودلالت دارد براين كه هشام ازجسم، معناي معهود آن را اراده نكرده بود وگرنه نفي مماثلت صحيح نبود، بلكه معناي ديگري را اراده كرده بود؛ اگر چه دراينجا خطا كرده است.(1)
اشعري وابن ابي الحديد نيز اين مفهوم رابه معناي اين كه او شي ء اي قائم به ذاتش است، معنا كرده اند.
ابوالحسن اشعري درالمقالات مي گويد:
هشام به حكم گفت معناي جسم اين است كه اوموجود است؛ چه بسا مي گويد مقصودم از جسم گفتنم، موجود است واو شيء است واو قائم به خودش است.(2)
وابن ابي الحديد گفته است:
اما كسي كه گفته است كه او جسم است، ولي نه مانند اجسام، اين معنا را در نظر داشته كه او به خلاف عرض است ومحال از او توهم فعل شود واز اومعناي جسميت را نفي كرده است. او اين لفظ را به معناي او شيء است، نه مانند اشيا وذات است كه مانند ذات ها نيست، اطلاق كرده است. وفهم مقصودشان آسان است؛ زيرا اختلاف آنها درعبارت است وآنها عبارت اند از: علي بن منصور، سكاك، يونس بن عبدالرحمان وفضل بن شاذان كه همگي آنها از قدماي رجال شيعه هستند.اين قول از ابن كرام واصحابش صادر شده است.آنها گفتند: معناي قول ما كه درباره ي خداي سبحان مي گوييم جسم، اين است كه او قائم به ذاتش است، نه قائم به غير ذاتش.(3)
پس اصطلاحي خاص نزد هشام بن حكم وبعضي از شاگردانش دراطلاق لفظ جسم بر ذات الهي وجود دارد وما نمي توانيم اورا متهم سازيم كه او قايل به تجسيم است؛ زيرا آن با اصول عقلي وشرعي مخالفتي ندارد. آري اگر گفته شود كه جسم، اسمي براي خداست، اين با توقيفي بودن اسامي خداي تبارك وتعالي مرتبط است وآن بحث ديگري است كه برخي اين معنا را جايز شمرده اند. (4)
ابن حزم گفته است:
اگر به ما نصي مبني برجسم ناميدن خدا برسد ، واجب است كه اورا بدين نام بناميم. وما در اين هنگام مي گوييم كه اومثل اجسام نيست؛ همچنان كه در خصوص عليم وقدير وحي مي گوييم.(5)

2. هشام ديگران را محكوم مي كندوبا ايشان معارضه مي كند، بدون اين كه براين حكم اعتقادي داشته باشد
هنگامي كه هشام بن حكم، با معتزله وديگران مناظره مي كند، يكي از چهار چوب هاي پذيرفته شده درمناظره، الزام ديگران به وسيله ي برخي از چيزهايي است كه خودشان گفته اند.اين بدان معنا نيست كه اوخود بدان حكم ايمان دارد. وقتي كه هشام با علاف را مناظره مي كند، به او مي گويد چرا نمي گويي كه اوجسمي است، نه مانند اجسام وصورتي است، نه مانند صورت ها. اين از باب ملزم كردن دشمن است وضرورتاً بدين معنا نيست كه خود بدان ايمان دارد وبه آن معتقد است. اين مسأله نزد ارباب مناظرات واضح است.وهشام به شهادت بسياري از علما يكي از مناظره كننده هاي چيره دست بود؛ آن گونه كه در اعلام تراجم گذشت.
سيد مرتضي دركتاب الشافي خودمي گويد:
او اين مطالب را بر سبيل معارضه با معتزله بر زبان جاري ساخت.به ايشان گفت : اگر مي گوييد كه خداي تعالي شيء است، نه مانند اشيا، پس بگوييد: او جسم است، نه مانند اجسام.
اين گونه نيست كه هر كسي چيزي را عرضه كند ودر باره ي آن سؤال بكند، خود به آن اعتقاد وتدين دارد.گاهي جايز است كه آن را قصد كند تا جواب اين مسأله را استخراج كند وبه آنچه نزد آنهاست، دست يابد . يا اين كه قصور آنها را در بيان جواب مورد رضايت، آشكار كندو ... .(6)
وشهرستاني گفته است:
شايسته نيست كه از الزام هاي او بر معتزله غفلت شود.اودر پس آن چيزي است كه دشمن را بر آن محكوم مي كند و در مقابل آنچه از تشبيه است كه اظهار ميدارد. اوبا علاف مناظره كرد ودر الزام اوگفت: تو مي گويي كه باري تعالي عالم به علم است وعلمش عين ذاتش است وپديده ها با او كه عالم برعلم است، شريك اند واين، با آن كه عملش عين ذاتش باشد، تباين دارد.اوعالم است ، نه مانند عالمان.پس چرا نمي گويي اوجسم است، نه چون اجسام وصورتي است، نه همانند صورت ها واندازه اي دارد ، نه مانند اندازه هاو... .(7)
عجيب است كه شهرستاني به اين امر اعتراف مي كند، اما او را به اموري متهم مي سازد كه شايسته ي جايگاه علمي هشام نيست. با اين كه بيشتر تهمت ها برزبان جاحظ وشهرستاني جاري شده است، ولي آنها براي ما تقيدي نمي آورد.

3. روايت هشام از امام صادق(ع) درنفي تجسيم
اگر فرض كنيم كه هشام به مقوله ي تجسيم اعتقاد دارد، پس چرا او از امامانش (ع) رواياتي را نقل مي كند كه اين شبه را نفي مي نمايند.
فقد روي الكليني، عن علي بن ابراهيم، عن أبيه، عن العباس بن عمرو، عن هشام بن الحكم ، عن أبي عبدالله (ع) ، أنه قال للزنديق حين سأله. وقال: فتقول إنه سميع البصير، قال(ع) :«هو سميع بصير، سميع بغير جارية ، وبصير بغير آلة، بل سميع بنفسه، وبصير بنفسه».(8)
هشام بن حكم درضمن حديث سؤال زنديق از امام صادق (ع) گويد كه آن زنديق گفت: تومي گويي خدا شنوا وبيناست؟ امام فرمود: « آري اوشنوا وبيناست، شنواست بي اندام وبيناست، بدون ابزار، بلكه به ذات خود مي شنود وبه ذات خود مي بيند».
دراين روايت ، دلالت روشني است براين كه اوبه تجسيم اعتقاد نداشته است؛ وگرنه چرا اين حديث را از امام صادق(ع) روايت كرده است؟

4.پيش گام حق ودفع كننده ي باطل نمي تواند از مجسمه باشد
عاقلانه نيست كه شخص مدافع وياور حق متهم شود كه قايل به تجسيم يا تشبيه است.دربرخي از روايات گذشت كه امام صادق(ع) درحق اوفرموده است كه هشام بن حكم پيش قراول حق ما و پيش برنده ي سخن ماست، تأييد كننده صداقت ما و دور كننده ي دشمنان باطل ماست. هر كس از او و فرمانش تبعيت كند، از ما تبعيت كرده است. ونيز اين فرمايش امام صادق(ع) كه او يار ما با قلب ودست وزبانش است.(9)
همچنين هنگامي كه هشام از اسماي الهي واشتقاقات پرسيد، امام فرمود:
أفهمت يا هشام! فهماً تدفع به و تناضل به اعداء نا المتخذين مع الله- عز وجل- غيره؟
قال: نعم. قال: نفعك الله به وثبتك يا هشام! (10)
آيا فهميده اي اي هشام، به گونه اي كه بتواني دفاع كني وبر دشمنان ما - كه ديگري را با خدا شريك گرفته اند- درمباحثه غلبه كني؟ عرض كردم: آري. فرمود: اي هشام، خدايت به آن سود دهد وبر آن پا برجايت دارد!
معمول ومنطقي به نظر نمي رسد كه امام (ع) او را به محاجه ومناظره گسيل دارد، درحالي كه او مي داند كه هشام از كساني است كه به تجسيم وتشبيه اعتقاد دارد.

5.علامه اميني ادعاي تجسيم منسوب به هشام از سوي شهرستاني را مردود مي شمارد
علامه اميني در رد شهرستاني - كه هشام را به تجسيم متهم كرده- گفته است:
اين عقايد باطلي است كه به رجال شيعي نسبت مي دهند؛ مرداني كه همواره دستورهاي ائمه (ع) را همچون سايه دنبال مي كنند. آنها عقيده اي را نمي پذيرند وآموخته اي را نشر نمي دهند وحكمي را نمي پراكنند ونسبت به ديدگاهي اظهار عقيده نمي كنند، جز آن كه از ائمه(ع) برآن، دليلي غير قابل انكاريا بياني كافي يا فتوايي محكم يا نظري نافذ بيابند.علاوه براين، احاديث همه ي آنها در عقايد واحكام ومعارف الهي دركتاب هاي شيعه پراكنده شده و در دسترس است وديد گان بر روي آنها دوخته و دل ها نسبت بدان ها شيفته. اين، و سخناني كه به آنها نسبت داده مي شود، نقيض هم هستند. كتاب ها وآثار جاويدانشان را بگير وببين كه هيچ كدام از اين مباحث ربطي به آنها ندارد، بلكه آنها با زباني تند به دفع ومقابله با اين تهمت ها مي پردازند ومدح ائمه (ع) براي آنها به حد زيادي است واگر آنها از يكي از ايشان اتهامي اين چنيني سراغ داشتند، حتماً به خاطر مراقبت از مردم درمقابل گمراهي برآنها مي تاختند؛ همان گونه كه با اهل بدعت وضلالت كردند.
اينها مردان عالم شيعه اند وبساط سخن درباره ي احوال ايشان گسترده است وآنها دريك كلام، از هر عيبي كه آنها را متهم سازد، پيراسته اند. ايشان درميان قوم از اضدادشان- كه از ايشان دورند ونسبت به ايشان وشرح حالشان جاهل اند- شناخته ترند وبا آنها درهيچ يك از حالات جمع نمي شوند.
درميان شيعه، از قديم الايام تا امروز، كسي اعتراف نداردواطلاع ندارد از وجود اين فرقه هاي هشاميه، زراريه ويونسيه كه شهرستاني ونظاير او به شيعه نسبت مي دهند؛ همچون فرقه هاي ديگري كه براي شيعه ذكر كرده است. (11)
علامه اميني قايلان به تهمت تجسيم به هشام را از اين كار باز مي دارد واو را از اين تهمت پيراسته مي دارد. براين باوريم كه اميني اعتقاد دارد كه هشام، اگر چه از تجسيم، آن گونه كه مصطلح است واستعمال مي شود، سخن گفته است، ولي مقصود اوتجسيم معنوي داراي ابعاد مادي ومجموعه ي جسمي از اعراض وجايگاه و طول وعرض وعمق نبوده است، بلكه مقصود او، آن گونه كه ما پيش تر گفتيم، از مقوله «جسم لا كالاجسام» به مثابه سخن «شيء لا كالاشياء» بوده است وجسم را مانند شيء، اصطلاحاً ولفظاً، تصور كرده است.
يعني او وجود خداي تعالي را به شيء بودن ثابت كرده است، اما درهمان وقت او را از حد تعطيل خارج ساخته است. همچنين است «لا كالاجسام»، يعني «لا كالاشياء» واز خداي تبارك وتعالي هر مشابهي با جسم را نفي كرده است وهمساني بين آن دو، خارج ساختن خدا از حد تشبيه است؛ همان گونه كه آيه (لَيسَ كَمِثلِهِ شَيء) (12) برآن دلالت دارد.
اين آيه همساني با ديگر اشيا را از خداوند نفي مي كند كه اين همان تنزيه ي كاملي است كه در آن شائبه ي تجسيم وجود ندارد.

ديدگاه شيخ مفيد درباره ي اين مبحث
يك مطلب باقي مانده است وآن، گفتار شيخ مفيد(رح) است كه دستاويز برخي براي متهم ساختن هشام به تجسيم شده است.اومي گويد:
لم يكن في سلفنا من تدين بالتشبيه من طريق المعني، وانما خالف هشام واصحاب جماعة اصحاب ابي عبدالله(ع) بقوله في الجسم، فزعم ان الله جسم لا كالاجسام؛ (13)
درپيشينيان ما كسي به تشبيه معنوي اعتقاد ندارد، و فقط هشام واصحابش درگفتگو درباب جسم بودن خدا با گروهي از اصحاب امام صادق(ع) مخالفت كرده اند وگمان كرده اند كه خداوند جسم است، اما نه چون اجسام.
ماجواب خود را درباره ي اين مطلب وآنچه اين شبهه را از هشام دور مي سازد، گفته ايم. درقول مفيد مسامحه اي وجود دارد. ما از عبارت او اين گونه مي فهميم كه هشام، با توجه به «بقوله في الجسم » در جسم بودن خدا حرف دارد، نه اين كه او با اعتقاد به جسم بودن خدا با ايشان مخالفت كرده باشد. پس مفهومي كه هشام با آن، با تمامي شيعه مخالفت كرده، اصطلاحي بيش نيست. واين اصطلاحي مخصوص به خود اوست كه به خاطر فراواني مناظراتش با خصم، آنها را ساخته است.اين تعابير ضرورتاً از عقيده او، همان گونه كه گذشت، سخن نمي گويد واو از آن ، تجسم معنوي را اراده نكرده است.

نتيجه
از آنچه تقديم شد، امور زير نتيجه مي شود:
1.تاريخ او را از اين تهمت تبرئه مي كند
تاريخ نمي تواند براي ما ثابت كند كه هشام از مجسمه بود، بلكه از تاريخ درمي يابيم كه اختلافاتي درباره ي احوال او وجود دارد. بلكه، برعكس، براي ما بازگو مي كند كه اوشخصيت بزرگي بوده و وزني علمي داشته است. واو از مبرزترين مناظره كنندگان به شمار مي رفته كه نظير او را كمتر مي توان درتاريخ يافت، بويژه درميدان عقيده وكلام. اوكرّ وفرهايي درمناظره با معتزله وديگران داشته واز مذهب اهل بيت وقواعدي كه به تنزيه مطلق خدا منتهي مي شود وبا تجسيم درنمي آميزد دفاع كرده است.
2.همچنين اهل رجال
تراجم رجال با ما از اين سخن مي گويد كه اين مرد بعيد است كه به چنين اتهاماتي متهم شود.او از متكلمان بزرگ شيعه محسوب مي شود ودر روايات ثقه است وائمه ي شيعه مانند امام صادق وامام كاظم (ع) او رادر بيشتر مواقع، ستوده اند وامام رضا (ع) براي اوطلب رحمت نموده وحاسدان را سبب چنين اتهامي به وي معرفي كرده است.
1.گواهي موثقان او را از شبهه ي تجسيم منزه مي سازد
گواهي هايي را بر شمرديم كه او را از شبهه ي تجسيم پيراسته مي دارد؛ آن گونه كه درقول نجاشي بود كه اوحس التحقيق است وگفتيم كه مراد از اين وصف آن است كه آنچه هشام بدان معتقد است ، مطابق مذهب واصول وقواعد مبتني برتنزيه به جميع ابعادش است.
ونيز شهادت علامه حلي كه از او دفاع كرد و دركتابش به اتهامات عليه وي پاسخ داد وسپس اورا به مرد عظيم الشأن ورفيع المنزلت توصيف كرد.
همچنين شهادت ابن داود كه درباره ي اوگفت، حال عقيده اومعلوم است وثناهاي اصحاب براي او متواتر است. ونيز گواهي آية الله خويي به برائت اواز اين تهمت را نقل كرديم كه گفت من اعتقادي به رواياتي كه هشام در آنها به تجسيم متهم شده است، ندارم وهمه آنها را موضوع ومجهول دانست و سبب وضع آنها را حسد وبغض نسبت به هشام برشمرد.
2.ضعف تمامي رواياتي كه درآنها هشام متهم به تجسيم شده است
ما درتمامي اين روايات مناقشه كرديم وروشن كرديم كه آنها ضعيف اند واعتباري ندارند.
3.قراين و دلالت هايي كه اين شبهه را باطل مي سازند
به نفي اين شبهه با ادله وقرايني كه او را از اين اتهام پيراسته مي سازند، استدلال كرديم كه از جمله ي آنها اين است كه :
اين مفهوم، يعني جسم درلفظ به معناي شيء است، نه درمعنا ونيز اين اصطلاح به هنگام مناظره براي الزام آمده است؛ بدون اين كه بدان اعتقادي وجود داشته باشد.
اينك مي توانيم از خلال اين بحث ها حكم كنيم كه هشام ازعلماي بزرگ شمرده مي شود وتوانمندي هاي زيادي در دفاع از مذهب داشته است واين مذهب برنفي تجسيم وتشبيه استوار است. پس اين شبهه، به مقتضاي مجموع بحث گذشته، نمي تواند به هشام انتساب يابد.

پي‌نوشت‌ها:
1- معجم رجال الحديث، ج20، ص 320- 321.
2- مقالات الاسلاميين، ص 304.
3- شرح نهج البلاغه، ج3، ص 228.
4- اين آن چيزي است كه دركلمات جبّايي يافته ايم.اومي گويد: اگر عقل دلالت كند كه خداوند عالم است، پس واجب است كه او را عالم بناميم؛ اگر چه اوخودش را به اين نام نناميده باشد، درصورتي كه دلالت برمعنا كند وهمچنين است درساير اسامي. معتزله ي بغداد با او مخالفت كرده اند و معتقدند جايز نيست خدا را به اسمي بناميم كه عقل برصحت معناي آن دلالت دارد، مگر آن كه خود باري تعالي خود را بدين نام خوانده باشد. (ر.ك :مقالات الاسلاميين، ج1، ص 525).
5- الفصل في الملل والأهوء والنحل، ج2، ص93.
6- الشافي في الامامه، ج1، ص84.
7- الملل والنحل، ج1، ص 185.
8- الكافي، ج1، ص 109.
9- ر.ك :الشافي في الامامة، ج1، ص 85.
10- الكافي، ج1، ص87.
11- الغدير، ج1، ص143.
12- سوره ي شوري، آيه ي 11.
13- الحكايات، ص 77- 78.

نكاتي كليدي درباره هشام بن سالم
جهات اهميت هشام بن سالم
مقبولبت عمومي او: وي برخلاف هشام بن حكم كه جريان خاصي را رقم مي‌زند در كوفه و در بين بسياري از فقهاي اماميه جايگاه برجسته‌اي در متن كوفيان دارد. بهترين متن با گزارشي كوتاه از او رجال نجاشي است كه دال بر اين است كه وي نيز همچون چهار شخصيت اصلي كلامي شيعه يعني زراره و هشام و به احتمالي مومن طاق از موالي بوده است. وي از اعضاي گروه ويژه‌اي است كه از عراق و كوفه براي تشخيص امام بعد از امام صادق عليه‌السلام به مدينه آمده و با ادعاي عبدالله افطح مواجه شدند. وي از موالي بشر بن مروان بوده است. به احتمال زياد وي همان بشربن مروان بن حكم برادر عبدالملك مروان است. وي در سال 72تا 74 والي كوفه بوده است و بعد مرده است. اگر اشكال شود كه از لحاظ زماني اين مساله مطابقت ندارد چون وي در اين سال يا به دنيا نيامده و يا نوزاد بوده است، پس چگونه ممكن كه از موالي بشر شده باشد پاسخ اين است كه شايد وي از موالي خاندان بشر بوده است.
تولد و ريشه هاي فرهنگي و فكري
اما تاريخ تولد او از لحاظ تاريخ كلامي داراي اهميت است. گفته شده كه وي از اسراي فتوحات جوزجان بوده است(نجاشي كشي). معلوم است كه وي خودش از تيره مسلمانان ابتدايي نبوده است. در باب اينكه چه زماني فتوحات جوزجان اتفاق افتاده است. در دو سه مرحله فتوحات جوزجان ادامه داشته است. اين مقاطع از سال 33 آغاز شده و تا سالهاي حدود 80 ادامه داشته است. بعضي گفته اند كه فتوحات مربوط به جوزجان مربوط به جد يا پدر هشام بن سالم است. نكته اين‌جاست كه آيا ما بايد او را شخصيتي پرورده در فرهنگ اسلامي و غيرشيعي يا حتي شيعي مي‌دانيم يا اينكه وي خود از اسيران جوزجان بوده و سابقه‌اي در اسلام نداشته است. احتمال بيشتر اين است كه وي مسلمان زاده است. گفته شده كه او جُعَفي هم هست. يعني از موالي جعفي كه اين هم منافاتي ندارد با بشري بودنش. چون ممكن است كه ولائش منتقل شده باشد.
وفات او
وفات او از اين جهت مهم است كه ما از آن طريق مي‌توانيم بفهميم كه وي چه دوران تاريخي از تشيع را درك كرده است. مسلما وي حدودا هم‌سن مومن طاق و اندكي جوانتر بايد باشد و همچنين مسلما او از هشام بن حكم مسن‌تر بوده است. بنابرسخن نجاشي وي از از اصحاب امام صادق و امام كاظم عليهماالسلام است. قرائن تاريخي هم اين سخن را تاييد ميكند. اما زمان وفاتش مشخص نيست. به احتمال زياد وي در زمان امام كاظم عليه السلام فوت كرده است.
شواهد حضور او در دوره امام كاظم عليه السلام: دو روايتي كه كشي نقل مي‌كند حاكي از اين است كه عبدالرحمن بن حجاج (از روات شيعه) از جانب امام كاظم عليه السلام پيامي براي متكلمان مي‌آورد حاكي از اين كه ديگر اجازه بحث‌هاي كلامي از متكلمان شيعي از طرف امام سلب شده است. كه ادامه‌ي روايت حاكي از اين است كه هشام بن سالم بر خلاف هشام بن حكم اين امر را اطاعت كرد و دست از بحث‌هاي كلامي برداشت. يونس در ادامه مي‌گويد برداشت هشام بن حكم اين بوده است كه منظور از منع از مباحث كلامي فقط در دوره مهدي عباسي بوده است. (كشي، 269) از اين روايت معلوم است كه هشام بن سالم در دوره مهدي عباسي (م169) حضور داشته و پس از او يا مخفي شده و يا وفات پيدا كرده است.
نكته بسيار بسيار مهم كه از اين نامعلومي تاريخ وفات او و هشام بن حكم و ديگران مشخص مي‌شود فشار شديد دوره مهدي عباسي و بعدا تا دوره هارون الرشيد است كه در نتيجه جريان كلامي شيعه را قبضه كرد.
در باب اعتقاد او به صورت داشتن خداوند؛
معروف‌ترين مطلبي كه به وي نسبت داده و خيلي سروصدا راه انداختند اين تعبيراست كه: له صوره. كه در مقابل سخن هشام است كه له جسم. سخن اينجاست كه آيا هشام سالم ميخواهد بگويد خداوندجسم دارد و صورت دارد و در واقع نظريه او يك بخش از نظريه تجسيم است؟ واقعيت اين است كه اين اشتباه از حدود قرن‌هاي چهار به بعد و شايد اولين بار توسط بغدادي در الفرق رخ‌داده وبه معاصرين هم سرايت كرده. در واقع نظريه هشام بن سالم در مقابل هشام بن حكم است نه در كنار او. اما اشعري اين دونظريه را به خوبي از هم تفكيك مي كند.
عبارت اشعري به طور اجمال اين است:
و اختلفت الروافض اصحاب الامامة فى التجسيم و هم ست فرق: فالفرقة الاولى «الهشامية» اصحاب «هشام بن الحكم الرافضى» يزعمون ان معبودهم جسم و له نهاية و حدّ طويل عريض عميق طوله مثل عرضه و عرضه مثل عمقه لا يوفى بعضه على بعض و لم يعيّنوا طولا غير الطويل،(اشعري/31)
لازم به ذكر است كه در آن دوره تجسيم به معناي تشبيه بوده است.
و الفرقة الرابعة من الرافضة «الهشامية» اصحاب «هشام بن سالم الجواليقى» يزعمون ان ربّهم على صورة الانسان و ينكرون ان يكون لحما و دما و يقولون هو نور ساطع يتلألأ بياضا و انه ذو حواسّ خمس كحواسّ الانسان له يد و رجل و انف و اذن و عين و فم و انه يسمع بغير ما يبصر به و كذلك سائر حواسه متغايرة عندهم و حكى «ابو عيسى الورّاق» ان هشام بن سالم كان يزعم ان لربّه و فرة سوداء و ان ذلك نور اسود. (اشعري/34)
قسمت اخيرِ نقل اشعري قابل توجه ما است. نور سياه به چه معني است. به اين معني كه وقتي كه به درجه و رتبه‌اي بالاتر مي‌رسي نور سياه مي‌شود. در عرفان ابن عربي بحث نور سياه در مشاهدات عرفا آمده است. سخن اينجاست كه اين گونه سخنان تعابير زباني و لفظي از يك مشاهده غيرقابل توصيف است. يعني حقيقتي در اين عالم وجود دارد كه ما اگر بخواهيم از آن تعبيري كنيم آن را نور مي‌ناميم. حال ما ميگوييم شخصيتي مثل هشام بن سالم به درجه و رتبه‌اي از فهم رسيده است اما وقتي در مقام بيان آن فهم قرار گرفته دچار لكنت كودكانه شده است. يعني درست همانند يك كودك كه هنوز حرف زدن بلد نيست و درعين اينكه حقائقي را مي‌بيند و مي‌فهمد اما قادر به بيان آنها نيست. در چنين شرائطي هشام اين الفاظ را به زبان مي‌آورد و مخالفان كه حتي در سر درس او نيز حاضر بوده‌اند از آن سوء استفاده را كرده‌اند.
و الفرقة الخامسة [من الرافضة] يزعمون ان ربّ العالمين ضياء خالص و نور بحت و هو كالمصباح الّذي من حيث ما جئته يلقاك بأمرواحد و ليس بذى صورة و لا اعضاء و لا اختلاف فى الاجزاء و انكروا ان يكون على صورة الانسان او على صورة شى‏ء من الحيوان و الفرقة السادسة من الرافضة يزعمون ان ربّهم ليس بجسم و لا بصورة و لا يشبه الاشياء و لا يتحرّك و لا يسكن و لا يماسّ، و قالوا فى التوحيد بقول المعتزلة و الخوارج، و هؤلاء قوم من متأخريهم فاما اوائلهم فانهم كانوا يقولون ما حكينا عنهم من التشبيه‏. (اشعري/35-36)
ظاهرا قول پنجم و ششم هم قول هشام سالم باشد كه تفكيك شده است. چرا كه اين تعبير به نور بحت احتمالا تعبير اوست كه مي‌خواسته بساطت خداوند را توضيح دهد و براي توضيح اين مطلب لفظي به جز نور بحت نيافته است.
بحث صورت داربودن خداوند؛
مجموعه‌اي از روايات كه از سنت پيامبر صلي‌الله‌عليه‌وآله و اهل بيت به نوعي رسيده بود كه پيامبر خدا را ديده است. نه تنها در روايات بلكه در آيات نيز اين اشاره آمده است. سوالي كه مطرح مي‌شده اين بوده كه چگونه اين رويت اتفاق مي‌افتد. در آيات هم مساله وجه الله آمده (مثلا ويبقي وجه ربك) و هم مساله رويت(مثلا وجاءربك و الملك صفاصفا). اماميه در اين دوره تاريخي كه قبل از حضورش در بغداد است در مقابل معتزله قرار دارد. چرا كه ما بعد از ورود به بغداد در خيلي از مواضع سنگرهاي مقابله با معتزله را برچيديم و در مقابل اهل حديث بنا كرديم. لذا شيعه در آن دوره قائل به رويه الله است. صدوق مي‌گويد كه من اگر روايات باب رويت را نقل كنم بعضي به ما اتهام تجسيم مي‌زنند. اين روايات حاكي از اين است كه در اعلي درجه معرفت ، خداوند به حقائق ايمان رويت مي شود. معتزله تمامي اين روايات را منافي عقل مي‌دانسته و تاويل مي‌كردند.بخصوص اين تعبير بسيار شايع بود كه ان الله خلق آدم علي صورته كه كساني كه قائل به صورت شدند و در رأسشان هشام بن سالم قرار داشت به اين متهم شدند كه منظورشان اين است كه خداوند بيني دارد و چشم دارد و... از طرفي دركنار اين جريانات جريان تشبيه منحط هم شروع شده و آرائشان در حال پخش شدن بود كه اين هماهنگي ظاهري بين اين كلمات باعث تحريك مخالفان به بستن اين اتهام مي‌شد.

دیدگاه ها

باسلام

لطف کنید وقتی مطلبی از سایت یا مقاله کپی یا نقل می کنید ذکر منبع فراموش نشود این مطالب در مورد هشام بن حکم و هشام بن سالم عین عبارت استاد دکتر محمد تقی سبحانی است که شما از سایت نعیم ابادی کپی کردید

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

محتویات این فیلد به صورت شخصی نگهداری می شود و در محلی از سایت نمایش داده نمی شود.
  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a><br><em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
1 + 0 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .
By submitting this form, you accept the Mollom privacy policy.