اخبار الطوال - قسمت دوم

اخبارالطوال/ترجمه،ص:201
على (ع) از بيرون شدن جرير خشمگين شد و سوار شد و به خانه جرير آمد و دستور داد در محل نشستن او در آن خانه آتش افروختند، ابو زرعه پسر عموى جرير آمد و گفت بر فرض كه كسى مرتكب جرمى شده باشد در اين خانه كسان بسيار ديگرى هم هستند كه جرمى ندارند و براى تو خطايى نكرده‏اند و حال آنكه اين كار تو موجب ترس ايشان شده است، على (ع) استغفار فرمود و از آنجا به خانه يكى از پسر عموهاى جرير رفت كه نامش نوير بن عامر بود و همراه جرير رفته بود و آنجا را اندكى بر هم زد و برگشت.
گويند و چون على (ع) از داستان جنگ جمل آسوده شد، عبيد الله پسر عمر بن خطاب ترسيد كه آن حضرت او را در قبال خون هرمزان قصاص [224] و اعدام كند و بيرون آمد و به معاويه پيوست، معاويه به عمرو عاص گفت خداوند با آمدن عبيد الله پسر عمر پيش ما ياد او را براى ما زنده فرمود. معاويه از عبيد الله بن عمر خواست كه ميان مردم برخيزد و خون عثمان را بر عهده على (ع) بگذارد و او از اين كار خوددارى كرد معاويه نخست او را خوار و زبون كرد ولى بعد او را به خود نزديك ساخت.
گويند و چون مردم شام تصميم به يارى كردن معاويه گرفتند و خواستند همراه او قيام كنند ابو مسلم خولانى كه از عابدان مردم شام بود پيش معاويه آمد و همراه گروهى از پارسايان با او ديدار كرد و گفت اى معاويه به ما خبر رسيده است كه تو تصميم به جنگ با على بن ابى طالب (ع) گرفته‏اى تو كه سابقه‏اى چون سابقه او ندارى چگونه مى‏خواهى با او درافتى؟ معاويه به آنان گفت من مدعى نيستم كه در فضل چون على (ع) هستم ولى آيا مى‏دانيد كه عثمان مظلوم كشته شده است؟ گفتند آرى گفت پس او قاتلان عثمان را به ما تسليم كند تا حكومت را باو واگذاريم، ابو مسلم گفت همين موضوع را براى او بنويس تا من نامه‏ات را پيش او ببرم، معاويه چنين نوشت.
" بنام خداوند بخشنده مهربان، از معاويه بن ابى سفيان به على بن ابى طالب، درود بر تو، من خداوند بى‏همتا را كه كسى چون او نيست‏
__________________________________________________
224- براى اطلاع بيشتر از جرم عبيد الله بن عمرو كسانى را كه او پس از كشته شدن عمر به بهانه شركت در توطئه كشته است، ر. ك، ابن سعد، طبقات، ج 3 ص 355 چاپ بيروت و ترجمه آن به قلم اين بنده. (م)
اخبارالطوال/ترجمه،ص:202
مى‏ستايم و بعد همانا كه خليفه عثمان در محل تو كشته شد و تو از خانه او هياهو را مى‏شنيدى و با سخن و عمل خود از او دفاع نكردى و به خدا سوگند كه اگر در مورد عثمان صادقانه اقدام كرده بودى و گرفتارى را از او دفع مى‏كردى هيچكس از مردمى كه اين جا و پيش ما هستند از تو روى‏گردان نبودند، تهمت ديگرى كه به تو وارد است پناه دادن تو به قاتلان اوست و ايشان هم اكنون دست و بازو و اطرافيان تو هستند و ياران و نزديكان تو شمرده مى‏شوند، شنيده‏ايم خود را از شركت در كشتن عثمان تبرئه مى‏كنى، اگر در اين موضوع راستگويى، قاتلان او را به ما تسليم كن تا به قصاص او بكشيم و در آن صورت ما از همه مردم زودتر به تو مى‏گرويم و در غير اين صورت براى تو و يارانت نزد ما چيزى جز شمشير نخواهد بود و سوگند به خداوندى كه جز او خدايى نيست ما در خشكى و دريا قاتلان عثمان را مى‏جوييم تا آنان را بكشيم يا در اين راه جانهاى خود را به خداوند ملحق سازيم و السلام".
ابو مسلم با نامه معاويه حركت كرد و خود به كوفه و به حضور على (ع) در آمد و نامه را باو داد و چون على (ع) آن نامه را خواند ابو مسلم چنين گفت.
" اى ابا الحسن تو به كارى قيام كردى و آنرا بر عهده گرفتى كه به خدا سوگند دوست نداريم كسى غير از تو عهده‏دار آن باشد بشرطى كه درباره خودت هم به حق رفتار كنى، همانا عثمان كه خداوند از او خشنود بادا مظلوم كشته شد و اكنون قاتلان او را به ما تسليم كن و تو امير مايى و اگر كسى از مردم با تو مخالفت كند دستهاى ما يار و زبانهاى ما گواه تو خواهد بود و ترا حجت و عذر خواهد بود." على (ع) باو فرمود فردا صبح زود در نماز صبح پيش من آى، و دستور فرمود او را در خانه‏يى فرود آوردند و گراميش داشتند.
فردا صبح ابو مسلم خولانى در حالى كه على (ع) در مسجد بود نزد ايشان آمد و حدود ده هزار تن مرد مسلح را ديد كه همگان جامه جنگ پوشيده و فرياد مى‏كشند كه ما همگى قاتلان عثمانيم، ابو مسلم به على (ع) گفت قومى را مى‏بينم كه ترا با وجود ايشان قدرتى نيست و خيال مى‏كنم بايشان خبر رسيده است كه من براى چه منظورى آمده‏ام و اين كار را از بيم آنكه آنان را تسليم من‏
اخبارالطوال/ترجمه،ص:203
نكنى انجام داده‏اند.
على (ع) فرمود من همه جوانب اين كار را سنجيده‏ام و خيال نمى‏كنم تسليم كردن ايشان به تو و غير تو ممكن باشد اكنون بنشين تا پاسخ نامه‏ات را بنويسم، و چنين نوشت:
" بنام خداوند بخشنده مهربان از بنده خدا على امير مؤمنان به معاوية پسر ابو سفيان، اما بعد اين مرد خولانى نامه‏اى از تو براى من آورد، كه در آن نوشته بودى من نسبت به عثمان قطع رحم كرده و مردم را بر ضد او شورانده‏ام، من اين كار را نكردم چيزى كه هست، خدايش بيامرزد مردم خود بر او خشم گرفتند برخى در كشتن او دست داشتند و برخى از يارى دادن او خوددارى كردند، من در گوشه خانه خود نشستم و از كار او كناره گرفتم تا نتيجه كار آشكار شود و چنانكه ديدى شد اكنون هم هر چه مى‏خواهى بگو، اما اينكه خواسته‏اى كه قاتلان او را به تو تسليم كنم من اين كار را معتقد نيستم زيرا مى‏دانم تو آنرا بهانه‏اى براى رسيدن به آرزوهايت قرار داده‏اى و مى‏خواهى وسيله ترقى خود كنى و مقصود تو خون‏خواهى عثمان نيست و بجان خودم اگر از گمراهى و ستيزه‏جويى خود دست برندارى آنچه به هر سركش ستيزه‏جو مى‏رسد به تو خواهد رسيد. [225] على (ع) براى عمرو عاص هم چنين نوشت:
" بنام خداوند بخشنده مهربان، از بنده خدا على امير مؤمنان به عمرو عاص، اما بعد دنيا آدمى را از كارهاى ديگر بازمى‏دارد و دل بسته به دنيا با حرص گرفتار آن است، هر چيزى كه از آن بدست مى‏آيد موجب حرص بيشتر مى‏شود و از آنچه بدست نياورده با آنچه بدست آورده است بى‏نياز نمى‏شود و از آن پس هم از آنچه بدست آورده است جدا بايد شود و سعادتمند كسى است كه از غير خود پند و عبرت گيرد اعمال خود را با همراهى و همكارى با معاويه باطل مگردان كه او حق را به فراموشى سپرده و باطل را برگزيده است و السلام". [226] عمرو عاص در پاسخ براى على (ع) چنين نوشت:
__________________________________________________
225- 226- اين نامه‏ها باين صورت در نهج البلاغه نيامده است بعضى از كلمات آن در نامه‏هاى ديگر نقل شده است، و اين موضوع با در نظر گرفتن قدمت اخبار الطوال در خور اهميت است و ممكن است از نظر سيد رضى رضوان الله عليه پوشيده مانده باشد. (م)
اخبارالطوال/ترجمه،ص:204
" از عمرو عاص به على بن ابى طالب، اما بعد، آنچه در آن اصلاح ما و موجب الفت و دوستى ميان ماست اين است كه اين دعوت ما را بپذيرى و كار را به شورايى واگذاريم كه ما و ترا به حق و رعايت آن وادارد و مردم هم براستى در قبال راى شورى ما را معذور دارند، و السلام".
گويند و چون على (ع) تصميم به حركت بسوى مردم شام گرفت چون جمعه فرارسيد به منبر رفت خداى را حمد و نيايش كرد و بر رسول خدا درود فرستاد و گفت اى مردم حركت كنيد بسوى دشمنان سنت و قرآن، حركت كنيد بسوى قاتلان مهاجران و انصار، حركت كنيد بسوى جفاكاران فرومايه كه اسلام آوردن ايشان از بيم و بزور بود، حركت كنيد بسوى كسانى كه براى بدست آوردن دلهاى ايشان به ايشان مال داده مى‏شد، تا آزار خود را از مسلمانان بازدارند.
در اين هنگام مردى از قبيله فزاره [227] كه نامش اربد بود برخاست و گفت آيا مى‏خواهى ما را به جنگ برادران شامى ما ببرى كه ايشان را بكشيم همانگونه كه ما را به جنگ برادران اهل بصره بردى و ايشان را كشتيم؟ هرگز به خدا سوگند كه چنين كارى نخواهيم كرد.
اشتر برخاست و گفت اى مردم اين چه كسى بود؟ مرد فزارى گريخت و گروهى از مردم او را تعقيب كردند و در كناسه باو رسيدند و او را با كفش‏هاى خود چندان زدند كه در افتاد و سپس او را چندان لگدمال كردند كه مرد و چون اين خبر را به على (ع) دادند فرمود، كشته شده تعصب و گمراهى كه قاتل او هم معلوم نيست و خونبهاى او را از بيت المال به خانواده‏اش پرداخت فرمود و يكى از شاعران بنى تميم در اين مورد چنين سروده است.
" به خداى خود پناه مى‏برم كه مرگ من همچون مرگ اربد در بازار ماديان‏فروشان باشد، قبيله همدان او را با كفش‏هاى خود احاطه كردند و هر دستى كه از او برداشته مى‏شد دست ديگرى فرود مى‏آمد".
اشتر بپاخاست و گفت اى امير مؤمنان آنچه از اين خائن شنيدى ترا از يارى و نصرت ما نااميد نكند كه همه اين مردم كه مى‏بينى شيعيان تو هستند و از
__________________________________________________
227- براى اطلاع از قبيله فزاره و نام‏آوران آن، ر. ك، ابن حزم- جمهرة انساب العرب ص 255 چاپ عبد السلام محمد هارون. (م)
اخبارالطوال/ترجمه،ص:205
جان خود مضايقه ندارند و پس از تو زندگى را دوست نمى‏دارند، با ما بسوى دشمنان خود حركت كن و به خدا سوگند هر كس از مرگ بترسد از آن نجات نمى‏يابد و هر كس بقاء و ماندن را دوست داشته باشد باو عطا نمى‏شود و جز فريفته و مغرور كس ديگرى به آرزو شيفته نمى‏شود.
عموم مردم حركت با على (ع) را پذيرفتند بجز ياران عبد الله بن مسعود و عبيدة سلمانى و ربيع بن خثيم كه همراه چهار صد تن از قاريان به حضور ايشان آمدند و گفتند.
" اى امير مؤمنان با آنكه معترف به فضل شما هستيم ولى درباره اين جنگ گرفتار شك و ترديديم و شما و مسلمانان از گروهى كه با مشركان جنگ كنند بى‏نياز نيستيد ما را براى نگهدارى يكى از مرزها گسيل فرماى تا آنجا جهاد كنيم.
على (ع) آنان را براى مرزبانى رى و قزوين فرستاد و ربيع بن خثيم [228] را بر ايشان فرماندهى داد و براى او پرچمى بست كه نخستين پرچمى بود كه در كوفه بسته شد.
گويند به على (ع) خبر رسيد كه حجر بن عدى و عمرو بن حمق آشكارا معاويه را لعن مى‏كنند و مردم شام را هم دشنام مى‏دهند بايشان پيام فرستاد كه از اين كار خوددارى كنيد، آن دو به حضور على (ع) آمدند و گفتند اى امير مؤمنان مگر ما بر حق نيستيم و ايشان بر باطل؟ فرمود آرى سوگند به پروردگار كعبه گفتند پس چرا ما را از لعن كردن و دشنام دادن ايشان نهى مى‏كنى؟
فرمود دوست ندارم كه شما دشنام دهنده و لعنت‏كننده باشيد ولى بگوييد پروردگارا خون‏هاى ما و ايشان را حفظ فرماى و ميان ما را اصلاح و آنان را از گمراهى هدايت فرماى تا هر كه حق را نشناخته است بشناسد و هر كه به باطل اصرار مى‏كند دست از آن بردارد.
و چون على (ع) تصميم به حركت گرفت دستور داد منادى ندا دهد كه مردم در اردوگاه نخيلة جمع شوند و مردم آماده بيرون آمدند.
__________________________________________________
228- براى اطلاع بيشتر از احوال ربيع بن خثيم، ر. ك، اردبيلى، جامع الرواة، ص 316 ج 1 چاپ گروهى از فضلاى قم و شرح مفصل مرحوم مامقانى در تنقيح المقال ذيل شماره 4004. (م)
اخبارالطوال/ترجمه،ص:206
على (ع) ابو مسعود انصارى را كه از هفتاد تن بيعت كنندگان در شب عقبة با پيامبر بود به كوفه گماشت و خود به نخيله [229] حركت فرمود، عمار بن ياسر هم پيشاپيش ايشان بود، على (ع) در نخيله اردو زد و براى كارگزاران خود نامه نوشت كه نزد او بيايند.
چون نامه آن حضرت به ابن عباس رسيد مردم را فراخواند و براى ايشان سخنرانى كرد و نخستين كس از مردم كه سخن گفت احنف بن قيس و پس از او خالد بن معمر سدوسى و پس از او عمرو بن مرحوم عبدى بود و تمام مردم بصره آمادگى خود را اعلان كردند.
ابن عباس ابو الاسود دوئلى را در بصره گماشت و خود همراه مردم حركت كرد و در نخيله به على (ع) پيوست.
چون مردم از دور و نزديك جمع شدند، على (ع) آماده حركت از نخيله شد زياد بن نضر و شريح بن هانى را خواست و هر يك را به فرماندهى شش هزار سوار گماشت و فرمود هر يك از شما جدا از ديگرى حركت كنيد و اگر جنگ پيش آمد زياد بن نضر فرمانده جنگ خواهد بود و بدانيد كه مقدمه لشكر همچون چشم لشكر است و پيشاهنگان همچون چشم و جاسوسان مقدمه‏اند و بر شما باد كه از اعزام پيشاهنگان خسته نشويد و از هنگام حركت خود تا هنگام فرود آمدن از هيچ قبيله و گروهى بدون آرايش نظامى و مواظبت مگذريد و چون كنار دشمن فرود آمديد يا دشمن به شما رسيد كوشش كنيد كه قرارگاه شما در جاى بلندى باشد تا براى شما همچون حصارى استوار شمرده شود و چون شب فرارسد اردوگاه خود را با نيزه‏داران و سپرداران نگهبانى كنيد و تيراندازان پشت سر ايشان قرار گيرند و در تمام مدت اقامت خود شبها به همين حال باشيد كه گرفتار شبيخون نشويد و خودتان از اردوگاه خود نگهبانى كنيد و از خوابيدن جز به مقدار اندك و گاهگاه خوددارى كنيد، و مرتب خبر شما به من برسد و من به خواست خداوند متعال شتابان از پى شما مى‏رسم و شما جنگ را شروع مكنيد مگر آنكه دشمن جنگ را شروع كند يا دستور من برسد.
__________________________________________________
229- نخيلة: مصغر نخله است و نام جايى نزديك كوفه در راه شام همچنين نام آبى هم هست، ر. ك، ياقوت، معجم البلدان ص 277 ج 8 چاپ مصر. (م)
اخبارالطوال/ترجمه،ص:207
سه روز پس از حركت آن دو، على (ع) ميان ياران خود برپاخاست و چنين گفت، اى مردم ما فردا از پى پيشاهنگان خود حركت مى‏كنيم و مبادا كه از حركت تخلف كنيد، من مالك بن حبيب يربوعى را در اردوگاه باقى مى‏گذارم و فرمانده ساقه لشكر است و باو دستور داده‏ام هيچكس را اين جا نگذارد و همه را به ما ملحق سازد.
فرداى آن روز صبح دستور حركت صادر كرد و خود حركت فرمود و چون به خرابه‏هاى شهر بابل رسيد به يارانى كه كنار حضرتش حركت مى‏كردند فرمود، اين شهرى است كه بارها درهم كوفته شده و به زمين فروشده است، اسبهاى خود را به حركت درآوريد و لگام‏هاى آنها را سست بگيريد تا از محل شهر بگذريد و شايد براى نماز عصر خارج از آن باشيم.
امام (ع) حركت فرمود لشكر هم حركت كردند و هنگامى از حدود آن شهر بيرون شدند وقت نماز فرارسيد كه پياده شد و با مردم نماز گزارد و دوباره سوار شد تا به دير كعب رسيد و از آن گذشت و به ساباط مداين رسيد و آنجا با مردم فرود آمد و براى آن حضرت وسايل پذيرايى آماده شده بود. صبح روز بعد همراه مردم سوار شد و شمار ايشان هشتاد هزار تن يا بيشتر بودند و اين علاوه بر پيروان و خدمتگزاران بود.
على (ع) حركت كرد و به شهر انبار رسيد [230] و چون به مداين رسيد براى معقل بن قيس پرچمى به فرماندهى سه هزار مرد بست و دستور داد از راه موصل و نصيبين حركت كند و در رقه [231] به ايشان ملحق شود، معقل حركت كرد و به حديثه موصل كه آن زمان شهر آن منطقه بود و موصل را بعدها مروان بن محمد ساخته است رسيد.
چون معقل آنجا رسيد دو قوچ را ديد كه به يك ديگر شاخ مى‏زنند، مردى از قبيله خثعم همراه معقل بود كه فال مى‏زد و چون آن دو قوچ را ديد شروع به هى هى زدن كرد، در اين هنگام دو مرد آمدند و هر يك از ايشان يكى از قوچ‏ها
__________________________________________________
230- شهرى بر كناره چپ رودخانه فرات در شمال شرقى عراق و از شهرهاى بسيار قديمى، ر. ك، مقاله استرك، دائرة المعارف الاسلاميه ص 1 ج 3. (م)
231- رقه: مهمترين شهر منطقه و قبيله مضر در جزيرة العرب آن هم بر ساحل چپ رودخانه فرات است، ر. ك مقاله هونيگمان در دائرة المعارف اسلام ص 163 ج 10. (م)
اخبارالطوال/ترجمه،ص:208
را گرفتند و با خود بردند، مرد خثعمى به معقل گفت در اين جنگ نه غالب مى‏شويد و نه مغلوب، معقل گفت به خواست خداوند متعال خير خواهد بود و سپس به راه خود ادامه داد تا در بليخ [232] به حضور على (ع) رسيد.
على (ع) سه روز آنجا بود و دستور فرمود پلى بر فرات بستند و مردم از آن گذشتند، و چون على (ع) از فرات گذشت به زياد بن نضر و شريح بن هانى دستور فرمود همچنان پيشاپيش حركت كنند و آن دو حركت كردند و چون به جايى كه نامش" سور الروم" بود رسيدند با ابو اعور سلمى كه همراه سواران بسيارى از مردم شام بود برخورد كردند و به على (ع) پيام دادند و اين خبر را باطلاع ايشان رساندند.
على (ع) اشتر را دستور فرمود پيش آن دو برود و او را فرمانده هر دو كرد اشتر خود را بايشان رساند و جنگ در گرفت و هر دو گروه پايدارى كردند ولى چون شب فرارسيد ابو اعور سلمى در دل شب از صحنه جنگ گريخت و خود را به معاويه رساند.
معاويه هم با سواران بسوى صفين حركت كرد، سفيان بن عمرو پيشاپيش بود و بر ساقه لشكر او بسر بن ابى ارطاة عامرى بود، سفيان در حالى كه ابو اعور همراهش بود به صفين رسيد، صفين دهكده ويرانه‏اى بود كه روميان آنرا ساخته بودند و تا رودخانه فرات يك تيررس فاصله داشت و بر كناره فرات هم بيشه و نيزارى و باتلاقهايى در طول دو فرسنگ وجود داشت كه فقط يك راه سنگ فرش به كناره فرات داشت و راهى ديگر نبود و تمام بيشه پوشيده از نى و گل و لاى بود و جز از همان راه به كنار فرات دسترس نبود.
سفيان بن عمرو و ابو الاعور آمدند و خود را بان دهكده و راهى كه كنار فرات مى‏رسيد رساندند، معاويه هم با تمام سپاه رسيد و بانان پيوست و همراه آنان در دهكده اردو زد، معاويه به ابو اعور سلمى دستور داد همراه ده هزار تن از شاميان براه فرات قرار گيرد و هر كس از مردم عراق را كه قصد رفتن كنار فرات و برداشتن آب دارد منع كند. على (ع) آمد و چون آنجا رسيد با شاميان برخورد كه دهكده و راه آب را تصرف كرده‏اند به مردم دستور فرمود و نزديك اردوگاه معاويه‏
__________________________________________________
232- بليخ: نام رودخانه‏يى نزديك رقه است. (م)
اخبارالطوال/ترجمه،ص:209
اردو زدند، سقاها و غلامان براى برداشتن آب رفتند ابو اعور مانع ايشان شد.
چون اين خبر را به على (ع) دادند به صعصعة بن صوحان [233] گفت، پيش معاويه برو و باو بگو ما بسوى شما آمده‏ايم تا پيش از آنكه جنگ در گيرد اتمام حجت كنيم، اگر بپذيريد صلح را بيشتر دوست داريم و اكنون مى‏بينيم كه ميان ما و آب مانع شده‏اى و اگر خوشتر مى‏دارى كه صلح را رها كنيم مردم را به حال خود وامى‏گذاريم تا براى آب جنگ كنند و هر كس پيروز شد آب بياشامد. [234] وليد گفت، اى معاويه آنان را از آب مانع شو همچنان كه آب را از امير مؤمنان عثمان منع كردند و ايشان را با تشنگى بكش كه خدايشان بكشد.
معاويه به عمرو عاص گفت عقيده تو چيست گفت معتقدم كه از آب كناره‏گيرى كنى كه ايشان هرگز تشنه نمى‏مانند در حالى كه تو سيراب باشى.
عبد الله بن ابى سرح كه برادر مادرى عثمان بود گفت تا هنگام شب ايشان را از آب منع كن شايد مجبور شدند تا آن سوى بيشه بروند و اين موضوع را به حساب هزيمت ايشا تصور كنند.
صعصعه به معاويه گفت عقيده تو چيست؟ گفت برگرد و بزودى عقيده و راى من به شما خواهد رسيد، صعصعه به حضور على (ع) بازآمد و او را آگاه ساخت.
عراقى‏ها آن روز و شب را بدون آب ماندند و فقط برخى از غلامان دو فرسنگ راه را پيمودند و خود را بان سوى بيشه رساندند و آب آشاميدند، على (ع) از گرفتارى مردم سخت اندوهگين شد و از تشنگى ايشان افسرده و طاقتش تمام شد، اشعث بن قيس به حضورش آمد و گفت اى امير مؤمنان آيا بايد در حالى كه شما همراه مايى و شمشيرهايمان در دست ماست اين قوم ما را از آب منع كنند؟
مرا مامور حمله كن و به خدا سوگند بازنخواهم گشت مگر آنكه بميرم، به اشتر
__________________________________________________
233- جناب صعصعه بن صوحان برادر زيد بن صوحان است، بروزگار حضرت ختمى مرتبت مسلمان بود ولى سعادت ديدار نداشت از ياران گرانقدر امير المؤمنين على عليه السلام، ر. ك، ابو العباس نجاشى، رجال ص 143 چاپ قم 1397 و ابن اثير، اسد الغابه ص 20 ج 3. (م)
234- بنظر مى‏رسد كه يكى دو سطر افتادگى دارد، زيرا پس از رفتن صعصعه پيش معاويه و گزاردن پيام على (ع) گفتگوهاى بعدى صورت گرفته است. (م)
اخبارالطوال/ترجمه،ص:210
هم دستور فرماى كه با سواران خود مرا همراهى كند، فرمود در اين باره آنچه صلاح مى‏دانى انجام بده، اشعث بامدادان به ابو اعور حمله كرد و جنگ كردند و اشتر و اشعث هر دو پايدارى كردند و توانستند ابو اعور و يارانش را از كنار فرات بيرون برانند و آب در دست ايشان قرار گرفت، عمرو به معاويه گفت چه خواهى كرد اگر امروز ايشان آب را از تو بازگيرند همان طور كه ديروز تو آب را بروى ايشان بستى؟ معاويه گفت از گذشته سخن مگوى، تو درباره على (ع) چگونه فكر مى‏كنى؟ گفت تصور من اين است كه او آنچه را تو روا داشتى روا نخواهد داشت كه براى كار ديگرى غير از آب پيش تو آمده است.
مردم از جنگ با يك ديگر دست كشيدند و على (ع) دستور داد آب را از مردم شام بازنگيرند و همگان آب برمى‏داشتند و با يك ديگر رفت و آمد مى‏كردند و در اردوگاه يك ديگر آمد و شد مى‏كردند و كسى متعرض ديگرى نمى‏شد و اميدوار بودند كه صلح شود.
عبيد الله پسر عمر بن خطاب به اردوگاه على (ع) آمد و اجازه خواست تا با ايشان ملاقات كند، اجازه داده شد و چون به حضور على (ع) آمد، حضرت باو فرمود تو هرمزان را كه بدست عمويم عباس مسلمان شده بود و پدرت هم براى او دو هزار درهم مقررى تعيين كرده بود كشتى و اكنون اميدوارى كه از من به سلامت مانى؟ عبيد الله گفت خدا را سپاس كه اگر تو خون هرمزان را از من مطالبه مى‏كنى من هم خون امير مؤمنان عثمان را از تو مطالبه مى‏كنم، على (ع) فرمود بزودى در ميدان جنگ روياروى مى‏شويم و خواهى دانست.
گويند در تمام ماه ربيع الثانى و جمادى الاولى نمايندگان آمد و شد مى‏كردند و پيام به يك ديگر مى‏دادند، در همان حال گاهى به گروه ديگر حمله مى‏كردند ولى قاريان قرآن و نيكوكاران از درگيرى جلوگيرى مى‏كردند و دو گروه بدون درگيرى و كشتار از يك ديگر جدا مى‏شدند و در اين مدت هشتاد و پنج بار به يك ديگر حمله كردند و قاريان قرآن از درگير شدن آنان جلوگيرى كردند.
چون ماه جمادى الاولى تمام شد على (ع) به آرايش جنگى سپاه خود پرداخت و لشكرهاى خود را آماده ساخت و به معاويه پيام داد براى جنگ آماده باشد و او هم ياران خود را آرايش جنگى داد و لشكرها را آماده ساخت.
اخبارالطوال/ترجمه،ص:211
بامدادان دو سپاه صف‏آرايى كردند و زير پرچمهاى خود ايستادند و آماده حمله شدند ولى جنگ در نگرفت و از بيم آنكه مبادا جمله همگانى منجر به نابودى هر دو گروه شود از آن كار خوددارى مى‏كردند ولى گاه گاهى گروهى از اين سوى با گروهى از آن سوى ميان ميدان درگير مى‏شدند و تا آغاز ماه رجب همچنين بودند و چون ماه رجب فرارسيد دو گروه از جنگ دست كشيدند.
گويند ابو درداء [235] و ابو امامه باهلى پيش معاويه رفتند و باو گفتند چرا بايد با على (ع) جنگ كنيم و حال آنكه او براى خلافت از تو سزاواتر است؟
گفت من با او براى خون عثمان جنگ مى‏كنم، گفتند آيا على (ع) او را كشته است؟ گفت او قاتلان عثمان را پناه داده است اكنون از او بخواهيد آنها را به ما تسليم كند و من نخستين كس از مردم شام خواهم بود كه با او بيعت مى‏كنم.
آن دو به حضور على (ع) آمدند و اين موضوع را گفتند ناگاه حدود بيست هزار مرد از اردوگاه على (ع) خود را كنار كشيدند و بانگ برداشتند كه ما همگان كشندگان عثمانيم.
ابو درداء و ابو امامه بيرون آمدند و به يكى از سواحل رفتند و در هيچيك از اين جنگ‏ها شركت نكردند.
آنگاه معاويه شرحبيل بن سمط كندى و حبيب بن مسلمة و معن بن يزيد بن اخنس را خواست و گفت پيش على (ع) برويد و از او بخواهيد تا كشندگان عثمان را به ما تسليم كند و از كار خلافت كنار رود تا آنرا ميان مسلمانان به شورى بگذاريم و هر كه را دوست داشته باشند و بخواهند براى خود به خلافت برگزينند.
آنان آمدند و به حضور على (ع) رسيدند، حبيب بن مسلمة شروع به سخن گفتن كرد و آنچه را معاويه باو گفته بود بازگفت، على (ع) باو فرمود اى بى‏مادر ترا با اين موضوع چه كار كه شايسته آن نيستى، حبيب خشمگين برخاست و گفت به خدا سوگند مرا در جايى كه خوش نمى‏دارى خواهى ديد، شرحبيل گفت آيا كشندگان عثمان را به ما تسليم نمى‏كنى؟ فرمود اين كار را
__________________________________________________
235- ابو درداء و ابو امامه، هر دو از اصحاب رسول خدايند، براى اطلاع بيشتر از شرح حال آن دو، ر. ك، مرحوم حاج شيخ عباس قمى، الكنى و الالقاب، ج 1 صفحات 10 و 63 چاپ صيدا 1357 ه. ق. (م)
اخبارالطوال/ترجمه،ص:212
نمى‏توانم انجام دهم كه ايشان حدود بيست هزار مردند، هر دو برخاستند و بيرون آمدند، گويند مردم تا آخر ماه محرم به همين حال بودند.
حابس بن سعد طايى كه از همراهان معاويه و پرچمدار قبيله طيئ بود در اين باره چنين سروده است. [236]" ميان ما و مرگها فاصله‏اى غير از اين هفت هشت روز كه از محرم باقى مانده است نيست، آيا شگفت نمى‏كنى كه ما و ايشان به سوى مرگ آشكارا هجوم مى‏بريم، آيا آيات قرآن ما را از آنان منع مى‏كند اما آنان را از هجوم به ما منع نمى‏كند".
چون ماه محرم تمام شد على (ع) دستور داد منادى به هنگام غروب آفتاب كنار اردوگاه معاويه ندا دهد كه ما از جنگ خوددارى كرديم تا ماههاى حرام سپرى شود و اكنون سپرى شده است و ما به شما اخطار و اعلان جنگ مى‏دهيم و خداوند خيانت‏كاران را دوست نمى‏دارد.
آن شب را هر دو گروه به تنظيم و آرايش سپاه خود پرداختند و در هر دو اردوگاه آتشها برافروختند و چون صبح شد صف‏آرايى كردند.
على (ع) عمار بن ياسر را بر سواران و عبد الله بن بديل بن ورقاء خزاعى را بر پيادگان فرماندهى داد، پرچم بزرگ را به هاشم بن عتبة مرقال سپرد، اشعث بن قيس را بر سمت راست و عبد الله بن عباس را بر سمت چپ گماشت، بر پيادگان پهلوى راست سليمان بن صرد و بر پيادگان سمت چپ حارث بن مره عبدى را گماشت، افراد قبيله مضر را بر قلب سپاه جاى داد و قبيله ربيعه را در سمت راست و اهل يمن را در سمت چپ، افراد قبيله‏هاى قريش و اسد و كنانه را به عبد الله بن عباس سپرد قبيله كنده را به اشعث واگذاشت و قبيله بكر بصره را به حضين بن منذر و تميم بصره را به احنف بن قيس واگذاشت، عمرو بن حمق را به فرماندهى خزاعه و نعيم بن هبيرة را به فرماندهى قبيله بكر كوفه و خارجة بن قدامة را به فرماندهى سعد رباب بصره، و رفاعة بن شداد را به فرماندهى قبيله بجيله و رويم شيبانى را به فرماندهى ذهل كوفه و اعين بن ضبيعه را بر حنظله‏
__________________________________________________
236- حابس از اصحاب رسول خداست، عمر او را به قضاوت حمص گماشت، در جنگ صفين همراه معاويه بود و كشته شد، ر. ك، ابن حزم، جمهرة انساب العرب ص 403. (م)
اخبارالطوال/ترجمه،ص:213
بصره و عدى بن حاتم را بر تمام قبيله قضاعه فرماندهى داد، عبد الله بن بديل را بر لهازم كوفه و عمير بن عطارد را بر تميم كوفه و جندب بن زهير را بر ازد و خالد بن معمر را بر ذهل بصره و شبث بن ربعى را بر حنظله كوفه و سعد بن قيس را بر همدان و خزيمة بن خازم را بر لهازم بصره و ابو صرمة را بر سعد رباب كوفه برگماشت نام ابو صرمة طفيل است، بر قبيله مذحج اشتر و بر قبيله عبد قيس كوفه عبد الله بن طفيل و بر قبيله عبد قيس بصره عمرو بن حنظله و بر قيس بصره شداد هلالى و بر گروههاى پراكنده كه از راه‏هاى دور آمده بودند قاسم بن حنظله جهنى را گماشت:
معاويه بر سواران عبد الله پسر عمرو عاص و بر پيادگان مسلم بن عقبه را كه خدايش لعنت كناد و بر پهلوى راست عبيد الله پسر عمر بن خطاب و بر پهلوى چپ حبيب بن مسلمة را گماشت و پرچم بزرگ را به عبد الرحمن پسر خالد سپرد، ضحاك بن قيس را بر مردم دمشق و ذو الكلاع را بر مردم حمص و زفر بن حارث را بر مردم قنسرين و سفيان بن عمرو را بر مردم اردن و مسلمة بن خالد را بر مردم فلسطين و بسر بن ابى ارطاة را بر پيادگان دمشق و حوشب ذو ظليم را بر پيادگان حمص و طريف بن حابس را بر پيادگان قنسرين و عبد الرحمن قينى را بر پيادگان اردن و حارث بن خالد ازدى را بر پيادگان فلسطين و همام بن قبيصه را بر افراد قبيله قيس دمشق و هلال بن ابى هبيرة را بر قيس حمص و حابس بن ربيعه را بر پيادگان پهلوى راست و حسان بن بجدل را بر قضاعه دمشق و عباد بن زيد را بر قضاعه حمص و عبد الله بن جون سكسكى را بر كندة دمشق و يزيد بن هبيره را بر كنده حمص و يزيد بن اسد عجلى را بر قبيله نمر بن قاسط و هانى بن عمير را بر حمير و مخارق بن حارث را بر قضاعه اردن و نابل بن قيس را بر افراد قبيله لخم فلسطين و حمزة بن مالك را بر همدان اردن و زيد بن حارث را بر قبيله غسان اردن و بر كسانى كه از راه دور آمده بودند قعقاع بن ابرهه را گماشت.
و عمرو عاص را به فرماندهى كل سواران و ضحاك بن قيس را به فرماندهى كل پيادگان گماشت. [237]
__________________________________________________
237- خوانندگان ارجمند توجه خواهند فرمود كه در كمتر مأخذى به قدمت اخبار الطوال فرماندهان جنگ صفين باين شرح و بسط آمده است. (م)
اخبارالطوال/ترجمه،ص:214
هر دو گروه صفهاى خود را هفت صف قرار دادند دو صف در پهلوى راست دو صف در پهلوى چپ و سه صف در قلب.
و هر دو گروه جمعا چهارده صف بودند و زير پرچمهاى خود ايستادند و هيچيك سخنى نمى‏گفت.
مردى از مردم عراق بنام جحل بن اثال كه از شجاعان عرب بود بيرون آمد و ميان دو صف ايستاد و در حالى كه سراپا پوشيده از آهن بود هماورد خواست، پدرش اثال كه از شجاعان مردم شام بود در حالى كه چهره‏اش را با روبند آهنى بسته بود به جنگ او بيرون آمد هيچيك از اين دو هماورد يك ديگر را نشناختند، آنان به نبرد سرگرم شدند و مردم هم از دو سوى چشم بان دو دوخته بودند، هر كدام به ديگرى نيزه مى‏زد ولى چون سراپا پوشيده از آهن بودند اثرى نمى‏كرد، سر انجام پدر به پسر حمله كرد و او را از روى زين برداشت و هر دو بزمين افتادند و پدر روى او قرار گرفت و چهره‏هايشان گشوده شد و يك ديگر را شناختند و هر كدام به لشكرگاه خود برگشتند و آن روز مردم متفرق شدند و اتفاق ديگرى رخ نداد.
روز بعد بامداد همچون روز گذشته صف‏آرايى كردند، عتبه پسر ابو سفيان بيرون آمد و در حالى كه سوار بر اسب خود بود ميان دو لشكر ايستاد و جعده پسر هبيرة بن ابى وهب قرشى را براى مبارزه فراخواند [238] جعده آمد و نزديك عتبه ايستاد نخست شروع به گفتگو و بگو و مگو كردند جعده عتبه را خشمگين ساخت و عتبه شروع به دشنام دادن و ناسزا كرد، و هر دو خشمگين برگشتند و هر كدام گروهى را آماده ساختند و در ميدان به جنگ پرداختند و چشم مردم همچنان بايشان دوخته بود، جعده عهده‏دار جنگ شد و عتبه گريخت. دو سپاه هم برگشتند و در آن روز واقعه ديگرى ميان ايشان رخ نداد، نجاشى درباره برخورد آن دو نفر چنين سروده است.
" اى عتبه دشنام دادن به مرد بزرگوار خطاست و آنرا از خطاهاى ناپسند
__________________________________________________
238- عتبه برادر معاويه است، جعده خواهرزاده حضرت امير المؤمنين و پسر ام هانى است او همسر ام الحسن دختر على (ع) است و از سوى آن حضرت استاندار خراسان هم شده است، ر. ك، ابن حزم، جمهرة انساب العرب ص 141 چاپ استاد عبد السلام محمد هارون مصر 1971. (م)
اخبارالطوال/ترجمه،ص:215
بشمار، مادر او ام هانى و پدرش از اشخاص محترم خاندان لوى بن غالب است آرى او هبيرة بن ابى وهب است كه تمام قبيله مخزوم اقرار به فضل و برترى او دارند". همچنين اين ابيات را سروده است.
" همواره با ناز و تكبر به دو سوى خود مى‏نگرى و خودپسندى و لاف زدن چشم از تو برنمى‏دارد.
چون ايشان را بامدادان ديدى پنداشتى كه شيران ژيانند كه از شيربچه‏ها در نيزار حمايت مى‏كنند.
هنگامى كه شمشيرها بكار افتاده بود سواران خود را فراخواندى و گفتى پيش من آييد كه نيامدند و درنگ نكردند.
چرا به كشتگانى از قبيله‏هاى سكون و از دو صدف كه بر روى زمين افتاده‏اند توجه ندارى، اى عتبه اگر نابخردى و تن آسانى تو نبود دور از اين بدنامى و رسوايى قرار مى‏گرفتى".
گويند، در يكى از روزها اشعث همراه گروهى از سواران شجاع عراق بيرون آمد، حبيب بن مسلمة هم همراه همين مقدار از اهل شام آمد و در ميدان و ميان دو سپاه مدتى جنگ كردند چنانكه بيشتر روز سپرى شد و برگشتند در حالى كه هر يك از ديگرى داد خود را گرفته بودند.
روز ديگرى هاشم بن عتبة بن ابى وقاص كه معروف به مرقال است براى جنگ بيرون آمد و گروهى از سواران همراهش بودند، از لشكر شام هم ابو اعور سلمى با گروهى از سواران بيرون آمد [239] و تمام روز را ميان دو سپاه جنگ كردند و هيچيك از ديگرى نگريختند. روز ديگرى عمار بن ياسر همراه گروهى از سواران عراق بيرون آمد، عمرو بن عاص هم همچنان با گروهى از سواران به ميدان آمد و پرچمى سياه همراه داشت كه آنرا بر نيزه‏اى بسته بود و مردم گفتند اين پرچمى است كه آنرا رسول خدا بسته است، على فرمود من داستان اين پرچم را براى شما مى‏گويم، آرى درست است كه اين پرچم را رسول خدا (ص) بست‏
__________________________________________________
239- عمرو بن سفيان معروف به ابو اعور از قبيله سليم از سرداران معاويه است مادرش مسيحى و پدرش از شركت‏كنندگان با كافران در جنگ احد بود، براى اطلاع بيشتر ر. ك، دانشنامه ايران و اسلام ص 940. (م)
اخبارالطوال/ترجمه،ص:216
و فرمود چه كسى اين پرچم را مى‏گيرد كه حق آنرا ادا كند؟ عمرو عاص گفت اى رسول خدا حق اين پرچم چيست؟ فرمود اينكه از جنگ كافرى با آن فرار نكنى و با آن با هيچ مسلمانى جنگ نكنى، و حال آنكه در زمان رسول خدا (ص) با اين پرچم از كافران گريخت و امروز هم با آن به جنگ مسلمانان آمده است.
عمار و عمرو عاص تمام آن روز را با يك ديگر جنگ كردند و هيچيك به ديگرى پشت نكرد.
روز ديگرى محمد بن حنفيه به جنگ آمد، عبيد الله بن عمر هم همراه گروهى از شامى‏ها به جنگ آمد، عبيد الله به محمد بن حنفيه گفت آماده مبارزه و جنگ با من باش، محمد گفت پياده، عبيد الله گفت باشد و هر دو از اسب پياده شدند، على (ع) به ايشان نگريست اسب خود را به حركت در آورد و خود را نزديك محمد رساند و از اسب پياده شد و به محمد فرمود اسب مرا نگاه دار و او چنان كرد و على (ع) بسوى عبيد الله بن عمر رفت كه عبيد الله از برابر آن حضرت گريخت و گفت مرا به مبارزه با تو نيازى نيست و قصدم جنگ با پسرت بود، محمد بن حنفيه گفت پدر جان اگر اجازه مى‏فرمودى كه با او مبارزه كنم اميد داشتم كه او را بكشم فرمود آرى من هم همچنين اميدى داشتم ولى ايمن نبودم كه او ترا نكشد، سواران آن دو تا هنگام نيمروز جنگ كردند و بدون اينكه هيچكدام بر ديگرى پيروز شوند برگشتند.
روز ديگرى عبد الله بن عباس همراه گروهى از سواران عراقى به ميدان آمد، وليد پسر عتبه هم با گروهى از سواران شام آمد، وليد گفت اى پسر عباس قطع رحم كرديد و امام خود را كشتيد و بارزوى خود نرسيديد، ابن عباس گفت افسانه‏سرايى را رها كن و به جنگ من بيا، وليد نپذيرفت ابن عباس آن روز جنگ سختى كرد و هر دو گروه در حالى كه از يك ديگر انتقام كشيده بودند برگشتند.
روز ديگر عمرو عاص همراه گروهى از سواران شام به ميدان آمد و سعد بن قيس همدانى با گروهى از مردم عراق به رويارويى او آمد عمرو چنين رجز مى‏خواند.
" اى ابا حسن در امان مباش كه از اين پس آسيابى شما را همچون آرد
اخبارالطوال/ترجمه،ص:217
بسايد و نرم كند و ما جنگ را همچون ريسمانى به حركت در مى‏آوريم".
جوانى از شامى‏ها بنام حجر الشر بيرون آمد و هماورد خواست حجر بن عدى به مبارزه با او پرداخت هر دو به يك ديگر نيزه زدند و حجر الشر نيزه‏اى به حجر بن عدى زد كه او را از اسب فروافكند ولى ياران حجر بن عدى او را حمايت كردند و آن دو از يك ديگر جدا شدند در حالى كه حجر بن عدى زخمى شده بود در اين هنگام حكم بن از هر كه از اشراف كوفه بود به جنگ با حجر الشر پرداخت و به يك ديگر ضربتى زدند و حجر الشر او را كشت و فرياد برآورد آيا هماوردى هست؟
پسر عموى حكم بن ازهر بنام رفاعة بن طليق به جنگ او شتافت و حجر الشر او را هم كشت و على (ع) فرمود خدا را سپاس كه او را همچون عبد الله بن بديل كشت. [240] روز ديگرى عبد الله بن بديل خزاعى كه از بزرگان و خردمندان ياران على (ع) بود با گروهى از سواران عراق به ميدان آمد، ابو اعور سلمى هم با گروهى از مردم شام به مقابله آمد، بخشى از روز را جنگ كردند و عبد الله ياران خود را به حال خود گذاشت تا در ميدان جنگ كنند و خود بر اسب تازيانه زد و آنرا به هيجان در آورد و به مردم شام حمله كرد و صفهاى ايشان را شكافت و هيچكس باو نزديك نمى‏شد مگر اينكه با شمشير او را مى‏زد و توانست خود را به تپه‏اى برساند كه معاويه بر فراز آن بود. همراهان معاويه براى دفاع از او برخاستند معاويه گفت مواظب باشيد كه شمشير و آهن در او كارگر نيست بر شما باد كه با سنگ او را برانيد و از پاى درآوريد و چندان بر او سنگ زدند كه كشته شد، معاويه آمد و بر بالين او ايستاد و گفت اين پهلوان قوم بود و از كسانى است كه مصداق شعر شاعرى است كه مى‏گويد.
" مرد جنگاور چنان است كه اگر جنگ باو دندان نشان دهد او هم به جنگ دندان نشان مى‏دهد و اگر جنگ دامن به كمر زند او هم دامن به كمر مى‏زند، همچون شير بيشه كه از كنام خود حمايت مى‏كند مرگها او را نشانه تيرهاى خود قرار دادند و از پاى در آمد".
گويند سوار كار معاويه كه معاويه باو افتخار مى‏كرد آزادكرده‏اش‏
__________________________________________________
240- با توجه باينكه عبد الله بن بديل بعدا كشته شده است متن كتاب مخدوش بنظر ميرسد. (م)
اخبارالطوال/ترجمه،ص:218
حريث بود او لباس‏ها و جامه‏هاى جنگى معاويه را مى‏پوشيد و بر اسب او سوار مى‏شد و در حالى كه شبيه به معاويه مى‏شد حمله مى‏كرد و مردم چون او را در آن حال مى‏ديدند مى‏گفتند اين معاويه است، معاويه او را از حمله به على (ع) منع كرده و گفته بود نيزه خود را هر جاى ديگرى كه مى‏خواهى بكار ببر اما از درگير شدن با على (ع) پرهيز كن، عمرو عاص پنهانى او را ديد و گفت تو هماورد على (ع) هستى چرا با او جنگ نمى‏كنى؟ گفت مولاى من مرا از مبارزه با او منع كرده است.
عمرو عاص باو گفت به خدا سوگند من اميدوارم كه اگر با على (ع) مبارزه كنى او را خواهى كشت و اين شرف را بدست خواهى آورد، و همواره از اين گونه سخنان مى‏گفت و آن كار را در نظر او بزرگ جلوه مى‏داد تا در دل حريث جا گرفت.
بامدادان حريث بيرون آمد و ميان دو صف ايستاد و گفت اى ابا حسن به جنگ من آى كه من حريثم و على (ع) به جنگ او رفت و او را بزد و كشت.
در يكى از اين روزها على (ع) به معاويه پيام داد چرا بايد مردم را ميان خود به كشتن دهيم؟ خودت به جنگ من بيا و هر كدام ديگرى را كشت عهده‏دار خلافت شود، معاويه به عمرو عاص گفت عقيده تو چيست؟ گفت اين مرد به تو انصاف داده است به جنگ او برو، معاويه گفت مرا به خودم مغرور مى‏سازى چرا به ميدان و جنگ با او بروم و حال آنكه قبيله‏هاى عك و اشعرى‏ها زير فرمان من هستند و از من حمايت مى‏كنند و اين بيت را خواند." پادشاهان را با جنگ تن به تن چكار و حال آنكه بهره مبارز پاره گوشتى از شاهين و باز است".
معاويه از اين جهت بر عمرو عاص خشم گرفت و چند روزى او را نپذيرفت تا آنكه عمرو عاص به معاويه گفت فردا بامداد من به جنگ على (ع) خواهم رفت.
بامداد عمرو عاص به ميدان آمد و ميان دو لشكر ايستاد و اين رجز را خواند.
" زره مرا بر من استوار كنيد كه گشوده نشود، روزى براى همدان و
اخبارالطوال/ترجمه،ص:219
روزى براى صدف است، تميمى‏ها هم چنان روزى دارند مگر آنكه منحرف شوند و براى ربيعه روز دشوارى است، چون مانند شتر خشمگين به حركت درآيم آنان را با نيزه‏هاى استوار نيزه خواهم زد".
و بانگ برداشت كه اى ابا حسن به جنگ من بيا كه من عمرو عاصم، و على (ع) به ميدان آمد، نخست با نيزه جنگ كردند و كارى از پيش نبردند، على (ع) شمشير خود را بيرون كشيد و بر عمرو عاص حمله كرد و چون خواست بر او فرود آورد عمرو خود را از اسب فروافكند و يكى از پاهاى خود را بلند كرد و عورتش آشكار شد و على (ع) روى خود را از او برگرداند و رهايش كرد و چون عمرو عاص پيش معاويه برگشت، معاويه باو گفت خدا را شكر كن و از سياهى نشيمنگاه خود سپاسگزار باش.
گويند يكى از روزها عبيد الله پسر عمر بن خطاب كه از پهلوانان و سواركاران عرب بود همراه گروهى از سواران شام به ميدان آمد و اشتر هم با گروهى به مقابله او شتافت و جنگ ميان آن دو شدت يافت و عبيد الله و اشتر روياروى شدند، عبيد الله بر اشتر حمله كرد اشتر هم پيشى گرفت و بر او نيزه زد كه خطا كرد و پس از آن اشتر به ياران عبيد الله حمله كرد و هر دو گروه برگشتند و غلبه با اشتر بود.
روز ديگرى عبد الرحمن پسر خالد بن وليد كه از مردان نام‏آور سپاه معاويه بود به ميدان آمد و عدى بن حاتم به مقابله او بيرون شد و تمام روز را به جنگ گذراندند و بدون اينكه هيچكدام بر ديگرى غلبه داشته باشد بازگشتند. روز ديگرى ذو الكلاع همراه چهار هزار سوار كه بيعت بر مرگ كرده بودند بيرون آمد و بر قبيله ربيعه كه در پهلوى چپ سپاه على (ع) بودند حمله كرد، فرمانده ربيعه عبد الله بن عباس بود، صفهاى ربيعه نخست در هم ريخت ولى خالد بن معمر بانگ برداشت كه اى گروه ربيعه خدا را بخشم آورديد و ايشان بازگشتند و جنگ سخت شد و شمار كشتگان فزونى يافت و عبيد الله بن عمر فرياد مى‏كشيد كه من پاك پسر پاكم، عمار اين سخن را شنيد و گفت تو ناپاك پسر پاكى عبيد الله بن عمر حمله كرد و اين رجز را مى‏خواند.
" من عبيد الله پرورده عمرم پدرم بهترين گذشتگان قريش بود غير از
اخبارالطوال/ترجمه،ص:220
رسول خدا و ابو بكر قبيله مضر از يارى عثمان خوددارى كرد، ربيعه هم چنان كرد باشد كه از آب باران سيراب نشويد".
او شمر بن ريان عجلى را زد و كشت و شمر از پهلوانان ربيعه بود:
كشته شدن عبيد الله پسر عمر بن خطاب:
فرداى آن روز باز عبيد الله بن عمر همراه كسانى كه روز گذشته با او بودند به ميدان آمد و قبيله ربيعه به رويارويى با او بيرون آمدند و ميان دو لشكر به جنگ پرداختند، عبيد الله پيشاپيش شامى‏ها جنگ مى‏كرد و شمشير مى‏زد حريث بن جابر حنفى باو حمله كرد و نيزه‏اى به گلويش زد و عبيد الله را كشت.
درباره كسى كه عبيد الله بن عمر را كشته است اختلاف نظر وجود دارد، همدانيها مى‏گويند هانى پسر خطاب او را كشته است، قبيله حضرموت مى‏گويند او را مالك بن عمرو حضرمى كشته است و قبيله ربيعه مى‏گويند حريث بن جابر حنفى او را كشته است و اين مورد اتفاق بيشترى است.
كعب بن جعيل اين ابيات را در مرثيه او سروده است.
" همانا ديده‏ها بايد بر سوارى بگريد كه در صفين سوارانش پشت به جنگ دادند و او پايدار بود.
عبيد الله بر روى خاك در افتاد و خون از رگهاى او فروريخت و خشك مى‏شد.
او سنگين مى‏شد و لخته‏هاى خون او را مى‏پوشاند همچنان كه از گريبان پيراهن طراز آن آشكار مى‏شود.
بر گرد پسر عموى پيامبر ما گروهى كه دوش آنان از زره و آهن مى‏درخشيد ضربت مى‏زدند و گروه مرگ بودند. لشكر موج مى‏زد و پرچمهاى سرخ را هنگامى كه براى نيزه زدن مى‏رفتند همچون مرغان شكارى مى‏ديدى.
خداوند كشتگان ما را در صفين جزاى خير دهاد جزاى بندگانى كه بر آنان روزهاى دشوار گذشت".
اخبارالطوال/ترجمه،ص:221
كشته شدن ذو الكلاع:
گويند، در يكى از اين روزها ذو الكلاع همراه گروهى از شامى‏ها از قبايل عك و لخم بيرون آمد، عبد الله بن عباس همراه قبيله ربيعه به مقابله او بيرون آمد و روياروى شدند، مردى از قبيله مذحج عراق بانگ برداشت كه" اى خاندان مذحج بشتابيد و تند حركت كنيد" و آنان به قبيله عك حمله كردند و چنان شمشير بر شتران مى‏زدند كه از پا در مى‏آمدند و مى‏افتادند، ذو الكلاع فرياد برآورد كه اى قبيله عك همچون شتران بزانو بنشينيد.
مردى از خاندان بكر بن وائل بنام خندف به ذو الكلاع حمله كرد و با شمشير چنان بر شانه‏اش زد كه زره را دريد و شانه‏اش را جدا كرد و ذو الكلاع در افتاد و مرد و چون ذو الكلاع كشته شد افراد قبيله عك پايدارى و در برابر شمشيرها ايستادگى كردند و تا هنگام شب همچنان پايدار ماندند.
عراقى‏ها و شامى‏ها در جنگ صفين چون از جنگ برمى‏گشتند هر يك به اردوگاه ديگرى مى‏رفت و كسى متعرض كسى نمى‏شد و كشتگان خود را از ميدان بيرون مى‏بردند و دفن مى‏كردند.
گويند، على (ع) اعلام فرمود كه با همه لشكر خود و تمام مردم به جنگ شامى‏ها خواهد رفت و جنگ خواهد كرد تا خداوند ميان او و آنان حكم فرمايد. و مردم از اين جهت سخت ترسيدند و گفتند تا امروز كه گروهى از اين سو به جنگ گروهى از آن سو مى‏رفتند چنين بود اگر قرار باشد هر دو سپاه درگير و روياروى شوند عرب نيست و نابود خواهد شد.
على (ع) از جاى برخاست و خطاب به مردم چنين گفت" همانا كه شما فردا همگى با اين قوم روياروى خواهيد شد، امشب بسيار نماز بگزاريد و فراوان قرآن تلاوت كنيد و از خداوند پايدارى و عفو بخواهيد و با آنان بطور جدى روبرو شويد. كعب بن جعيل چنين سرود.
" امت به كار شگفتى در افتاده است و فردا پادشاهى از كسى است كه پيروز شود. من سخنى راست و خالى از دروغ مى‏گويم كه فردا سرشناسان عرب نابود مى‏شوند".
اخبارالطوال/ترجمه،ص:222
شامى‏ها هم پيش معاويه جمع شدند كه آنان را سان ديد و گفت لشكر پيشاهنگ كجاست؟ مردم حمص زير رايات و پرچمهاى خود جمع شدند و ابو اعور سلمى فرمانده ايشان بود.
معاويه گفت مردم اردن كجايند؟ آنان هم زير پرچمهاى خود جمع شدند و زفر بن حارث كلابى فرمانده ايشان بود.
سپس معاويه گفت لشكر فرمانده كجاست؟ كه مردم دمشق زير پرچمهاى خود جمع و حاضر شدند و ضحاك بن قيس فرمانده ايشان بود، و همگى اطراف معاويه را گرفتند، و او پرچم فرماندهى كل را به عمرو عاص داد و حركت كردند و برابر مردم عراق ايستادند.
معاويه بر منبرى كه در جاى بلندى نهاده بودند نشست كه چون جنگ شروع شود هر دو گروه را بنگرد.
مردم عك شام پيش رفتند و با عمامه‏ها خود را پوشانده بودند و برابر خود سنگى بزرگ انداختند و گفتند پشت به جنگ نخواهيم كرد مگر اين سنگ هم با ما پشت به جنگ كند، عمرو عاص آنها را به پنج صف مرتب ساخت و خود پيشاپيش آنان ايستاد و چنين رجز مى‏خواند.
" اى سپاهى كه داراى ايمان استواريد، براستى قيام كنيد و از خداوند رحمان يارى بجوييد، به من خبرى رسيده است كه از آن مى‏گريم و آن اين است كه على (ع) پسر عفان را كشته است، و شما شيخ ما را چنان كه بود به ما بازگردانيد".
مردى شامى هم شروع به خواندن اين رجز كرد.
" اين لشكر در روز جنگ هنگامى كه شمشير مى‏كشد بر عثمان گريه و زارى خواهد كرد، آنان حق خدا را مى‏خواهند و از آن تجاوز نمى‏كنند و حال آنكه شما براى على خواهان سلطنت هستيد، دليلى براى آنچه مى‏خواهيد بياوريد، اين سخن است دليل آنرا بياوريد".
على (ع) نماز صبح را اول وقت گزارد و سپس به ياران خود دستور داد زير پرچمهاى خود قرار گيرند و سپس خود گرداگرد سپاه شام حركت فرمود و پرسيد اين گروه كيستند؟ و آنها را براى او نام مى‏بردند و چون هر يك از قبيله‏ها
اخبارالطوال/ترجمه،ص:223
و مركز ايشان را شناخت به مردم قبيله ازد كوفه فرمود شما ازدى‏ها شام را كفايت كنيد، و به خثعم گفت خثعمى‏ها را كفايت كنيد و به هر يك از قبيله‏هاى عراق دستور داد كه با همان قبيله شام جنگ كنند و فرمان داد همگان از هر سوى يكباره حمله كنند و چنان كردند و على (ع) خود بر گروهى حمله كرد كه معاويه در آن گروه بود، همراهان على (ع) در اين حمله حدود دوازده هزار سوار از مردم حجاز و قريش و انصار بودند و على (ع) جلودار بود، آنان تكبير گفتند و مردم هم همراه ايشان چنان تكبير گفتند كه زمين به لرزه در آمد، صفهاى مردم شام از هم پاشيده شد و پرچمهاى ايشان باين سو و آن سو مى‏رفت و تا جايى كه معاويه بر منبر نشسته و عمرو عاص همراهش بود عقب‏نشينى كردند و معاويه اسبى خواست كه سوار شود.
شاميان پس از فرار دوباره گرد آمدند و براى جنگ با عراقى‏ها برگشتند و هر دو گروه در مقابل يك ديگر پايدارى كردند تا شب فرارسيد و در آن روز گروه بسيارى از سرشناسان و بزرگان عرب كشته شدند و فرداى آن روز هر گروه به اردوگاه گروه ديگر رفتند و كشتگان خود را جمع كردند و تمام آن روز را به دفن كشتگان گذراندند.
شامگاه آن روز على (ع) ميان ياران خود برخاست و چنين فرمود.
" اى مردم فردا به جنگ برگرديد و به سوى دشمن پيش برويد، چشم‏ها را فروبنديد، صدايتان كوتاه و سخن گفتن شما اندك باشد و پايدارى كنيد و خدا را فراوان ياد كنيد و با يك ديگر ستيزه مكنيد كه سست شويد و حرمت شما برود و صبر كنيد كه خداوند با صبركنندگان است".
معاويه هم ميان مردم شام برخاست و چنين گفت.
" اى مردم شكيبا و در برابر دشمن پايدار باشيد، سستى مكنيد و زبونى به خود راه مدهيد كه شما بر حقيد و دليل و حجت از شماست و همانا با كسى جنگ مى‏كنيد كه خونى را به حرام ريخته است و در آسمان كسى عذرخواه او نيست".
عمرو عاص هم برخاست و گفت" اى مردم زره‏پوشان را جلو بفرستيد و پيادگان و كسانى را كه زره ندارند پشت سر بگذاريد و جمجمه‏هاى خود را
اخبارالطوال/ترجمه،ص:224
امروز به ما عاريه دهيد و حق به مقطع خود رسيده است و همانا ظالم يا مظلوم است". هر دو گروه آن شب را در حالى كه آماده جنگ مى‏شدند گذراندند و بامداد در آوردگاه خود حاضر شدند و به يك ديگر حمله‏ور گرديدند، حبيب بن مسلمة كه فرمانده پهلوى چپ لشكر معاويه بود بر پهلوى راست لشكر على (ع) حمله كرد، پهلوى راست لشكر على (ع) اندكى عقب‏نشينى كردند كه چون على (ع) آنرا ديد به سهل بن حنيف فرمود همراه مردم حجاز كه با تو هستند بيارى مردم سمت راست لشكر برو، و سهل همراه حجازى‏ها بان سوى رفت و لشكرهاى شام به استقبال و رويارويى ايشان آمدند و سهل و همراهانش را مجبور به عقب‏نشينى كردند آنچنان كه پيش على (ع) كه در قلب لشكر ايستاده بود رسيدند، قلب لشكر هم با آنكه على (ع) ميان آنان بود عقب نشست و با على (ع) كسى جز نگهبانان دليرش باقى نماند، على (ع) اسب خود را به سوى چپ سپاه خود كه مردم ربيعه بودند و پايدارى مى‏كردند راند.
زيد بن وهب مى‏گويد خودم نگريستم و على (ع) را ديدم كه پسرانش حسن و حسين و محمد همراه اويند و سوى ربيعه حركت مى‏كند و تيرها از روى دوش و كنار گوش او پياپى مى‏گذشت و فرزندانش او را با جان خود حمايت مى‏كردند و چون نزديك پهلوى چپ رسيد كه در برابر بزرگان شام ايستاده بودند و پيكار مى‏كردند، اشتر را كه ميان ايشان بود صدا كرد. و فرمود خود را باين گريختگان برسان و بگو چرا از مرگى كه ياراى دفع آنرا نداريد به سوى زندگانى‏اى كه براى شما پايدار نيست مى‏گريزيد.
اشتر اسب خود را به تاخت در آورد و گريختگان را ندا داد كه اى مردم پيش من پيش من بياييد كه من مالك پسر حارثم، و مردم توجهى باو نكردند، اشتر دانست كه او را با اين نام نشناخته‏اند، گفت اى مردم من اشترم و مردم نزد او برگشتند و او همراه ايشان به سوى پهلوى چپ مردم شام حمله كرد و با آنان به سختى جنگ كرد و شاميان گريختند و به پايگاههاى نخستين خود برگشتند.
اشتر پهلوى راست سپاه على (ع) را مرتب كرد و قلب سپاه هم همانگونه‏
اخبارالطوال/ترجمه،ص:225
كه پيش از هزيمت بود مرتب شد، و چون سپاهيان در جاى خود مرتب ايستادند در فاصله ميان نماز مغرب و عشا على (ع) ميان صفها حركت فرمود و آنان را به سبب عقب‏نشينى ايشان سرزنش كرد.
آنگاه شامى‏ها به مردم تميم كه در پهلوى راست سپاه على (ع) بودند حمله آوردند و آنان را عقب راندند، زحر بن نهشل فرياد برآورد كه اى فرزندان تميم كجا مى‏گريزيد؟
گفتند نمى‏بينى چه بر سر ما آمده است؟ گفت اى واى بر شما هم مى‏گريزيد و هم براى آن بهانه مى‏آوريد؟ اگر براى دين جنگ نمى‏كنيد براى حفظ نسب و شرف خود جنگ كنيد و همراه من حمله كنيد، زحر حمله كرد آنان هم همراه او حمله كردند و زحر چندان جنگ كرد كه كشته شد و او پيشاپيش آنان حمله مى‏كرد، هر دو گروه به يك ديگر حمله كردند و چندان به جنگ ادامه دادند تا آنجا كه نيزه‏ها شكست و شمشيرها از كار افتاد، آنگاه با چنگ و دندان به پيكار ادامه دادند و بر روى هم سنگ‏ريزه و خاك مى‏پاشيدند و آنگاه از هر سو بانگ برداشتند كه اى عربها چه كسى مى‏خواهد براى زنها و فرزندان باقى بماند خدا را خدا را رعايت حال زنان را بكنيد.
در اين هنگام على (ع) در انبوه شاميان فرومى‏شد و چندان شمشير مى‏زد كه شمشيرش خميده مى‏شد و خون‏آلود از معركه بيرون مى‏آمد و شمشيرش را تند و راست مى‏كردند و باز به ميدان برمى‏گشت و قبيله ربيعه در جنگ و پايدارى با آن حضرت از هيچ كوششى فروگذار نبودند.
خورشيد غروب كرد و آنان نزديك معاويه رسيدند و معاويه به عمرو عاص گفت چه صلاح مى‏بينى؟ گفت سراپرده‏ات را تخليه و رها كن.
معاويه از منبرى كه بر آن بود فرود آمد و سراپرده را رها كرد و افراد قبيله ربيعه فرارسيدند و على (ع) پيشاپيش آنان بود، سراپرده‏ها را فروگرفتند و آنها را از جاى كندند و برگشتند و على (ع) آن شب را ميان قبيله ربيعه گذراند.
كشته شدن هاشم بن عتبة بن ابى وقاص مرقال:
چون صبح شد على (ع) پيكار با شاميان را آغاز كرد و پرچم بزرگ را به‏
اخبارالطوال/ترجمه،ص:226
هاشم بن عتبه معروف به مرقال داد و او تمام روز را با آن پرچم جنگ كرد و چون شب فرارسيد ياران او گريختند هاشم با گروهى از دليران و نگهبانان پايدارى كرد حارث بن منذر تنوخى به ايشان حمله كرد و ضربه نيزه كشنده‏يى به هاشم زد و او همچنان از جنگ دست برنداشت، فرستاده‏اى از سوى على (ع) پيش او آمد و پيام آورد پرچمش را جلوتر ببرد، هاشم به فرستاده گفت ببين چه بر سرم آمده است و چون به شكم هاشم نگريست آنرا شكافته ديد و پيش على (ع) آمد و خبر آورد چيزى نگذشت كه هاشم به زمين افتاد و يارانش گريختند و او را ميان كشتگان رها كردند و شب فرارسيده بود و جنگ متوقف شد. چون صبح شد على (ع) در سپيده دم نماز گزارد و با لشكرهاى خود با همان آرايش جنگى نخست به شامى‏ها حمله كرد، پرچم بزرگ را به پسر هاشم سپرد، و هر دو گروه حمله آوردند و جنگ را شروع كردند، از قعقاع ظفرى روايت است كه مى‏گفته است در آن روز از برخورد شمشيرها چنان صدايى مى‏شنيدم كه صداى غرش رعد از آن كمتر بود و على (ع) بر جنگ نظارت مى‏كرد و مى‏فرمود" هيچ نيرو و قوتى جز به خداوند نيست و از خداوند يارى بايد خواست خدايا خودت ميان ما و قوم ما به حق كار را بگشاى كه تو بهترين گشايندگانى".
آنگاه على (ع) خود بر شامى‏ها حمله كرد و ميان ايشان پنهان شد و خون‏آلوده برگشت و تمام آن روز و يك سوم از شب را بان حال گذراندند و على (ع) پنج زخم برداشت، سه زخم در سر خود و دو زخم در چهره، آنگاه از جنگ دست برداشتند و فرداى آن به جنگ آمدند، عمرو عاص پيشاپيش مردم شام بود، عبد الله بن جعفر طيار [241] همراه قريش و انصار به عمرو عاص حمله كرد و جنگ كردند و دو نوجوان از انصار چنان در لشكر معاويه پيش رفتند كه به سراپرده او رسيدند و كنار سراپرده كشته شدند و آسياى جنگ تا يك سوم از شب گذشته در گردش بود آنگاه از يك ديگر جدا شدند و چون صبح شد مردم به‏
__________________________________________________
241- عبد الله، پسر جناب جعفر طيار، افتخار مصاحبت پيامبر (ص) را داشته است، در هجرت جعفر و اسماء دختر عميس به حبشه متولد شد و نخستين مولود مسلمانان در آنجاست، افتخار همسرى حضرت زينب را داشته است، از بخشندگان معروف عرب است و در سال هشتاد هجرى درگذشته است، ر. ك، ابن اثير، اسد الغابه ج 3 ص 135. (م)
اخبارالطوال/ترجمه،ص:227
اردوگاههاى يك ديگر مى‏رفتند و كشتگان خود را بيرون مى‏آوردند. و دفن مى‏كردند.
معاويه براى على (ع) چنين نوشت" اما بعد، من با تو درباره خون عثمان جنگ مى‏كنم و درباره كار او و صرف نظر كردن از حق او سستى نمى‏كنم اگر خون‏خواهى كردم كه به مقصود رسيده‏ام و گر نه مردن در راه حق نيكوتر از زندگى با ننگ است همانا مثل من و عثمان چنان است كه مخارق [242] گفته است.
" هر گاه در مورد يارى دادن من از سرورم بپرسى به هنگام جنگ خانه سرورم را نزد من نكوهيده نخواهى يافت".
على (ع) در پاسخ او نوشت.
اما بعد من همان چيزى را به تو مى‏گويم كه مخارق به بنى فالج گفته است." اى سوار اگر به محل استقرار بنى فالج گذر كردى بانان بگو، بسوى ما بشتابيد و بياييد و چنان نباشيد كه چون صحراهاى خشكى باشيد كه گرد و خاك آنهم از ميان رفته است، قبيله سليم بن منصور مردمى عزيز و گرامى هستند و سرزمين ايشان پردرخت است".
معاويه نوشت ما همواره فرماندهان جنگ بوده‏ايم و مثل من و تو چنان است كه اوس بن حجر [243] گفته است.
" چون جنگ پيرامون قبيله را فراگيرد عيب‏هاى مردمى كه در حال آرامش ترا شيفته كرده بودند آشكار مى‏شود، جنگ را مردمى شايسته آن لازم است كه از آن حمايت كنند و چه بسا اشخاص ظاهرا آراسته را مى‏بينى كه فايده و سودى ندارند".
فرداى آن روز صبح زود به جنگ پرداختند، پرچم بزرگ شامى‏ها بدست عبد الرحمن بن خالد بن وليد بود، عبد الرحمن از شجاعان عرب بود و پرچم را پيش‏
__________________________________________________
242- منظور مخارق يشكرى است و براى اطلاع بيشتر درباره او، ر. ك، امالى قالى ص 50 ج 3. (م)
243- اوس بن حجر: از شاعران بزرگ دوره جاهلى متولد 530 ميلادى و درگذشته 620 ميلادى از مسيحيان و مقيم درگاه پادشاه حيره بوده است، ر. ك، مقاله هافنز، دائرة المعارف الاسلاميه ص 152 ج 3. (م)
اخبارالطوال/ترجمه،ص:228
مى‏برد و به هر چيز برمى‏خورد آنرا نابود مى‏كرد، عراقى‏ها به سختى عقب‏نشينى كردند و به اشتر گفتند مگر نمى‏بينى پرچم به كجا رسيده است؟ اشتر پرچم عراقى‏ها را گرفت و پيش رفت و رجز مى‏خواند كه:
" من اشترى هستم كه به دراندن معروف است و من همان افعى نر عراقم" اشتر با مردم شام چنان جنگ كرد كه پرچم و خودشان را وادار به عقب‏نشينى كرد، نجاشى شاعر در اين باره چنين گفته است.
" پرچم را همچون سايه عقاب ديدم كه آنرا مرد شامى ريزچشمى به شدت جلو مى‏برد، ما براى مقابله با او قوچ عراق را فراخوانديم و لشكر به لشكر آميخته بود، اشتر درفش را عقب راند و به خواسته و هدف خود رسيد".
كشته شدن حوشب ذو ظليم:
گويند، جندب بن زهير پرچم را گرفت، حوشب ذو ظليم كه از بزرگان شام بود پرچم شامى‏ها را بدست گرفت و شروع به پيشروى كرد و گروهى از عراقى‏ها را كشت و زخمى كرد، سليمان بن صرد كه از شجاعان ياران على (ع) بود به مقابله او پرداخت كه حوشب كشته شد، در عين حال عراقى‏ها عقب‏نشينى كردند آنچنان كه صفهاى ايشان درهم ريخت و دليران ايشان بسوى على (ع) كه در بخش ديگرى به جنگ مشغول بود رفتند و باو پيوستند و به جنگ ادامه دادند، عدى بن حاتم در جستجوى على (ع) به جايى كه از ايشان جدا شده بود آمد و چون ايشان را نديد پرسيد و او را راهنمايى كردند و چون به حضور على (ع) آمد گفت اى امير مؤمنان اكنون كه ترا زنده مى‏بينم ديگر كارها آسان است ولى بدان كه من از روى جسد كشتگان عبور كردم تا به حضور تو آمدم و امروز نام‏آورى براى ما و ايشان باقى نگذاشت.
بيشتر كسانى كه در آن هنگام با على (ع) پايدارى كردند و به جنگ ادامه دادند افراد قبيله ربيعه بودند و على (ع) فرمود اى مردم قبيله ربيعه شما شمشير و زره منيد، آنگاه بر اسبى از رسول خدا كه نامش ريح بود سوار شد و استر پيامبر (ص) را كه معروف به شهباء بود يدك كشيد و عمامه سياه آن حضرت را بر
اخبارالطوال/ترجمه،ص:229
سر بست و به منادى خود دستور فرمود ندا دهد اى مردم چه كسى جان خود را به خدا مى‏فروشد و مردم آماده شدند و به على (ع) پيوستند و همراه ايشان به شامى‏ها حمله فرمود آنچنان كه پرچمهاى شاميان را عقب راند و شامى‏ها با رسوايى چنان عقب‏نشينى كردند كه معاويه براى گريز اسب خود را خواست و منادى معاويه به شامى‏ها گفت اى مردم كجا مى‏گريزيد؟ پايدارى كنيد كه فتح و شكست در جنگ نوبت به نوبت است و شامى‏ها دوباره دور معاويه جمع شدند و بر عراقى‏ها حمله آوردند.
معاويه به عمرو عاص گفت افراد قبيله‏هاى عك و اشعرى‏ها را پيش بفرست زيرا آنان نخستين گروههايى بودند كه در اين بار گريختند، عمرو عاص پيش ايشان آمد و پيام معاويه را بايشان داد، مسروق عكى فرمانده ايشان گفت منتظر باشيد تا من پيش معاويه بروم و برگردم و نزد معاويه آمد و گفت براى قوم من دو ميليون درهم عطا مقرر كن باين شرط كه هر كس از ايشان كشته شود پسر عمويش جاى او را بگيرد، معاويه پذيرفت و او پيش قوم خود برگشت، و اين خبر را بايشان داد و آنان پيش افتادند، قبيله عك با قبيله همدان به سختى درگير شدند و شمشير درهم نهادند، عكى‏ها سوگند خوردند كه پشت به جنگ نخواهند كرد تا همدانيها بگريزند و همدانيها هم چنان سوگندى خوردند، عمرو عاص به معاويه گفت شيران با شيران روياروى شده‏اند و من هرگز چون امروز نديده‏ام.
معاويه گفت اگر همراه تو قبيله ديگرى چون عك و همراه على (ع) قبيله ديگرى چون همدان بودند هر آينه نيستى و نابودى بود. و معاويه براى على (ع) چنين نوشت،" بسم الله الرحمن الرحيم، از معاوية بن ابو سفيان به على بن ابى طالب، اما بعد خيال مى‏كنم كه اگر تو و من مى‏دانستيم كه جنگ باين جا مى‏كشد بر خود چنين ستمى روا نمى‏داشتيم، هر چند ديگران بر عقل ما پيروز شدند ولى هنوز چيزى از آن باقى مانده است و شايسته است كه بر گذشته پشيمان شويم و نسبت به آينده اصلاح كنيم زيرا تو هم از زندگى همان اميد را دارى كه من و من هم از كشته شدن همان اندازه مى‏ترسم كه تو، به خدا سوگند لشكريان ناتوان و سست شده‏اند و مردان نابود شده‏اند و
اخبارالطوال/ترجمه،ص:230
براى ما فرزندان عبد مناف فضيلت و برترى بر يك ديگر نيست جز به چيزى كه عزيزى بان وسيله خوار شود و آزاده‏يى بان وسيله برده گردد و السلام" على (ع) براى او در پاسخ چنين نوشت.
بسم الله الرحمن الرحيم، نامه‏ات به من رسيد، گفته بودى كه اگر مى‏دانستى و مى‏دانستيم كار جنگ باين جا مى‏كشد بر خود چنين ستمى روا نمى‏داشتيم، بدان كه تو و ما را در اين جنگ هدفى است كه هنوز بان نرسيده‏ايم و اينكه گفته‏اى در بيم و اميد برابريم بدان كه تو در شك و ترديد خود پايدارتر از من در يقين من نيستى و شامى‏ها هم بر دنيا حريص‏تر از عراقى‏ها بر آخرت نيستند، اما اينكه گفته‏اى ما همگان فرزندان عبد منافيم و هيچيك از ما را بر ديگرى برترى نيست. چنان نيست كه اميه همچون هاشم نيست و حرب همچون عبد المطلب نيست و ابو سفيان چون ابو طالب نيست، مهاجران با بردگان آزاد شده يكسان نيستند، فضل نبوت در دست ماست كه در پناه آن عزيز را كشتيم و شخص زبون مطيع ما شد".
آنگاه على (ع) در سپيده دم نماز صبح گزارد و با لشكريان خود بسوى شاميان حمله كرد و هر دو گروه زير پرچمهايشان ايستادند، اشتر در حالى كه سراپا پوشيده در آهن بود بر اسب سرخى كه داراى دم بلند بود سوار شد و نيزه در دست گرفت و بر مردم شام حمله كرد و مردم از او پيروى كردند و او سه نيزه را ميان شاميان شكست و مردم با شمشير و گرزهاى آهنى به يك ديگر حمله كردند، و مردى از شامى‏ها كه چهره خود را هم پوشانده و سراپا غرق در آهن بود به ميدان آمد و گفت اى ابو الحسن پيش من آى تا با تو سخنى گويم، على (ع) چنان نزديك او رفت كه گردن اسبهاى آن دو در ميدان كنار هم قرار گرفت، و آن مرد به على (ع) چنين گفت.
" براى تو در اسلام چنان سابقه‏اى هست كه براى هيچكس فراهم نيست و همراه پيامبر (ص) هجرت كرده‏اى و بسيار جهاد فرموده‏اى آيا مى‏توانى و موافقى كه از ريختن اين خونها جلوگيرى كنى و با بازگشت خود به عراق اين جنگ را به تاخير اندازى تا ما هم به شام برگرديم و تو در كار خود و ما در كار خويش بينديشيم؟".
اخبارالطوال/ترجمه،ص:231
على (ع) فرمود اى فلان من اين كار را آزموده‏ام و همه جوانب آنرا ديده‏ام جز دو كار براى من باقى نيست يا جنگ يا كافر شدن بانچه خداوند بر محمد (ص) نازل فرموده است، خداوند از بندگان خود راضى نمى‏شود كه در زمين گناه شود و آنان فقط سكوت كنند و امر به معروف و نهى از منكر نكنند و من جنگ را سبكتر از به زنجير كشيده شدن در جهنم مى‏بينم.
آن مرد شامى در حالى كه انا لله و انا اليه راجعون مى‏گفت برگشت و دو گروه چندان جنگ كردند كه نيزه‏ها شكسته شد و شمشيرها از كار افتاد، و زمين و هوا از گرد و غبار تيره شد و نفسها به تنگى افتاد و برخى همچنان به برخى ديگر مى‏نگريستند و شب فرارسيد كه همان شب هرير است، فرداى آن شب دو گروه به اردوگاههاى يك ديگر رفتند و كشتگان خود را جمع و دفن كردند.
على (ع) بامداد آن روز ميان مردم برخاست، نخست خداوند را ستايش و نيايش كرد و گفت اى مردم كار شما و دشمن آن جا كشيده است كه مى‏بينيد و از اين قوم فقط نفسى باقى مانده است، خدايتان رحمت كناد فردا براى جنگ با دشمن آماده شويد تا خداوند ميان ما و ايشان حكم فرمايد كه او بهترين حاكمان است.
و چون اين خبر به معاويه رسيد به عمرو عاص گفت چه مى‏بينى كه فقط همين امروز و اين شب براى ما باقى مانده است؟ عمرو گفت چاره‏يى انديشيده و بكار بردن آنرا براى امروز اندوخته‏ام كه اگر آنرا بپذيرند ميان ايشان اختلاف خواهد افتاد و اگر نپذيرند پراكنده خواهند شد، معاويه گفت آن چيست؟ عمرو گفت آنان را دعوت كن كه قرآن ميان تو و ايشان حكم باشد كه به خواسته خود خواهى رسيد، معاويه دانست كار همانگونه است كه او مى‏گويد.
گويند، اشعث بن قيس هم به قوم خود كه پيش او جمع شده بودند گفته بود، روز گذشته جنگ نابودكننده را ديديد كه چگونه بود و به خدا سوگند اگر فردا هم روياروى شويم همانا نابودى عرب و درمانده شدن نواميس است. جاسوسان اين سخن او را باطلاع معاويه رساندند كه گفت اشعث راست مى‏گويد اگر فردا روياروى شويم و جنگ كنيم روميان به زن و فرزند شامى‏ها حمله خواهند كرد و دهقانان ايرانى به زن و فرزند عراقى‏ها حمله خواهند كرد و اين موضوع را فقط خردمندان درك مى‏كنند اكنون قرآنها را بر سر نيزه‏ها كنيد.
اخبارالطوال/ترجمه،ص:232
گويند قرآنها را چنان كردند و نخستين قرآنى كه برافراشتند قرآن بزرگ دمشق بود كه آنرا به پنج نيزه بلند كردند و آنرا پنج مرد مى‏بردند و سپس تمام قرآنهايى را كه همراه آنان بود برافراشتند و در سپيده دم بسوى عراقى‏ها حركت كردند عراقى‏ها ديدند كه شامى‏ها مى‏آيند و پيشاپيش آنان چيزى شبيه به پرچم و رايت است و نمى‏دانستند چيست و چون هوا روشن شد نگاه كردند و متوجه شدند كه قرآنهاست.
در اين هنگام فضل بن ادهم مقابل قلب لشكر و شريح جذامى مقابل پهلوى راست و ورقاء بن معمر مقابل پهلوى چپ ايستادند و فرياد برآوردند كه اى گروه عرب خدا را خدا را در مورد زنان و فرزندانتان كه فردا از سوى روميان و ايرانيان مورد حمله قرار مى‏گيرند، شما خودتان نابود شديد و اين كتاب خدا ميان ما و شما حكم باشد، [244] على (ع) فرمود شما كتاب خدا را نمى‏خواهيد بلكه مكر و حيله مى‏كنيد.
سپس ابو اعور سلمى در حالى كه بر ماديانى سرخ سوار بود و قرآنى بر سر نهاده بود پيش آمد و فرياد مى‏كشيد" اى مردم عراق اين كتاب خدا ميان ما و شما حكم باشد" چون عراقى‏ها اين سخن را شنيدند كردوس بن هانى بكرى برخاست و گفت اى مردم عراق برافراشتن اين قرآنها كه مى‏بينيد شما را آرام نسازد كه خدعه و فريب است، سپس سفيان بن ثور نكرى [245] سخن گفت و چنين اظهار داشت كه اى مردم ما نخست مردم شام را به كتاب خدا فراخوانديم كه نپذيرفتند و جنگ با آنان را روا داشتيم اكنون اگر ما دعوت آنان را نپذيريم جنگ كردن با ما براى آنان روا خواهد بود و در آن صورت از ستم و عذاب خدا و رسولش نترسيده‏ايم.
آنگاه خالد بن معمر برخاست و به على (ع) گفت اى امير مؤمنان اگر صلاح بدانى راهى براى ما جز همينكه آنان مى‏گويند باقى نمانده است در عين حال اگر مصلحت ندانى راى تو برتر است.
سپس حضين بن منذر چنين گفت، اى مردم ما را پيشوا و رهبرى است‏
__________________________________________________
244- اين سه نفر از همراهان معاويه بوده‏اند در طبرى و مروج الذهب نامشان نيامده است. (م)
245- در اصل" بكرى" بوده و مصحح چنين تصحيح كرده‏اند.
اخبارالطوال/ترجمه،ص:233
كه تمام كارهاى او را پسنديده‏ايم و بر هر كارى امين و مورد اعتماد است اگر بگويد نه خواهيم گفت نه و اگر بگويد آرى ما هم خواهيم گفت آرى. [246] سپس على (ع) سخن گفت و فرمود اى بندگان خدا من از هر كسى شايسته‏ترم كه دعوت به كتاب خدا را بپذيريم، همچنين شما از ديگران براى اين كار شايسته‏تريد اما اين قوم از اين كار قصدى جز مكر و فريب ندارند، جنگ آنان را سخت درمانده كرده است و به خدا سوگند فقط قرآنها را برافراشته‏اند و قصد آنان عمل به قرآن نيست و البته كه براى من سزاوار نيست كه مرا به كتاب خدا دعوت كنند و نپذيرم چگونه ممكن است و حال آنكه ما با آنان براى همين جنگ مى‏كنيم كه تسليم حكم قرآن شوند.
اشعث گفت اى امير مؤمنان ما امروز هم مانند ديروز تسليم نظر تو خواهيم بود و راى درست اين است كه دعوت آنان را براى اينكه كتاب خدا حكم باشد بپذيريم، عدى بن حاتم و عمرو بن حمق تمايلى از خود به اين سخنان نشان ندادند و رايى اظهار نكردند.
و چون على (ع) موضوع را پذيرفت گفتند كسى پيش اشتر بفرست و پيام بده كه پيش تو برگردد، اشتر در پهلوى راست مشغول جنگ بود، على (ع) به يزيد بن هانى فرمود پيش اشتر برو و دستور ده تا جنگ را رها كند و پيش من بيايد، او رفت و پيام را باو داد، اشتر گفت برگرد و به امير مؤمنان بگو كار جنگ ميان من و مردم اين سوى بالا گرفته و روا نيست كه بازگردم.
يزيد بن هانى به حضور على (ع) آمد و خبر آورد و در اين هنگام هياهو و گرد و غبار از محل اشتر برخاست و كوفيان به على (ع) گفتند به خدا سوگند خيال نمى‏كنيم شما او را به جنگ فرمان داده باشى، فرمود چگونه ممكن است فرمان جنگ داده باشم و حال آنكه با او سخن پنهانى نگفته‏ام و سپس به يزيد فرمود پيش اشتر برو و بگو بازگرد كه فتنه رخ داده است، يزيد پيش اشتر آمد و باو خبر داد، اشتر گفت آيا براى برافراشتن قرآنها چنين شده است؟ گفت آرى، اشتر گفت‏
__________________________________________________
246- با آنكه در متن اخبار الطوال و هم در ترجمه مرحوم صادق نشات حضين ضبط است ولى ظاهرا حصين (با صاد بدون نقطه" صحيح است، ر. ك، ابن سعد، طبقات بخش يكم ج 7 ص 154 ولى فيروزآبادى در قاموس آنرا با ضاد آورده و سخن او حجت است. (م)
اخبارالطوال/ترجمه،ص:234
به خدا سوگند هنگامى كه قرآنها برافراشته شد پنداشتم كه مايه بروز اختلاف و پراكندگى خواهد شد.
اشتر آمد و چون پيش آنان رسيد گفت اى مردم پست و زبون در اين هنگام كه بر دشمن پيروز مى‏شويد براى برافراشتن اين قرآنها سستى مى‏كنيد؟ به من اندكى مهلت دهيد، گفتند ما در گناه و خطاى تو شركت نمى‏كنيم، گفت اى واى بر شما شما را چه شده است، نيكان و برگزيدگانتان كشته شده‏اند و اشخاص زبون شما باقى مانده‏اند شما چه وقت بر حق بوده‏ايد؟ هنگامى كه با آنان جنگ و كشتار مى‏كرديد يا اكنون كه از جنگ خوددارى مى‏كنيد؟ حال كشته‏شدگان شما كه منكر فضل و برترى ايشان نيستيد چگونه است آيا در بهشت هستند يا دوزخ؟ گفتند با آنان در راه خدا پيكار كرديم و اكنون هم در راه خدا از پيكار خوددارى مى‏كنيم، اشتر گفت اى صاحبان پيشانيهاى سياه مى‏پنداشتيم نمازهاى شما عبادت و شوق به بهشت است و اكنون مى‏بينيم كه به دنيا پناه مى‏بريد، زشتى و بدنامى براى شما بادا، آنان اشتر را دشنام دادند او هم ايشان را دشنام داد و با تازيانه‏هاى خود به صورت اسب اشتر زدند او هم به صورت مركوب‏هاى ايشان تازيانه زد، مسعر بن فدكى و ابن كواء و كسان ديگرى از قاريان قرآن كه همگان بعد از خوارج شدند از پذيرفتن داورى قرآن به شدت طرفدارى مى‏كردند. [247] معاويه هم ميان مردم شام برخاست و چنين گفت، اى مردم جنگ ميان ما و اين قوم بدرازا كشيد و هر يك از دو طرف مى‏پندارد كه او بر حق است و طرف ديگر بر باطل، اكنون ما آنان را دعوت كرده‏ايم كه قرآن و فرمان آن ميان ما حكم باشد اگر پذيرفتند چه بهتر و گر نه ما بر ايشان حجت تمام كرده‏ايم.
سپس معاويه براى على (ع) چنين نوشت.
" نخستين كس كه مسئول اين جنگ است و بايد حساب آنرا پس بدهد من و توئيم، و من ترا به جلوگيرى از ريختن اين خونها و الفت و دوستى در راه دين و دور ريختن كينه‏ها فرامى‏خوانم و اينكه دو حكم ميان من و تو حكم كنند يكى‏
__________________________________________________
247- مسعر فدكى: از سران خوارج بصره و از قبيله بنى تميم است، ر. ك، مبحث خوارج، نويرى، نهاية الارب ج 20 ص 169 و ترجمه آن بقلم اين بنده، ابن بنده، ابن كواء: نامش عبد الله و در آغاز از اصحاب على (ع) بود و سپس خارجى شد، ر. ك، مرحوم حاج شيخ عباس قمى، الكنى و الالقاب ص 383 ج (ابن- ابو). (م)
اخبارالطوال/ترجمه،ص:235
از سوى من و يكى از سوى تو، آنان در اين مورد آنچه را در قرآن نوشته و آشكار يافتند حكم كنند و تو اگر اهل قرآنى به حكم قرآن راضى شو".
على (ع) براى او چنين پاسخ نوشت:
" به حكم قرآن دعوت كردى و من مى‏دانم كه تو حكم قرآن را نمى‏خواهى ما حكم قرآن را براى قرآن پذيرفتيم نه براى تو و هر كس به حكم قرآن راضى نباشد همانا سخت گمراه شده است" [248] على (ع) براى عمرو عاص چنين نوشت:
" اما بعد، همانا كه دنيا شخص را از كارهاى ديگر بازمى‏دارد و به صاحب دنيا از آن چيزى جز حرص و آز نمى‏رسد كه موجب افزونى رغبت او به دنيا مى‏شود، و مرد دنيا از آنچه از آن بدست آورد از آنچه بدست نياورده است بى‏نياز نمى‏شود و پس از آن هم بايد از آنچه جمع كرده است جدا شود، عمل خود را در همراهى با كارهاى معاويه باطل مكن و اگر بازنايستى به كسى جز خودت زيان نمى‏رسانى و السلام" [249] عمرو پاسخ داد:" اما بعد آنچه به صلاح ما و موجب الفت ميان ماست بازگشت به حق است و ما قرآن را ميان خود و تو حكم قرار داديم كه به حكم آن راضى گرديم و مردم هم به هنگام بحث عذر ما را بپذيرند و السلام". على (ع) براى او نوشت:
" اما بعد، آنچه ترا شيفته كرده است و به دنياخواهى واداشته است از تو روى‏گردان خواهد شد، بان اعتماد مكن كه بسيار فريبنده است و اگر از آنچه گذشته است پندگيرى نسبت بانچه باقى مانده است بهره‏مند خواهى شد و السلام".
عمرو در پاسخ نوشت:
" اما بعد آن كس كه قرآن را حكم قرار داده است به انصاف رفتار كرده است، اى ابا الحسن صبر كن كه ما چيزى را جز آنچه قرآن درباره تو حكم كند نمى‏خواهيم و انجام نمى‏دهيم و السلام".
__________________________________________________
248- برخى از عبارات اين نامه در ص 971 نهج البلاغه چاپ آقاى فيض الاسلام آمده است. (م)
249- برخى از عبارات اين نامه با عنوان نامه آن حضرت براى معاويه در نهج البلاغه، شرح ابن ابى الحديد ص 4 ج 17 چاپ محمد ابو الفضل ابراهيم 1963 آمده است. (م)
اخبارالطوال/ترجمه،ص:236
در اين حال قرآن‏خوانان عراقى و شامى ميان دو لشكر نشستند و همراه خود قرآن آوردند و به مذاكره و بررسى پرداختند، و تصميم گرفتند دو حكم تعيين كنند و برگشتند، شامى‏ها گفتند ما به عمرو عاص راضى هستيم.
اشعث و قرآن‏خوانان عراقى كه با او بودند گفتند ما به ابو موسى اشعرى راضى هستيم.
على (ع) بايشان فرمود من به انديشه و دورانديشى او اطمينان ندارم و اين كار را بر عهده ابن عباس مى‏گذارم، گفتند به خدا سوگند ما ميان تو و ابن عباس فرقى نمى‏گذاريم و گويى مى‏خواهى خودت حكم كنى، اين كار را بر عهده كسى بگذار كه تو و معاويه در نظرش يكسان باشد و به يكى از شما نزديك‏تر نباشد، على (ع) فرمود چگونه براى شامى‏ها به عمرو عاص رضايت داديد مگر او چنين نيست؟ گفتند آنان به كار خود داناترند ما به كار خود داناتريم.
على (ع) فرمود اين كار را به اشتر وامى‏گذارم، اشعث گفت مگر كسى جز اشتر آتش اين جنگ را برافروخته است؟ و مگر ما به فرمان كسى جز اشتر هستيم؟ على (ع) پرسيد فرمان اشتر چيست؟ اشعث گفت پيوسته مردم را بر ضد يك ديگر تحريك مى‏كند تا آنچه خدا خواهد انجام پذيرد. على (ع) فرمود: گويا قصد داريد كه فقط ابو موسى را بر اين كار بگماريد و ديگرى را نپذيريد، گفتند آرى، فرمود هر چه مى‏خواهيد بكنيد.
گويند، آنان فرستاده‏اى پيش ابو موسى كه از شركت در جنگ خوددارى كرده و در ناحيه‏اى از شام كناره‏گيرى كرده بود فرستادند. يكى از غلامان پيش او رفت و گفت: مردم صلح كردند. گفت سپاس خداوند جهانيان را. گفت مردم ترا حكم قرار داده‏اند، ابو موسى انا لله و انا اليه راجعون گفت.
ابو موسى حركت كرد و به اردوگاه على (ع) آمد و بيشتر مردم به او راضى شدند و او را حكم قرار دادند و پذيرفت.
احنف بن قيس به على (ع) گفت همانا گرفتار مردى كه چون سنگ استوار و زيرك اعراب است شده‏اى و من ابو موسى را آزموده‏ام كه تيغش بران نيست و كم مايه است و شايسته اين كار نيست، مردى شايسته اين كار است كه گاه به رقيب خود چنان نزديك شود كه گويى در كف دست او قرار دارد و گاه از
اخبارالطوال/ترجمه،ص:237
او چنان دور شود كه در جايگاه ستارگان قرار گيرد، اگر بخواهى مى‏توانى من را حكم قرار دهى و گر نه يكى ديگر را و اگر مى‏گويى كه من از اصحاب رسول خدا (ص) نيستم مردى از صحابه پيامبر (ص) را برگزين و مرا وزير و مشير او قرار ده، على (ع) فرمود اين مردم به حكميت كسى جز ابو موسى راضى نشده‏اند و خداوند خواسته خود را محقق خواهد فرمود.
گويند ايمن بن خريم اسدى كه از مردم شام بود و در جنگ شركت نكرده بود در اين باره چنين سروده است:
" اگر اين قوم را انديشه‏اى بود كه بان هدايت مى‏شدند پس از رضايت به داورى ابن عباس را پيش شما گسيل مى‏داشتند (او را داور مى‏كردند). اما پير مردى از يمنى‏ها را پيش شما فرستاده‏اند كه نمى‏داند پنجها ضرب در ششها چه مى‏شود" [250]، گويند معاويه به ايمن بن خريم پيشنهاد كرده بود به شرطى كه با او بيعت كند بخشى از فلسطين را در اختيار او خواهد گذاشت، ايمن نپذيرفت و اين ابيات را سرود:
" من كسى نيستم كه به خاطر پادشاهى كس ديگرى از قريش مردى را كه نماز مى‏گزارد بكشم، براى او پادشاهى و براى من گناه باشد، به خدا پناه مى‏برم از نادانى و بى‏خردى، آيا مسلمانى را به ناحق بكشم و در آن صورت تا زنده باشم زندگى من براى من سودى نخواهد داشت".
پيمان نامه حكميت:
گويند، مردم عراق و شام جمع شدند و نويسنده‏اى را آوردند و گفتند چنين بنويس" بسم الله الرحمن الرحيم، اين چيزى است كه امير مؤمنان بر آن حكم و موافقت فرموده است" معاويه گفت اگر من اقرار داشته باشم كه او امير مؤمنان است و با او جنگ كنم مرد بدى خواهم بود، عمرو عاص به نويسنده گفت نام على (ع) و نام پدرش را بنويس، احنف بن قيس گفت اى امير مؤمنان با
__________________________________________________
250- ايمن بن خريم روز فتح مكه مسلمان شد، پدر و عمويش از مسلمانان شركت‏كننده در جنگ بدرند و او از آنان رواياتى نقل كرده است، ضمنا ضرب كردن پنج در شش را نمى‏داند ضرب المثل عربى است، ر. ك، ابن اثير- اسد الغابه ص 161 ج 1، يعنى آدم بى‏دست و پايى است. (م)
اخبارالطوال/ترجمه،ص:238
حذف اين عنوان موافقت مفرماى كه بيم دارم اگر آنرا نابود و محو فرمايى ديگر هرگز به تو برنگردد و اين تقاضاى آنان را مپذير.
على (ع) تكبير گفت و فرمود به خدا سوگند چنين موضوعى در زمان پيامبر (ص) براى من پيش آمد و منظور آن حضرت موضوع صلحنامه حديبيه بود كه قريش حاضر نشدند براى پيامبر (ص) عنوان رسول الله نوشته شود و پيامبر به نويسنده فرمود" محمد بن عبد الله" بنويس.
صلح نامه و پيمان حكميت را چنين نوشتند:
" اين پيمان نامه‏اى است كه على بن ابى طالب و معاوية بن ابى سفيان و شيعيان ايشان موافقت كردند كه به موجب آن به حكم قرآن و سنت پيامبر (ص) راضى باشند، حكومت على (ع) بر مردم عراق از حاضر و غايب آنان مسلم است و حكومت معاويه بر حاضر و غايب اهل شام مسلم است.
ما موافقت كرديم كه بانچه قرآن از آغاز تا انجام بان حكم مى‏كند تسليم باشيم آنچه را قرآن زنده كرده است زنده بداريم و آنچه را كه قرآن از ميان برداشته است از ميان برداريم، على (ع) و معاويه باين كار متفق و راضى شدند، على (ع) و شيعيان او به عبد الله بن قيس (ابو موسى اشعرى) راضى شدند كه داور و ناظر باشد و معاويه و پيروان او به عمرو بن عاص راضى شدند كه داور و ناظر باشد. على (ع) و معاويه از عبد الله بن قيس و عمرو عاص عهد و پيمان گرفتند و به خدا و رسول خدا سوگندشان دادند كه قرآن را ملاك حكم خود قرار دهند و از احكام آن و آنچه در آن نوشته مى‏يابند تجاوز نكنند و آنچه را در كتاب خدا نوشته نيافتند به سنت جامع پيامبر (ص) مراجعه كنند و از روى عمد به خلاف آن برنيايند و در جستجوى شبهه نباشند.
ابو موسى و عمرو عاص هم از على (ع) و معاويه پيمان گرفتند كه بر آنچه آنان بر طبق قرآن و سنت رسول خدا حكم كنند راضى باشند و حق نقض و مخالفت نخواهند داشت، و ابو موسى و عمرو عاص پس از صدور حكم خود بر جان و مال و فرزندان و زنان و آنچه متعلق بايشان است تا از حق و راستى عدول نكنند در امان خواهند بود، چه كسى از حكم آنان راضى باشد يا ناراضى، و امت بر آنچه آنان به حق و طبق حكم قرآن حكم كنند پشتيبان و ياور خواهند بود.
اخبارالطوال/ترجمه،ص:239
اگر يكى از دو داور پيش از صدور حكم بميرد بر ياران و پيروان اوست كه يكى ديگر از مردم عادل و مصلح را با همان شرايط و عهد و پيمان برگزينند، و اگر يكى از دو امير پيش از صدور حكم درگذشت پيروان او حق دارند و مى‏توانند شخصى را بجاى او برگزينند، در اين باره ميان دو طرف گفتگو و رضايت صورت گرفت، و بكار بردن سلاح ممنوع شد و آنچه در اين عهدنامه نوشته شد بر هر دو امير و هر دو داور و هر دو گروه واجب شد و خداوند نزديك‏تر گواه است و او بسنده است براى گواهى، و اگر مخالفت و سركشى كنند امت از حكم و عهد و پيمان ايشان بيزار خواهد بود، و مردم نسبت به جان و مال و كسان و فرزندان خود تا پايان مدت در امان خواهند بود و بايد اسلحه را بر زمين بگذارند و راهها ايمن باشد و كسانى از دو گروه كه اكنون غائبند در حكم حاضر محسوب مى‏شوند.
دو داور بايد جايى كه فاصله آن با مردم عراق و شام يكسان باشد منزل كنند و كسى حق حضور ندارد مگر كسانى كه هر دو داور به حضور آنان رضايت دهند و مدت داورى تا آخر ماه رمضان است و اگر داوران مصلحت ديدند كه در صدور حكم شتاب كنند حق خواهند داشت و اگر بخواهند مى‏توانند صدور حكم را تا آخر مدت به تاخير اندازند و اگر تا پايان مدت بانچه در كتاب خدا و سنت پيامبر است حكم نكردند هر دو گروه مى‏توانند به حال نخستين و جنگ برگردند و عهد و پيمان خداوند در اين امر بر عهده امت است و آنان همگان بر ضد كسى خواهند بود كه در اين كار مخالفت و ستم كند و انكار ورزد.
از سوى مردم عراق حسن و حسين (ع) دو پسر على (ع) و عبد الله بن عباس و عبد الله بن جعفر بن ابى طالب، و اشعث بن قيس، و اشتر بن حارث (مالك اشتر) و سعيد بن قيس و حصين و طفيل پسران حارث پسر عبد المطلب، و ابو سعيد بن ربيعه انصارى و عبد الله بن خباب بن ارت و سهل بن حنيف و ابو بشر بن عمر انصارى و عوف بن حارث بن عبد المطلب و يزيد بن عبد الله اسلمى و عقبة بن عامر جهنى و رافع بن خديج انصارى و عمرو بن حمق خزاعى و نعمان بن عجلان انصارى و حجر بن عدى كندى و يزيد بن حجية نكرى و مالك بن كعب همدانى و ربيعة بن شرحبيل و حارث بن مالك و حجر بن يزيد و علبة بن‏
اخبارالطوال/ترجمه،ص:240
حجيه، گواه اين عهدنامه‏اند و از سوى مردم شام حبيب بن مسلمه فهرى، ابو الاعور سلمى، بسر بن ارطاة قرشى، معاوية بن خديج كندى، مخارق بن حارث، مسلم بن عمرو سكسكى، عبد الرحمن بن خالد بن وليد، حمزة بن مالك، سبيع بن يزيد حضرمى، عبد الله بن عمرو بن عاص، علقمة بن يزيد كلبى، خالد بن حصين سكسكى، علقمة بن يزيد حضرمى، يزيد بن ابجر عبسى، مسروق بن جبله عكى، بسر بن يزيد حميرى، عبد الله بن عامر قرشى، عتبة بن ابى سفيان، محمد بن ابى سفيان، محمد بن عمرو بن عاص، عمار بن احوص كلبى، مسعدة بن عمرو عتبى، صباح بن جلهمه حميرى، عبد الرحمن بن ذو الكلاع، ثمامة بن حوشب و علقمه بن حكم.
اين عهدنامه روز چهارشنبه سيزده شب باقى مانده از صفر سال سى و هفتم نوشته شد". [251]
اختلاف پس از تعيين داوران:
اشعث نامه را گرفت و براى هر دو لشكر خواند و كنار هر پرچمى مى‏رفت براى مردم هر قبيله آن را مى‏خواند و چون كنار پرچم قبيله عنزة رسيد كه چهار هزار مرد از ايشان همراه على (ع) بودند و نامه را براى ايشان خواند دو برادر كه نامشان جعد و معدان بود گفتند (لا حكم الا لله) حكم تنها از آن خداست و سپس بر شامى‏ها حمله كردند و چندان به جنگ ادامه دادند كه هر دو كشته شدند، و آن دو نخستين كسانى هستند كه اين شعار را دادند، اشعث پس از آن كنار پرچمهاى قبيله مراد رفت و پيمان را براى ايشان خواند، صالح بن شقيق كه از برگزيدگان و فضلاى ايشان بود گفت" حكمى جز براى خدا نيست هر چند مشركان را ناخوش آيد".
اشعث كنار پرچمهاى بنى راسب رسيد كه بانگ برداشتند مردان را حق حكميت در دين خدا نيست، و چون اشعث كنار پرچمهاى بنى تميم رسيد همين سخن را گفتند و عروة بن اديه گفت" آيا در دين خدا مردان را حكم و داور قرار
__________________________________________________
251- با توجه باينكه ماههاى قمرى گاه بيست و نه روز و گاه سى روز است تعيين تاريخ روز باينگونه نمى‏تواند كاملا دقيق باشد. (م)
اخبارالطوال/ترجمه،ص:241
مى‏دهيد، پس كشتگان ما كجايند؟" و با شمشير خود به اشعث حمله كرد كه ضربه‏اش خطا كرد و به كفل اسب او برخورد، اشعث پيش قوم خود برگشت و بزرگان بنى تميم پيش او رفتند و عذرخواهى كردند و او پذيرفت و گذشت كرد.
سليمان بن صرد در حالى كه ضربه شمشيرى بر چهره‏اش اصابت كرده بود آمد و گفت اى امير مؤمنان كاش ياورانى مى‏داشتى و اين نامه را نمى‏نوشتى، محرز بن خنيس بن ضليع هم برخاست و مقابل على (ع) ايستاد و گفت آيا براى بازگشت از اين نامه راهى نيست؟ به خدا سوگند مى‏ترسم موجب خوارى و زبونى شما شود، على (ع) فرمود آيا پس از اينكه آنرا نوشته‏ايم نقض كنيم؟ نه اين جايز نيست.
سپس على (ع) و معاويه اتفاق كردند كه محل حكم كردن داوران در دومة الجندل باشد [252] كه نيمه راه عراق و شام است و على (ع) شريح بن هانى را [253] همراه چهار هزار مرد از خواص خود با ابو موسى گسيل فرمود و عبد الله بن عباس را براى پيش نمازى همراهشان كرد.
معاويه هم ابو اعور سلمى را همراه چهار هزار تن با عمرو عاص روانه كرد.
داوران و همراهانشان از صفين به دومة الجندل رفتند، على (ع) با ياران خود به كوفه برگشت و معاويه به دمشق و منتظر نتيجه ماندند.
هر گاه على (ع) براى ابن عباس در موردى چيزى مى‏نوشت، ياران ابن عباس جمع مى‏شدند و مى‏گفتند امير مؤمنان براى تو چه نوشته است؟ و او از ايشان پوشيده مى‏داشت و آنان مى‏گفتند چرا از ما پوشيده مى‏دارى و حال آنكه براى تو چنين و چنان نوشته است و آن قدر جستجو مى‏كردند تا به مضمون نامه آگاه مى‏شدند و حال آنكه نامه‏هاى معاويه كه براى عمرو عاص مى‏رسيد هيچيك از ياران او به سراغش نمى‏آمد و از او چيزى نمى‏پرسيد.
__________________________________________________
252- دومة الجندل: ناحيه‏اى در شمال نجد كه در قديم از نواحى شام بوده و امروز در حيطه حكومت عربستان است و نام ديگر آن جوف السرحان است، ر. ك، مقاله شيلفر، دائرة المعارف اسلام، ص 169 ج 7 ترجمه عربى آن. (م)
253- شريح بن هانى: درك محضر مقدس پيامبر نموده و آن حضرت برايش دعا فرموده‏اند از بزرگان اصحاب امير المؤمنين على (ع) است در سال 78 هجرى در جهاد با كافران سيستان در يكصد و بيست سالگى كشته شد، ر. ك، ابن اثير- اسد الغابه ص 396 ج 2. (م)
اخبارالطوال/ترجمه،ص:242
گويند، معاويه به عبد الله بن عمر بن خطاب و به عبد الله بن زبير و به ابو جهم بن حذيفه و به عبد الرحمن عبد يغوث چنين نوشت:
اما بعد جنگ تمام شد و اين دو مرد به دومة الجندل رفتند شما كه از اين جنگ بركنار بوده‏ايد و در آنچه مردم وارد شده‏اند وارد نشده‏ايد اكنون بياييد پيش آن دو برويد تا خود شاهد باشيد كه آن دو چه مى‏كنند و السلام.
و چون نامه معاويه بانان رسيد همگى به دومه آمدند و همانجا منتظر ماندند تا داورى آن دو تمام شود، سعد بن ابى وقاص هم حاضر شد، مغيرة بن شعبه هم كه مقيم طائف [254] بود و در هيچيك از اين جنگ‏ها شركت نداشت حركت كرد و آنجا آمد و منتظر ماند و چون صدور راى طول كشيد از آنجا به دمشق رفت و با معاويه ديدار كرد، معاويه گفت آنچه را مصلحت مى‏بينى به من بگو مغيره گفت اگر مى‏خواستم براى تو رايزنى كنم همراه تو در جنگ شركت مى‏كردم در عين حال خبر اين دو مرد را به تو مى‏دهم، معاويه گفت چيست؟.
مغيره گفت من با ابو موسى خلوت كردم كه بدانم نظرش چيست و از او پرسيدم درباره كسانى كه از اين جنگ كناره گرفته و از ترس خون‏ريزى در خانه خود نشسته بودند و چه مى‏گويى؟ گفت آنان بهترين مردمند كه پشت ايشان از بار سنگين خون برادرانشان سبك و شكم ايشان از اموال آنان خالى است.
از پيش ابو موسى بيرون آمدم و نزد عمرو عاص رفتم و باو گفتم اى ابا عبد الله درباره كسانى كه از اين جنگ‏ها كناره گرفته‏اند چه مى‏گويى؟
گفت آنها بدترين مردمند كه حق را نشناختند و باطل را انكار نكردند.
تصور من اين است كه ابو موسى دوست خود را (على عليه السلام) از خلافت خلع مى‏كند و آنرا به كسى كه در جنگ شركت نكرده است واگذار خواهد كرد و خيال مى‏كنم ميل او به عبد الله بن عمر بن خطاب است، اما عمرو بن عاص دوست خودت را بهتر مى‏شناسى و خيال مى‏كنم در جستجوى خلافت براى خودش يا پسرش عبد الله است، و چنين خيال مى‏كنم كه او ترا از
__________________________________________________
254- طائف: شهرى در هفتاد و پنج كيلومترى جنوب شرقى مكه واقع در كوههاى سرات بارتفاع/ 5000 پا از سطح دريا و خوش آب و هوا و ييلاق مكه است، ر. ك، مقاله مفصل لامنس- دائرة المعارف الاسلاميه ص 54 ج 15 ترجمه عربى آن. (م)
اخبارالطوال/ترجمه،ص:243
خودش سزاوارتر براى خلافت نمى‏داند.
و اين سخنان معاويه را پريشان كرد.
گفتگوهاى حكمين:
گويند، عمرو بن عاص در ظاهر نسبت به بزرگداشت و تكريم ابو موسى و مقدم داشتن او در سخن گفتن رعايت مى‏كرد و باو مى‏گفت" تو پيش از من بافتخار مصاحبت رسول خدا رسيده‏اى و سن تو از من بيشتر است" آنگاه براى تبادل نظر جمع شدند، ابو موسى گفت اى عمرو آيا با آنچه در آن صلاح امت و رضايت خدا باشد موافقى؟ عمرو گفت آن چيست؟ ابو موسى گفت عبد الله پسر عمر بن خطاب را حكومت دهيم و او در هيچيك از اين جنگها دخالت نداشته است.
عمرو عاص گفت چرا از معاويه غافلى؟ ابو موسى گفت معاويه لايق آن نيست و به هيچ وجه شايستگى آنرا ندارد.
عمرو عاص گفت آيا نمى‏دانى و قبول ندارى كه عثمان مظلوم كشته شده است؟ ابو موسى گفت آرى اين را مى‏دانم، عمرو عاص گفت معاويه ولى خون عثمان است خاندان او هم در قريش چنانند كه مى‏دانى و اگر مردم بگويند چرا معاويه با آنكه سابقه‏اى در اسلام ندارد به خلافت رسيده است براى تو در اين باره پاسخ و عذر خواهد بود و جواب مى‏دهى كه من او را ولى عثمان يافتم و خداوند متعال هم در اين باره مى‏فرمايد.
" هر كس مظلوم كشته شود به تحقيق براى خون‏خواه او حجتى قرار داديم" [255] در عين حال برادر ام حبيبه همسر رسول خدا (ص) هم هست و يكى از اصحاب آن حضرت هم مى‏باشد. [256] ابو موسى گفت اى عمرو از خدا بترس، آنچه درباره شرف معاويه مى‏گويى اگر كسى به شرف خانوادگى سزاوار و شايسته براى خلافت باشد،
__________________________________________________
255- بخشى از آيه 36 سوره هفدهم (بنى اسرائيل).
256- ام حبيبه دختر ابو سفيان نخست همسر عبيد الله بن جحش پسر عمه حضرت پيامبر بود و با او به حبشه هجرت كرد، عبيد الله در حبشه مسيحى شد و درگذشت و پيامبر (ص) در سال هفتم هجرت با او ازدواج فرمود، ر. ك، ابن سعد، طبقات، ص 139 بخش اول جلد اول چاپ ادوارد زاخا و بريل 1917 و ترجمه آن به قلم اين بنده. (م)
اخبارالطوال/ترجمه،ص:244
سزاوارترين مردم به خلافت ابرهه پسر صباح است كه از شاهزادگان يمن و پادشاهان تبع است كه بر خاور و باختر زمين پادشاهى كرده‏اند، وانگهى با بودن على بن ابى طالب (ع) چه شرفى براى معاويه باقى مى‏ماند، و اينكه مى‏گويى معاويه صاحب خون عثمان است، عمرو پسر عثمان از او سزاوارتر است، و اگر پيشنهاد مرا بپذيرى ما ياد و روش عمر بن خطاب را زنده مى‏كنيم و پسرش عبد الله را كه مردى دانشمند است به خلافت مى‏رسانيم. عمرو عاص گفت چه چيز مانع تو است كه پسرم عبد الله را با توجه به فضل و صلاح و سابقه او در هجرت و مصاحبتى كه با رسول خدا داشته است به خلافت بگماريم؟
ابو موسى گفت پسرت مرد راستى و درستى است اما تو او را در اين جنگ‏ها كشانده‏اى، بيا خلافت را براى پاكيزه پسر پاكيزه عبد الله بن عمر قرار دهيم.
عمرو عاص گفت اى ابو موسى براى اين كار فقط مردى شايسته است كه داراى دو دندان باشد با يك دندان بخورد و با ديگرى به ديگران بخوراند.
ابو موسى گفت اى عمرو واى بر تو مسلمانان پس از اينكه بر روى يك ديگر شمشيرها كشيده و نيزه‏ها زده‏اند كارى را به ما واگذارده‏اند نبايد آنان را به فتنه اندازيم.
عمرو عاص گفت راى تو چيست و چه صلاح مى‏بينى؟
ابو موسى گفت معتقدم كه اين هر دو مرد، على (ع) و معاويه را از خلافت خلع كنيم و آنگاه كار را ميان مسلمانان به شورى واگذاريم تا براى خود هر كه را دوست دارند بگزينند.
عمرو گفت من باين كار راضى هستم و كارى است كه صلاح مردم در آن است.
گويد، چون آن دو از يك ديگر جدا شدند ابن عباس پيش ابو موسى آمد و با او خلوت كرد و گفت، اى ابو موسى واى بر تو كه به خدا سوگند گمان مى‏كنم عمرو عاص ترا فريب داده است و اگر بر چيزى اتفاق كرده‏ايد قبلا عمرو عاص را وادار كن و مقدم بدار تا راى خود را اعلان كند و سخن بگويد و تو بعد از او سخن‏
اخبارالطوال/ترجمه،ص:245
بگو كه عمرو مردى فريب كار است و من در امان نيستم كه در موضوعى ظاهرا با تو موافقت كرده باشد و چون تو ميان مردم برخيزى و راى خود را اعلان كنى او مخالف با تو سخن گويد.
ابو موسى گفت ما بر كارى موافقت كرده‏ايم كه به خواست خداوند هيچيك از ما با ديگرى مخالفت نخواهد كرد.
اعلان راى:
فرداى آن روز پيش مردم كه در مسجد بزرگ جمع شده بودند آمدند و ابو موسى به عمرو گفت به منبر برو و سخن بگو. عمرو گفت من پيش از تو كه از من برتر و مسن‏ترى و زودتر از من هجرت كرده‏اى پيشى نخواهم جست، ابو موسى نخست به منبر رفت و پس از حمد و ستايش خداوند گفت.
" اى مردم ما به كارى توجه كرديم كه خداوند بان وسيله ميان اين امت الفت ايجاد فرمايد و كارش را اصلاح كند و هيچ چيزى را بهتر از آن نديديم كه اين هر دو مرد را از حكومت خلع كنيم و كار را به شورايى واگذاريم كه مردم براى خود هر كس را شايسته بدانند انتخاب كنند و من على (ع) و معاويه را از خلافت خلع كردم، شما به كار خود روى آوريد و هر كه را دوست داريد بر خود خليفه كنيد" و از منبر فرود آمد آنگاه عمرو عاص به منبر رفت و خداوند را ستايش و نيايش كرد و گفت:
" اين شخص آنچه گفت شنيديد و سالار خود را از خلافت خلع كرد، همانا من هم سالار او را همانگونه كه او خلع كرد خلع مى‏كنم و سالار خودم معاويه را بر خلافت مستقر و پايدار مى‏دارم كه او صاحب خون امير مؤمنان عثمان و خون‏خواه اوست و سزاوارترين كس به مقام اوست".
ابو موسى به عمرو گفت ترا چه شده است خدايت موفق ندارد كه مكر و بزهكارى كردى و مثل تو" همچون مثل سگ است كه اگر بر او حمله كنى زبانش را بيرون مى‏آورد و اگر او را به حال خود بگذارى باز هم زبانش را بيرون‏
اخبارالطوال/ترجمه،ص:246
مى‏آورد". [257] عمرو به ابو موسى گفت مثل تو هم چون خرى است كه كتابى چند بر پشت خود حمل كند. [258] در اين هنگام شريح بن هانى به عمرو عاص حمله كرد و بر روى او تازيانه كشيد و مردم آن دو را از يك ديگر جدا كردند، شريح مى‏گفته است هرگز از چيزى چندان پشيمان نشدم كه چرا آن روز بجاى تازيانه با شمشير عمرو عاص را نزدم و روزگار آنچه مى‏خواست كرد.
ابو موسى خود را كنار كشيد و بر مركب خود سوار شد و به مكه گريخت، ابن عباس همواره مى‏گفت خدا ابو موسى را از رحمت خود دور بداراد كه او را متنبه كردم و متنبه نشد و او را برحذر داشتم و توجه نكرد، ابو موسى هم مى‏گفته است ابن عباس مرا از مكر و فريب عمرو عاص برحذر داشت ولى من به عمرو اطمينان كردم و هرگز گمان نمى‏كردم كه او چيزى را بر خير مسلمانان ترجيح دهد.
بيعت شامى‏ها با معاوية:
پس از اعلان راى عمرو عاص و مردم شام كه همراهش بودند پيش معاويه برگشتند و بر او سلام و درود خلافت گفتند.
ابن عباس و شريح بن هانى و كسانى كه همراه آن دو بودند به حضور على (ع) آمدند و اين خبر را به اطلاع ايشان رساندند، سعيد بن قيس همدانى برخاست و گفت به خدا سوگند اگر در راه هدايت متحد و هماهنگ مى‏شديم بر بصيرت ما چيزى بيشتر از آنچه هم اكنون در آن هستيم نمى‏افزود، و ديگر مردم هم سخنانى اين چنين گفتند:
فتنه خوارج:
گويند، چون خبر راى حكمين به اطلاع مردم عراق رسيد خوارج به ديدار يك ديگر رفتند و وعده نهادند كه پيش عبد الله بن وهب راسبى جمع شوند، بزرگان و
__________________________________________________
257- بخشى از آيه 175 سوره هفتم، اعراف.
258- بخشى از آيه 6 سوره شصت و دوم، جمعه‏
اخبارالطوال/ترجمه،ص:247
پارسايان خوارج پيش او جمع شدند و نخستين كس كه سخن گفت عبد الله بن وهب بود كه پس از ستايش و نيايش خداوند چنين گفت.
" اى برادرانم، همانا متاع دنيا اندك و بى‏ارزش است و جدايى آن نزديك است همراه يك ديگر خروج كنيم و با اين داورى و حكميت مخالفت ورزيم كه هيچكس را جز خداوند حق حكميت نيست و بدرستى كه خداوند همراه كسانى است كه تقوى پيشه سازند و نيكو كار باشند".
پس از او حمزة بن سيار [259] سخن گفت و چنين اظهار داشت" راى درست همين است كه تصميم گرفته‏ايد و طريق حق در همين است كه گفتيد ولى بايد فرماندهى خود را به مردى واگذاريد كه از فرمانده و پيشوا و داشتن پرچمى كه زير آن جمع شويد و به سوى آن بازگرديد چاره نيست".
فرماندهى را به يزيد بن حصين كه از پارسايان ايشان بود پيشنهاد كردند ولى او آنرا نپذيرفت، به ابن ابى [260] اوفى عبسى پيشنهاد كردند او هم نپذيرفت، سپس فرماندهى را به عبد الله بن وهب راسبى پيشنهاد كردند او گفت، بياوريد و به خدا سوگند آنرا براى رغبت به دنيا يا فرار از مرگ نمى‏پذيرم بلكه فقط براى اميد زيادى كه به ثواب فراوان آن دارم مى‏پذيرم.
عبد الله دست دراز كرد و خوارج برخاستند و با او بيعت كردند.
آنگاه برخاست و ضمن ستايش خدا و درود بر پيامبر (ص) چنين گفت:
همانا خداوند از ما عهد و پيمان گرفته است كه امر به معروف و نهى از منكر كنيم و معتقد به حق باشيم و آنرا بگوييم و در راه حق جهاد كنيم و" كسانى كه از راه خدا گمراه شوند براى آنان عذابى شديد است" [261] و خداوند متعال فرموده است" و هر آن كس بانچه خدا فروفرستاده است حكم نكند، آنان تبهكارانند" [262] و گواهى مى‏دهم كه صاحبان دعوت ما و فرماندهان ما با اينكه هم‏
__________________________________________________
259- نام پدر اين مرد در طبرى (ص 2596 ترجمه آقاى پاينده) و در نهاية الارب نويرى ص 166 ج 20 سنان آمده است. (م)
260- نام اين شخص در صفحه بعد به صورت شريح آمده است. (م)
261- آيه بيست و ششم سوره 36، ص. (م)
262- بخشى از آيه 47 سوره پنجم-
اخبارالطوال/ترجمه،ص:248
كيش و از مردم دين ما بودند از هواى نفس پيروى كردند و فرمان قرآن را كنار انداختند و در حكم خود ستم كردند و پيكار با ايشان حق است و سوگند به كسى كه همگان روى باو مى‏آورند و چشم‏ها در برابر او فروتنى و خشوع مى‏كنند كه اگر براى جنگ با ايشان ياورى پيدا نكنم تنهايى با آنان جنگ خواهم كرد تا خداى خود را در حالى كه شهيد باشم ديدار كنم.
و چون عبد الله بن سخبر [263] كه از پارسايان و دراعه‏پوشان ايشان بود اين سخنان را شنيد گريست و چنين گفت" خداوند لعنت كند مردى را كه پاره و جدا كردن استخوان و گوشت و رگ و پى او آسانتر از معصيت خداوند نباشد به هنگامى كه مى‏خواهد مورد خشم و غضب خداوند قرار گيرد و شما اى برادران با اين كار رضاى خداوند را مى‏خواهيد، با دشمنى نسبت به كسانى كه از فرمان خداوند سركشى كرده‏اند به خداوند نزديك شويد و براى جنگ با ايشان خروج كنيد و چهره‏هاى ايشان را با شمشير بزنيد تا خدا را اطاعت كنند و خداوند به شما پاداش اشخاص مطيعى را كه براى جلب رضايت او عمل مى‏كنند و حقوق الهى را حفظ مى‏كنند بدهد اگر پيروز شويد پيروزى و غنيمت است و اگر مغلوب شويد چه چيزى برتر از رفتن بسوى رضوان و بهشت خداوند است". و در آن روز پس از اين سخنان پراكنده شدند.
فرداى آن روز عبد الله بن وهب همراه تنى چند از ياران خود به خانه شريح بن ابى اوفى عبسى كه از بزرگان خوارج بود رفت و ضمن ستايش و نيايش خداوند گفت اين دو داور بانچه خداوند فروفرستاده است حكم نكردند و برادران ما هم چون به حكم آن دو راضى شدند كافر شدند و حكميت مردم را در دين پذيرفتند و ما در حال بيرون رفتن از ميان ايشانيم و سپاس خدا را كه ما از ميان اين مردم بر حق هستيم.
شريح گفت ياران خود را از خروج خود آگاه كن و در پناه بركت خداوند ما را همراه خود ببر تا در مداين فرود آييم و براى برادران بصره خود پيام دهيم كه پيش ما آيند و با ما متحد و همدست باشند. يزيد بن حصين طايى گفت اگر شما همگان با هم بيرون رويد به‏
__________________________________________________
263- اين نام به صورت شخير هم ضبط شده است. (م)
اخبارالطوال/ترجمه،ص:249
تعقيب شما مى‏پردازند بلكه بايد يك يك و پوشيده بيرون رويد، در مداين هم كسانى هستند كه از آن شهر دفاع خواهند كرد، قرار بگذاريد كه كنار پل نهروان جمع شويد و همانجا بمانيد و به برادران اهل بصره خود هم بنويسيد كه كنار همان پل جمع شوند. گفتند راى درست همين است و بر آن اتفاق كردند و همه ياران خود را خبر كردند و آماده شدند كه هر يك تنها بيرون روند و براى خوارج بصره هم چنين نوشتند.
" بسم الله الرحمن الرحيم، از عبد الله بن وهب و يزيد بن حصين و حرقوص بن زهير و شريح بن ابى اوفى به هر كس از مؤمنان و مسلمانان بصره كه اين نامه ما بدست ايشان برسد، درود بر شما ما خداوندى را كه خدايى جز او نيست ستايش مى‏كنيم خداوندى كه محبوب‏ترين بندگان خود را براى خود كسانى را قرار داده است كه به كتاب او بيشتر عمل كنند و در راه حق و اطاعت از آن پايدارتر باشد و از همه براى رضايت او بيشتر جهاد كند. همانا اصحاب ما كسانى را در فرمان خدا داور ساختند كه به غير آنچه كتاب خدا و سنت پيامبر بود حكم كردند و باين جهت كافر شدند و از راه راست منحرف گشتند ما و ايشان از يك ديگر جدا شديم و عهد و پيمان بر يكسو نهاديم كه خداوند خيانت‏كاران را دوست نمى‏دارد و ما كنار پل نهروان جمع شده‏ايم شما هم به ما ملحق شويد كه خدايتان رحمت كناد و بتوانيد بهره خود را از ثواب و پاداش الهى بگيريد و امر به معروف و نهى از منكر كنيد و اين نامه ما بسوى شما همراه يكى از برادران متدين و امين شماست از هر چه مى‏خواهيد از او بپرسيد و راى و نظر خود را براى ما بنويسيد و السلام".
و نامه خود را همراه عبد الله بن سعد عبسى فرستادند و او خود را به بصره رساند و نامه را به ياران خود داد، آنان جمع شدند و آن نامه را خواندند و در پاسخ براى ايشان نوشتند كه بزودى بانان خواهند پيوست.
آنگاه خوارج كوفه به صورت يك تنه يا دو تن و سه تن با يك ديگر بيرون شدند، يزيد بن حصين طايى هم سوار بر استرى بيرون شد و اسبى هم يدك مى‏كشيد و اين آيه را تلاوت مى‏كرد" از آن شهر ترسان و در حالى كه مراقبت مى‏كرد بيرون آمد و گفت پروردگارا مرا از گروه ستمكاران نجات بده و چون به‏
اخبارالطوال/ترجمه،ص:250
جانب مداين روى كرد گفت شايد پروردگارم مرا به راه راست هدايت فرمايد". [264] او به راه خود ادامه داد تا به موضع" سيب" [265] رسيد. آنجا گروه زيادى از يارانش بر او گرد آمدند كه از جمله ايشان زيد بن عدى بن حاتم بود، عدى در جستجو و تعقيب پسرش بيرون آمد تا به مداين رسيد و به پسر خود دسترسى نيافت، عدى پيش سعد بن مسعود ثقفى كه فرماندار على (ع) در مداين بود آمد، سعد مواظب خود بود و خوارج هم از او دورى كردند. عبد الله بن وهب راسبى هم در دل شب از كوفه بيرون رفت و همه يارانش باو پيوستند و گروه بسيارى شدند و راه انبار را [266] پيش گرفتند و از كنار فرات عبور مى‏كردند تا آنكه در منطقه دير عاقول [267] از فرات گذشتند و با عدى بن حاتم كه به كوفه برمى‏گشت روياروى شدند، عبد الله مى‏خواست او را بگيرد عمرو بن مالك نبهانى و بشير بن يزيد بولانى كه از سران خوارج بودند او را از اين كار منع كردند.
سعد بن مسعود ثقفى برادرزاده خود مختار بن ابى عبيد را بر مداين به جانشينى خود گماشت و در تعقيب عبد الله بن وهب بيرون آمد و هنگام غروب آفتاب با او و يارانش در منطقه كرخ بغداد برخورد كرد، سعد همراه پانصد سوار بود و خوارج سى تن بودند، ساعتى به يك ديگر تيراندازى كردند، ياران سعد باو گفتند اى امير از جنگ با اين گروه چه مى‏خواهى و حال آنكه در اين باره دستورى براى تو نرسيده است؟ رهايشان كن و براى امير مؤمنان بنويس و او را از كار ايشان آگاه كن، سعد برگشت و آنان را رها كرد.
عبد الله بن وهب خود را به بغداد رساند و از دهقانان آن خواست تا وسايل عبور ايشان را فراهم كنند و اين پيش از آن بود كه بغداد ساخته شده باشد، آنان وسايل را براى خوارج فراهم آوردند و عبد الله بن وهب از آنجا گذشت و به سرزمين‏
__________________________________________________
264- آيه 20 از سوره بيست و هشتم، قصص.
265- سيب، اصلا به معنى مجراى آب و جوى است و نام چند جاست، در كوفه و بصره و خوارزم، ر. ك، ياقوت، معجم البلدان- ص 190 ج 5 چاپ مصر. (م)
266- انبار: شهرى بر ساحل چپ فرات در شمال شرقى عراق و دوازده فرسنگى بغداد، ر. ك، مقاله سترك در دائرة المعارف الاسلاميه ص 3 ج 3. (م)
267- دير عاقول: در ساحل دجله فاصله آن تا بغداد پانزده فرسنگ است، ر. ك‏ياقوت، معجم البلدان ص 154 ج 4 چاپ مصر. (م)
اخبارالطوال/ترجمه،ص:251
جوخى رفت و از آنجا هم به ياران خود كه در نهروان [268] بودند پيوست، كسانى از مردم بصره هم كه با آنان هم عقيده بودند بايشان پيوستند، بصريها پانصد مرد بودند.
جنگ خوارج:
در آن هنگام عبد الله بن عباس حاكم بصره بود و چون خبر خروج خوارج بصره را شنيد ابو الاسود ديلى را [269] همراه هزار سوار به تعقيب ايشان فرستاد و او در محل پل شوشتر بانان رسيد، شب فرارسيد و خوارج از چنگ او گريختند، خوارج بصره در طول راه هر كس را كه مى‏ديدند باو مى‏گفتند درباره حكمين چه مى‏گويى؟ اگر از آن دو تبرى مى‏جست رهايش مى‏كردند و گر نه او را مى‏كشتند، و همچنان به راه خود ادامه دادند و چون كنار دجله رسيدند در ناحيه صريفين [270] از دجله گذشتند و خود را به نهروان رساندند.
على (ع) براى ايشان چنين نوشت.
" بسم الله الرحمن الرحيم، از بنده خدا على امير مؤمنان به عبد الله بن وهب راسبى و يزيد بن حصين و كسانى كه نزد ايشانند، سلام بر شما، همانا دو مردى كه به داورى آنان رضايت داده بوديم با كتاب خدا مخالفت كردند و بدون راهنمايى از سوى خداوند از هواى نفس خود پيروى كردند و چون به سنت پيامبر (ص) و به حكم قرآن عمل نكردند ما از حكم آنان تبرى جستيم و ما همچنان بر حال اول خود هستيم، خدايتان رحمت كناد پيش من آييد كه ما براى جنگ با دشمن خود و دشمن شما حركت مى‏كنيم تا آن كه خداوند ميان ما و ايشان حكم فرمايد كه او بهترين حكم‏كنندگان است".
چون نامه على (ع) بايشان رسيد براى آن حضرت چنين نوشتند.
" اما بعد تو براى خداوند خشمگين نشدى بلكه براى خودت خشمگين شدى اكنون اگر خودت گواهى دهى كه در ارجاع كار به داوران كافر شده‏اى و
__________________________________________________
268- شهرى در چهار فرسنگى بغداد و دجله است، ر. ك، ص 345 ترجمه تقويم البلدان (م).
269- ظالم بن عمرو دئلى و به تلفظ برخى از اعراب ديلى كه بيشتر به كنيه‏اش (ابو الاسود) معروف است، در سال 69 هجرى در طاعون بصره درگذشت، ر. ك، مقاله فوك در دانشنامه ايران و اسلام ص 940. (م)
270- نام دو دهكده از دهكده‏هاى بزرگ عراق است ر. ك، معجم البلدان ص 352 ج 5 چاپ مصر. (م)
اخبارالطوال/ترجمه،ص:252
بار ديگر به ايمان و توبه گراييده‏اى ما درباره خواسته تو كه بازگشت به سوى تو است بررسى خواهيم كرد و اگر نه به تو هم اعلان جنگ مى‏دهيم و خداوند كيد خائنان را راهنمايى نمى‏فرمايد".
چون على (ع) نامه آنان را خواند از ايشان نااميد شد و چنين مصلحت دانست كه آنها را به حال خودشان واگذارد و براى از سر گرفتن جنگ با معاويه به شام برود. و با مردم حركت كرد و در نخيلة اردو زد و به ياران خود فرمود آماده براى حركت به شام باشيد و من براى همه برادران شما نوشته‏ام كه پيش شما بيايند و چون برسند به خواست خداوند حركت خواهيم كرد.
على (ع) به تمام فرمانداران خود نوشت كه جانشينان خود را بر ولايت خود بگمارند و پيش او بيايند براى عبد الله بن عباس هم كه فرماندار بصره بود نوشت" اما بعد ما در نخيله اردو زده‏ايم و تصميم گرفته‏ايم به جنگ دشمن خود سوى مردم شام برويم چون اين نامه بدست تو رسيد همراه كسانى كه پيش تو هستند نزد ما بيا و السلام".
عبد الله بن عباس همراه شجاعان و سواركاران بصره كه حدود هفت هزار مرد بودند به حضور على (ع) آمد و چون آماده حركت شد اخبار دردآورى از خوارج رسيد كه عبد الله بن خباب و همسرش را در راه ديده و از آن دو پرسيده‏اند آيا شما به حكمين راضى هستيد و چون گفته‏اند آرى هر دو را كشته‏اند، همچنين زن ديگرى بنام ام سنان صيداوى را كشته‏اند و در راهها جلو مردم را مى‏گيرند و آنان را مى‏كشند، چون اين اخبار به على (ع) رسيد حارث بن مره فقعسى [271] را فرستاد كه خبر ايشان را بياورد، خوارج او را گرفتند و كشتند.
و چون اين خبر به مردم رسيد پيش على (ع) آمدند و گفتند اى امير مؤمنان آيا اينان را به گمراهى خودشان وامى‏گذارى و مى‏روى؟ و آنان همچنان بر روى زمين تباهى بارآورند و راه مردم را با شمشير ببندند؟ با مردم به سوى ايشان برو و آنان را به بازگشت به اطاعت و پيروى از جماعت دعوت كن اگر توبه كردند و پذيرفتند كه خداوند توبه‏كنندگان را دوست مى‏دارد و اگر نپذيرفتند بانان اعلان جنگ كن و چون امت را از ايشان آسوده ساختى به شام برو.
__________________________________________________
271- منسوب به فقعس كه نام پدر يكى از قبايل عرب است، ر. ك، ابن دريد، جمهرة، ص 343 ج 3. (م)
اخبارالطوال/ترجمه،ص:253
على (ع) ميان مردم فرمان كوچ داد و حركت كرد و به نهروان آمد و در يك فرسنگى ايشان اردو زد و قيس بن سعد بن عباده و ابو ايوب انصارى را پيش آنان فرستاد، آن دو نزد ايشان آمدند و گفتند اى بندگان خدا همانا شما مرتكب گناه بزرگى شده‏ايد كه متعرض مردم شده‏ايد و آنان را كشته‏ايد و ديگر آنكه در مورد ما گواهى به شرك مى‏دهيد و حال آنكه شرك گناهى بزرگ است، عبد الله بن سخبر بان دو گفت از ما دور شويد كه حق براى ما چون صبح روشن شده است و ما از شما پيروى نمى‏كنيم و بسوى شما برنمى‏گرديم مگر اينكه كسى همچون عمر بن خطاب براى ما بياوريد، قيس بن سعد گفت ما در ميان خود كسى را كه آنچنان باشد جز على بن ابى طالب (ع) نمى‏شناسيم آيا شما ميان خود كسى را آنچنان مى‏شناسيد؟ گفتند نه، قيس گفت پس شما را به خداوند سوگند مى‏دهم كه جان‏هاى خود را هلاك مسازيد كه من مى‏بينم فتنه در دل‏هاى شما راه يافته است. [272].
سپس ابو ايوب هم همچنان سخن گفت كه گفتند اى ابو ايوب بر فرض كه امروز با شما بيعت كنيم فردا كس ديگرى را داور و حاكم مى‏سازيد، ابو ايوب گفت شما را به خداوند سوگند مى‏دهيم كه از ترس آينده اكنون فتنه را جلو نيندازيد.
گفتند از ما دور شويد كه ما به شما اعلان جنگ داده‏ايم و پيمان شما را بريده‏ايم، آن دو پيش على (ع) برگشتند و او را آگاه كردند، امير المؤمنين هماندم حركت كرد و چنان به خوارج نزديك شد كه سخن او را مى‏شنيدند و با صداى بلند چنين فرمود.
" اى گروهى كه آنان را لجاجت برانگيخته و هواى نفس آنان را از حق بازداشته است و در نتيجه در اشتباه و خطا افتاده‏اند، من به شما اندرز و بيم مى‏دهم كه در گمراهى خود پافشارى مكنيد و بدون هيچ دليل و برهانى از سوى خداوند كشته مشويد، مگر نمى‏دانيد كه من به اين دو داور شرط كردم كه بايد طبق قرآن حكم كنند؟ و قبلا به شما نگفتم كه طرح موضوع حكميت از سوى‏
__________________________________________________
272- با توجه به سوابقى كه ميان عمر و سعد بن عباده و قيس و عبد الله بن عمر بوده است بعيد است كه اين سخن خوارج از روى اعتقاد به عمر باشد بلكه براى خشمگين ساختن قيس چنين گفته‏اند و او جواب مناسب داده است. (م)
اخبارالطوال/ترجمه،ص:254
شاميان مكر و حيله است و چون شما چيزى جز حكميت را نپذيرفتيد با آنان شرط كردم كه بايد آنچه را قرآن زنده كرده است زنده كنند و آنچه را قرآن از ميان برداشته است از ميان بردارند، آنان با كتاب خدا مخالفت كردند و سنت پيامبر را ناديده گرفتند و به هواى دل خود عمل كردند و ما حكم آنان را دور انداختيم و ما بر همان حال نخستين خود هستيم، در اين سرگردانى به كجا مى‏رويد و از كجا آمده‏ايد؟".
گفتند ما هنگامى كه به برگزيدن داوران رضايت داديم كافر شديم و اكنون از آن گناه بسوى خدا توبه كرديم، اگر تو هم همانگونه كه ما توبه كرديم توبه كنى ما همراه تو خواهيم بود و گر نه ما به شما اعلان جنگ مى‏دهيم.
على (ع) فرمود مى‏گوييد خودم گواهى كفر خودم را بدهم؟ در آن صورت گمراهم و از هدايت‏شدگان نيستم.
آنگاه فرمود مردى از شما كه مورد رضا و اعتمادتان باشد پيش من آيد و او و من گفتگو كنيم و اگر حجت بر من تمام شد براى شما اقرار به گناه و در پيشگاه خداوند توبه مى‏كنم و اگر حجت بر شما تمام شد از كسى كه بازگشت شما بسوى اوست بترسيد.
خوارج به عبد الله بن كواء كه از بزرگان ايشان بود گفتند پيش او برو و محاجه كن ابن كواء نزد آن حضرت آمد و على (ع) خطاب به خوارج فرمود آيا باين راضى هستيد؟ گفتند آرى، فرمود خدايا گواه باش و تو بسنده‏تر گواهى.
على (ع) فرمود اى پسر كواء پس از اينكه به حكومت من بر خود راضى شديد و همراه من جنگ كرديد و فرمان‏بردار بوديد چه چيز شما را بر من خشمگين ساخته است؟ چرا روز جنگ جمل از من بيزارى نجستيد؟
ابن كواء گفت در آنجا موضوع حكميت مطرح نبود، على (ع) فرمود اى پسر كواء آيا من هدايت شده‏ترم يا رسول خدا (ص)؟ ابن كواء گفت حتما رسول خدا، على فرمود اين گفتار خداوند عز و جل را نشنيده‏اى كه مى‏فرمايد.
" پس بگو بياييد پسران ما و پسران شما و زنان ما و زنان شما و خود ما و خود شما را فراخوانيم و مباهله كنيم" [273] آيا خداوند ترديدى داشت كه مسيحيان‏
__________________________________________________
273- بخشى از آيه 54 سوره سوم آل عمران. (م)
اخبارالطوال/ترجمه،ص:255
دروغ مى‏گويند؟ ابن كواء گفت اين احتجاجى بر ضد آنان بود و حال آنكه تو درباره خودت هنگامى كه به داورى داوران راضى شدى شك و ترديد كردى و در اين صورت ما سزاوارتر به شك كردن درباره تو خواهيم بود.
على (ع) فرمود همچنين خداوند متعال مى‏فرمايد" كتابى از پيشگاه خداوند آوريد كه رهنمون‏تر از آن دو باشد تا از آن پيروى كنم" [274] ابن كواء گفت اين هم احتجاجى از خداوند عليه ايشان است.
على (ع) همچنان با ابن كواء با سخنانى نظير همين آيات احتجاج مى‏فرمود تا آنكه ابن كواء گفت در آنچه مى‏گويى راستگويى ولى هنگامى كه حكميت آن دو داور را پذيرفتى كافر شدى.
على (ع) گفت اى ابن كواء واى بر تو من فقط ابو موسى را به حكميت گماشتم و عمرو را معاويه بر آن كار گماشت، ابن كواء گفت ابو موسى كافر بوده است، على (ع) فرمود واى بر تو چه وقتى او كافر بود آيا هنگامى كه من او را فرستادم يا پس از اينكه راى داد؟ گفت وقتى راى داد.
على (ع) فرمود بنا بر اين اعتقاد دارى كه من او را مسلمان فرستادم و به قول تو پس از اينكه او را فرستادم كافر شد، اگر رسول خدا (ص) مردى از مسلمانان را پيش گروهى از كفار مى‏فرستاد كه آنان را به خداوند دعوت كند و او آنان را به غير خداوند فرامى‏خواند آيا بر رسول خدا (ص) گناهى متوجه بود؟
گفت نه، فرمود پس واى بر تو بر فرض كه ابو موسى گمراه شده باشد بر من چه گناهى است؟ و آيا براى شما رواست كه به بهانه گمراهى ابو موسى شمشير بر دوش نهيد و متعرض مردم شويد؟
چون بزرگان خوارج اين گفتگو را شنيدند به ابن كواء گفتند برگرد و گفتگو با اين مرد را رها كن.
على (ع) پيش ياران خود برگشت و آن گروه همچنان بر گمراهى خود پافشارى كردند. على (ع) دستور داد ميان مردم ندا دهند كه آماده شوند و ساز و برگ‏
__________________________________________________
274- بخشى از آيه 50 سوره بيست و هشتم، قصص. (م)
اخبارالطوال/ترجمه،ص:256
جنگ بگيرند، و لشكرهاى خود را آرايش داد، حجر بن عدى را بر پهلوى راست و شبث بن ربعى را بر پهلوى چپ و ابو ايوب انصارى را به فرماندهى سواران و ابو قتاده را به فرماندهى پيادگان گماشت.
خوارج هم آماده جنگ شدند يزيد بن حصين را بر پهلوى راست و شريح بن ابى اوفى را كه از پارسايان ايشان بود بر پهلوى چپ و حرقوص بن زهير را بر پيادگان و عبد الله بن وهب را بر تمام سواران گماشتند.
على (ع) درفشى برافراشت و دو هزار مرد را زير آن جاى داد و به صداى بلند فرمود هر كس به اين درفش پناه ببرد در امان است.
آنگاه دو سپاه روياروى ايستادند، در اين هنگام فروة بن نوفل اشجعى كه از سران خوارج بود به ياران خود گفت، اى قوم به خدا سوگند نمى‏دانيم چرا با على (ع) جنگ مى‏كنيم و ما را در جنگ با او دليل و حجتى نيست، اى قوم بياييد برگرديم تا آنكه براى ما روشن شود كه بايد با او جنگ يا از او پيروى كرد.
فروة ياران خود را رها كرد و همراه پانصد مرد از صحنه جنگ بيرون رفت و خود را به بند نيجين [275] رساند، گروهى از خوارج هم خود را به كوفه رساندند و هزار مرد هم به زير پرچم پناه بردند و امان خواستند و با اينگونه فقط كمتر از چهار هزار نفر با عبد الله بن وهب باقى ماندند.
على (ع) به ياران خود فرمود شما جنگ را با آنان شروع مكنيد تا آنان جنگ را آغاز كنند، خوارج فرياد برآوردند كه" حكم فقط از آن خداست هر چند مشركان را ناخوش آيد" و همگان يكباره بر ياران على (ع) حمله كردند از شدت حمله ايشان سواران لشكر على (ع) پايدارى نكردند و خوارج به دو گروه تقسيم شدند گروهى آهنگ پهلوى راست و گروه ديگر آهنگ پهلوى چپ كردند.
در اين هنگام ياران على (ع) بانان حمله كردند، قيس بن معاويه برجمى كه از ياران على (ع) بود به شريح بن ابى اوفى حمله كرد و با شمشير ساق پاى او زد و آنرا قطع كرد، شريح با يك پا شروع به جنگ كرد و مى‏گفت شتر نر با پاى بسته از ماده شتر خود حمايت مى‏كند، قيس بن سعد باو حمله كرد و او را كشت و تمام خوارج يكجا كشته شدند.
__________________________________________________
275- شهرى كنار نهروان در ناحيه كوهستانى و از اعمال بغداد است.
اخبارالطوال/ترجمه،ص:257
على (ع) فرمان داد هر يك از ايشان را كه رمقى در بدن داشت به افراد قبيله‏اش بسپارند و دستور داد آنچه ابزار جنگ و مركوبى كه در جنگ از آن استفاده كرده‏اند در اردوگاه است تصرف كنند و آنها را ميان ياران خود تقسيم كرد و ديگر اموال خوارج را به وارثان ايشان مسترد فرمود.
و چون على (ع) مى‏خواست از نهروان برگردد ميان ياران خود بپاخاست و چنين فرمود.
" اى مردم خداوند شما را بر خوارج (مارقان) پيروزى داد و هم اكنون بدون درنگ آماده براى جنگ با قاسطان (اهل شام) شويد".
گروهى از ياران آن حضرت كه اشعث بن قيس هم ميان ايشان بود برخاستند و گفتند اى امير مؤمنان تيرهاى ما تمام شده است و شمشيرهاى ما كند شده است و سر نيزه‏هاى ما كند و خراب شده است ما را به شهر خودمان برگردان كه با بهترين ساز و برگ و ابزار جنگ آماده شويم.
امير المؤمنين همراه مردم از نهروان حركت كرد و به نخيلة آمد و همانجا را اردوگاه كرد و چند روزى آنجا ماندند و در اين مدت بيشتر مردم به كوفه برگشتند و همراه آن حضرت در اردوگاه بيش از حدود هزار مرد از سران و سرشناسان باقى نماند.
چون على (ع) چنين ديد وارد كوفه شد و همانجا ماند، فروة بن نوفل خارجى با همراهان خود به منطقه حلوان رفت و شروع به گرفتن خراج و تقسيم آن ميان ياران خود كرد.
سرانجام كار على بن ابى طالب (ع):
گويند، چون على (ع) سستى و سنگينى مردم كوفه را در حركت براى جنگ با شامى‏ها ملاحظه فرمود و از ورود سواران معاويه به انبار و كشتن افراد پادگان مستقر در آنجا و غارت كردن ايشان انبار را آگاه شد نامه‏اى نوشت و آنرا به مردى سپرد و دستور داد روز جمعه هنگامى كه مردم از نماز جمعه فارغ شوند
اخبارالطوال/ترجمه،ص:258
آنرا براى ايشان بخواند و متن آن نامه چنين است. [276]" بسم الله الرحمن الرحيم، از بنده خدا على امير مؤمنان به شيعيان او از اهل كوفه، سلام بر شما باد، اما بعد، همانا كه جهاد درى از درهاى بهشت است، هر كس آنرا ترك كند خداوند لباس خوارى و زبونى بر او مى‏پوشاند و او را كوچك و گرفتار خوارى مى‏سازد، من شب و روز و آشكارا و نهان شما را به جهاد با اين گروه فراخواندم و به شما گفتم پيش از آنكه آنان به شما حمله آوردند شما با آنان پيكار كنيد و هر قومى كه ميان خانه خود گرفتار هجوم دشمن شود خوار و زبون مى‏گردد و دشمن نسبت باو جرأت و جسارت پيدا مى‏كند، اينك اين مرد عامرى وارد انبار شده است و پسر حسان بكرى را كشته است و پادگانها و سربازان شما را از جاى خود رانده است و گروهى از مردان نيكوكارتان را كشته است، به من خبر رسيده است كه آنان به خانه زنى مسلمان و زن ديگر غير مسلمانى كه در پناه مسلمانان بوده است رفته‏اند و خلخال از پا و گردنبند از گردنش ربوده‏اند و آنان با غنيمت بسيار برگشته‏اند و هيچ مردى از شما هيچ سخنى نگفته است و حال آنكه اگر كسى از اندوه اين حادثه بميرد نه تنها در نظر من قابل سرزنش نيست بلكه سزاوار است، شگفتا از كارى كه دل‏ها را مى‏ميراند و غم و اندوه را فراوان و شعله‏ور مى‏سازد و آن قوم با آنكه بر باطلند اتفاق و هماهنگى دارند و شما از حق خود پراكنده‏ايد، از رحمت خدا بدور مانيد، هدف تير دشمن قرار گرفتيد و به شما تير زده مى‏شود و شما تير نمى‏اندازيد و از شما غارت مى‏برند و شما غارت و حمله نمى‏كنيد، خداوند را عاصى شدند و شما راضى شديد. چون در زمستان به شما گفتم حركت كنيد گفتيد در اين سرماى سخت چگونه حركت كنيم و چون در تابستان گفتم گفتيد باشد تا گرماى سوزان سپرى شود و همه بهانه گريز از مرگ است، شما كه از سرما و گرما گريزانيد به خدا سوگند از شمشير گريزان‏تريد و سوگند باو كه جان من در دست اوست شما از
__________________________________________________
276- اين خطبه كه در نهج البلاغه خطبه بيست و هفتم است (ص 74 ج 2 شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد چاپ محمد ابو الفضل ابراهيم، مصر 1959) در منابع ديگر معاصر ابو حنيفه، مثلا در البيان التبيين جاحظ ص 53 ج 2 چاپ عبد السلام محمد هارون مصر 1968 نيز به صورت خطبه نه نامه نقل شده است كه حضرت امير (ع) شخصا ايراد فرمودند، براى اطلاع بيشتر از ديگر ماخذ اين خطبه، ر. ك، دانشمند معظم سيد عبد الزهرا حسينى خطيب، مصادر نهج البلاغه ص 397 ج 1 بيروت 1975. (م)
اخبارالطوال/ترجمه،ص:259
گرما و سرما بيمى نداريد ولى از شمشير مى‏گريزيد، اى كسانى كه شبيه مردانيد و مرد نيستيد و آرزوهاى كودكانه و خرد حجله‏نشينان را داريد، به خدا سوگند دوست مى‏دارم كه خداوند مرا از ميان شما به جوار رحمت خود فرابرد و دوست مى‏دارم كه كاش شما را نديده بودم و نمى‏شناختم كه به خدا سوگند سينه‏ام را از خشم آكنده‏ايد، و تلخى را به كام من فروريختيد و فكر و انديشه‏ام را با سركشى و زبونى خود تباه كرديد، تا آنجا كه قريش مى‏گويند على مرد دليرى است ولى از فنون جنگ آگاه نيست، جاى بسى شگفتى است آيا ميان آنان مردى پايدارتر و ورزيده‏تر در جنگ از من هست؟ هنوز به بيست سالگى نرسيده بودم كه بر جنگ كمر بستم و اينك شصت سالگى را پشت سر گذارده‏ام، نه چنين نيست ولى آن كس كه فرمانش اطاعت نشود راى و تدبيرى ندارد".
مردم از هر سو برخاستند و گفتند ما را با خود ببر كه به خدا سوگند جز مردم بدگمان كسى از همراهى با تو خوددارى نمى‏كند، على (ع) به حارث همدانى فرمان داد كه ميان مردم ندا دهد كه فردا بامداد در رحبة [277] باشند و فقط كسانى بيايند كه صدق نيت دارند، فرداى آن روز چون آن حضرت نماز صبح گزارد به رحبه آمد و چون فقط حدود سيصد مرد ديد فرمود اگر شمار ايشان به چند هزار مى‏رسيد درباره‏شان فكرى مى‏كردم. و تا دو روز حزن و اندوه آن حضرت آشكارا بود، حجر بن عدى و سعيد بن قيس همدانى برخاستند و گفتند مردم را مجبور و وادار به حركت فرماى و متخلفان را كيفر كن، دستور فرمود منادى ميان مردم ندا دهد كه هيچكس نبايد از حركت تخلف كند، و به معقل بن قيس فرمان داد ميان روستاها برود و همه سپاهيها را فراهم آورد و معقل بن قيس پس از كشته شدن على (ع) براى اين كار رفت:
شهادت على بن ابى طالب (ع):
گويند در سالى كه على (ع) شهيد شد عبد الرحمن بن ملجم مرادى و
__________________________________________________
277- رحبة: شهرى قديمى بر كناره راست فرات ميان عراق و شام داراى نام" ميادين" و" فرضة" هم بوده است، ر. ك، مقاله مفصل هونيگمان، دائرة المعارف الاسلاميه ص 79- 74 ج دهم ترجمه عربى، و نام بخشى در حومه كوفه كه اين جا مقصود همان است. (م)
اخبارالطوال/ترجمه،ص:260
نزال بن عامر و عبد الله بن صيداوى چند ماه پس از واقعه نهروان در موسم حج پيش يك ديگر جمع شدند و از گرفتارى‏هاى مردم درباره آن جنگها سخن گفتند. [278] يكى از ايشان به ديگرى گفت راحت و آسودگى جز با كشتن اين سه تن، على (ع) و معاويه و عمرو عاص فراهم نخواهد شد.
ابن ملجم گفت كشتن على بر عهده من.
نزال گفت كشتن معاويه بر عهده من.
عبد الله گفت كشتن عمرو عاص بر عهده من.
و قرار گذاشتند كه در يك شب آنها را بكشند، عبد الرحمن به كوفه آمد و چون بان شهر رسيد رباب دختر قطام را از او خواستگارى كرد، قطام زنى از خوارج بود كه پدر و برادرش و عمويش در جنگ نهروان بدست على (ع) كشته شده بودند، او به ابن ملجم گفت او را به ازدواج تو در نمى‏آورم مگر با پرداختن سه هزار درهم و برده‏اى و كنيزى و كشتن على بن ابى طالب (ع)، آنچه خواسته بود داد و تعهد كرد و رباب را گرفت، ابن ملجم معمولا در انجمن قبيله تيم الرباب از هنگام نماز صبح تا نزديك ظهر مى‏نشست آنان گفتگو مى‏كردند اما او ساكت و خاموش بود و يك كلمه هم سخن نمى‏گفت و اين به سبب تصميمى بود كه بر قتل على (ع) داشت.
روزى در حالى كه شمشير خود را بر دوش نهاده بود به بازار رفت و به جنازه‏يى برخورد كه اشراف عرب آنرا تشييع مى‏كردند و كشيش‏هاى مسيحى هم در پى جنازه روان بودند و انجيل مى‏خواندند، ابن ملجم گفت واى بر شما اين ديگر چيست؟
گفتند ابجر بن جابر عجلى است كه مسيحى مرده است و پسرش‏
__________________________________________________
278- درباره نام اين سه نفر، ابن ملجم مورد اتفاق عموم مورخان است و نام دو نفر ديگر باختلاف نقل شده است، يعقوبى در تاريخ (ص 212 ج 2 چاپ بيروت 1960) از دو نفر ديگر نام نبرده است، مسعودى در مروج الذهب (ص 427 ج 4 چاپ باربيه دومينار، پاريس) نام دو نفر ديگر را حجاج بن عبد الله صريمى ملقب به برك و زادويه گفته است، مقدسى در البدء و التاريخ (ص 231 ج 5 چاپ كلمان هوار پاريس 1916) برك و داود نوشته است، طبرى در تاريخ (ص 2681 ترجمه آقاى پاينده برك بن عبد الله و عمرو بن بكر تميمى نوشته است. شيخ مفيد در ارشاد (ص 8 چاپ تهران 1377 ق) مانند طبرى نقل كرده است. (م)
اخبارالطوال/ترجمه،ص:261
حجار بن أبجر مسلمان و سالار قبيله بكر بن وائل است، اشراف مردم به احترام پسرش و كشيش‏ها براى آيين او او را تشييع مى‏كنند، گفت به خدا سوگند اگر نه اين است كه براى انجام مقصودى بزرگتر مى‏خواهم زنده بمانم همه‏شان را با شمشير مى‏زدم. و چون آن شب فرارسيد [279] شمشيرش را كه زهرآلود كرده بود برداشت و پيش از سپيده دم در گوشه مسجد نشست و منتظر ماند كه على (ع) چون براى نماز صبح به مسجد مى‏آيد از كنار او بگذرد.
در همان حال على (ع) آمد و مى‏فرمود" اى مردم نماز" ابن ملجم برخاست و با شمشير بر سر آن حضرت ضربه زد، قسمتى از شمشير به ديوار اصابت كرد و در آن رخنه ايجاد كرد، ابن ملجم از وحشت بروى در افتاد و شمشير از دست او جدا شد و مردم جمع شدند و او را گرفتند.
شاعر در اين باره گفته است: [280]" نديده‏ام بخشنده‏اى از عرب و عجم كابينى چون كابين قطام بپردازد، سه هزار و برده‏اى و كنيز و زدن على (ع) با شمشير تيز و برنده، هر كابين و مهريه هر چه بزرگ باشد از على (ع) گران‏بهاتر نيست و هيچ قتل و غافلگيرى مهمتر از اين عمل ابن ملجم نيست".
على (ع) را به خانه‏اش بردند و ابن ملجم را به حضورش آوردند، ام كلثوم دختر على (ع) به ابن ملجم گفت اى دشمن خدا امير مؤمنان را كشتى؟ گفت امير مؤمنان را نكشتم پدر ترا كشتم، ام كلثوم گفت به خدا سوگند اميدوارم خطرى متوجه او نباشد گفت در اين صورت بر چه كسى گريه مى‏كنى؟ همانا به خدا سوگند آن شمشير را يك ماه زهر دادم و اگر كارگر نيفتد خدايش نابود كناد.
على (ع) آن روز را به شب نرساند و رحلت فرمود، خدايش رحمت كناد و از او خشنود بادا:
__________________________________________________
279- جاى تعجب است كه چرا ابو حنيفه دينورى از آوردن تاريخ خوددارى كرده است، در طول جنگ صفين و خوارج ملاحظه كرديد كه حتى سال را نمى‏نويسد، در حالى كه در اين مساله كه شهادت امير المؤمنين على (ع) در ماه رمضان سال چهلم هجرت بوده است هيچ اختلافى ميان مورخان بزرگ معاصر و مقدم او نيست، البته درباره روز اين واقعه اختلاف نظر است و بهر حال اين موضوع از ارزش دقيق علمى اين كتاب كاسته است. (م)
280- درباره سراينده اين ابيات اختلاف است، برخى آنرا از خود ابن ملجم دانسته‏اند، در ص 133 الصواعق و ص 284 مناقب اخطب خوارزم آنرا از فرزدق دانسته‏اند، در حواشى نهاية الارب ص 208 ج 20 آنرا از ابن مياس مرادى دانسته است كلمان هوار در حواشى البدء و التاريخ ص 233 ج 5 اين اشعار را از ابو الاسود دوئلى مى‏داند. (م)
اخبارالطوال/ترجمه،ص:262
قصاص و كيفر قاتل:
عبد الله بن جعفر، ابن ملجم را گرفت دو دست و دو پايش را قطع كرد و به چشمانش ميل كشيد، ابن ملجم گفت اى پسر جعفر تو با ميل سوزانى به چشمان من سرمه مى‏كشى، آنگاه عبد الله بن جعفر دستور داد زبانش را بيرون بياورند و او شروع به بى‏تابى كرد، عبد الله باو گفت دستها و پاهايت را بريديم بى‏تابى نكردى چشمهايت را ميل كشيديم بى‏تابى نكردى چرا از بريدن زبانت بى‏تابى مى‏كنى؟ گفت از ترس مرگ بى‏تابى نمى‏كنم ولى از اين ناراحت شدم كه ساعتى در دنيا زنده باشم و نتوانم خدا را ياد كنم، زبانش را بريدند و مرد. [281]
كوشش براى كشتن معاويه:
در آن شب نزال بن عامر هم براى كشتن معاويه آمد و پشت سر او كه با مردم نماز صبح مى‏گزارد ايستاد و خنجرى با خود داشت كه در كفل معاويه زد، معاويه داراى كفل‏هاى بزرگى بود، او را گرفتند و نزد معاويه آوردند و گفت اى دشمن خدا آيا توانستم ترا بكشم؟ معاويه گفت اى برادرزاده هرگز و دستور داد دست‏ها و پاهاى او را بريدند و زبانش را بيرون كشيدند كه مرد.
معاويه پزشكى خواست و دستور داد از ترس آنكه مبادا خنجر مسموم بوده باشد گوشتهاى اطراف زخم را ببرند.
از آن روز ساختن مقصوره‏ها (محراب‏هاى با نرده و محفوظ) در مسجدها رسم شد و كسى جز پاسداران و اشخاص مورد اعتماد معاويه در آن مقصوره حق ورود نداشتند و از آن هنگام عده‏اى به پاسدارى شب گماشته شدند و هر گاه معاويه سر بر سجده مى‏نهاد ده تن از نگهبانان مورد اعتمادش با شمشير و گرز پشت سرش مى‏ايستادند.
كوشش براى كشتن عمرو عاص:
عبد الله بن مالك صيداوى به مصر رفت و چون آن شب فرارسيد در حالى‏
__________________________________________________
281- بنا به روايات شيعه، امام حسن (ع) با يك ضربه شمشير سر ابن ملجم را قطع كرد، ر. ك، مجلسى، جلاء العيون و بحار الانوار فصل زندگانى آن حضرت. (م).
اخبارالطوال/ترجمه،ص:263
كه شمشير كوتاهى همراه داشت و آنرا زير لباس خود پنهان كرده بود كنار محراب ايستاد، قضا را عمرو عاص را در آن شب دل درد سختى عارض شد و به مردى از خاندان عامر بن لوى دستور داد برود و با مردم نماز بگزارد آن مرد [282] در تاريك و روشن سپيده دم آمد و عبد الله بن مالك ترديد نداشت كه او عمرو عاص است و چون به سجده رفت از پشت سر او را زد و كشت. باو گفتند تو امير را نكشتى گفت گناه من چيست من كس ديگرى غير او را اراده نكرده بودم، عمرو عاص فرمان داد او را كشتند.
بيعت با حسن بن على (ع):
گويد، امام حسن (ع) بر جنازه پدر نماز گزارد و پنج تكبير گفت و پيكر على (ع) به خاك سپرده شد و هيچكس ندانست كه كجا دفن شد. [283] گويند، چون على (ع) رحلت فرمود حسن بن على (ع) به مسجد بزرگ كوفه آمد و مردم جمع شدند و با او بيعت كردند، سپس براى مردم خطبه خواند و چنين فرمود:" آخر آن كار را كرديد و امير مؤمنان را كشتيد؟ همانا به خدا سوگند در شبى كشته شد كه در آن شب قرآن نازل گرديد و رفع كتاب و خشك شدن قلم تعيين مقدرات و سرنوشت بشر) در آن شب صورت مى‏گيرد، و در همان شبى رحلت كرد كه موسى بن عمران (ع) هم در آن شب قبض روح شد و عيسى (ع) هم در آن شب بآسمان برده شد."
هجوم سپاهيان معاويه:
گويند، چون خبر كشته شدن على (ع) به معاويه رسيد آماده شد و پيشاپيش عبد الله بن عامر بن كريز را روانه كرد او راه عين التمر [284] را پيش گرفت و سپس در انبار فرود آمد و آهنگ مداين داشت و اين خبر به امام حسن كه‏
__________________________________________________
282- در طبرى ص 2690 ترجمه آقاى پاينده نام اين شخص خارجة بن حذافه و شغل او سالار نگهبانان عمرو عاص نوشته شده است. (م)
283- براى اطلاع از نظر اهل بيت در مورد محل دفن حضرت امير (ع)، ر. ك، شيخ مفيد، ارشاد، ص 11 چاپ تهران 1377 ق و طبرسى، اعلام الورى، ص 292 ترجمه آن به قلم دانشمند محترم آقاى عطاردى. (م)
284- نام جايى نزديك كربلاست.
اخبارالطوال/ترجمه،ص:264
در كوفه بود رسيد و براى جنگ با عبد الله بن عامر بن كريز عازم مداين شد و بان سو حركت كرد و چون به ساباط رسيد از ياران خود سستى و بى‏رغبتى به جنگ مشاهده فرمود، همانجا اردو زد و ميان آنان بپاخاست و گفت:
" اى مردم چنان شده‏ام كه بر هيچ مسلمانى كينه روا نمى‏دارم و همان طور كه خويشتن را مى‏نگرم شما را هم به همان نظر مى‏نگرم، اينك رايى دارم و آنرا رد نكنيد و بدانيد همدستى و اتحاد كه مورد توجه شما نيست بهتر از پراكندگى است كه مورد علاقه شماست، اكنون مى‏بينم بيشتر شما از جنگ خوددارى و در پيكار سستى مى‏كنيد و معتقد نيستم كارى را كه دوست نمى‏داريد بر شما تحميل كنم.
چون يارانش اين سخن را شنيدند به يك ديگر نگريستند و كسانى از ايشان كه عقيده خوارج را داشتند گفتند" حسن هم كافر شد همانگونه كه پدرش هم پيش از او كافر شده بود" و تنى چند از ايشان بر آن حضرت هجوم آوردند و سجاده از زير پايش كشيدند و جامه‏هاى او را غارت كردند حتى رداى ايشان را از دوش برداشتند، امام حسن (ع) اسب خود را خواست و سوار شد و فرمود افراد قبيله‏هاى ربيعه و همدان كجايند؟ آنان با شتاب آمدند و مردم را از او دور كردند.
امام حسن (ع) از آنجا آهنگ مداين كرد مردى از خوارج بنام جراح بن قبيصه كه از بنى اسد بود در جاى تاريكى در ساباط كمين كرد و چون امام مقابل او رسيد از كمين برجست و دشنه‏يى در ران امام فروبرد عبد الله بن خطل و عبد الله بن ظبيان بر آن مرد اسدى حمله كردند و او را كشتند.
حسن (ع) با زخم سنگين به مداين رفت و در خانه‏يى كه معروف به قصر سپيد بود فرود آمد و به درمان پرداخت و بهبود يافت و آماده براى مقابله با ابن عامر شد.
معاويه هم پيش آمد و چون به انبار رسيد كه قيس بن سعد بن عباده آنجا بود شهر را محاصره كرد، امام حسن هم بيرون آمد و روياروى عبد الله بن عامر ايستاد، عبد الله بن عامر ندا داد كه اى مردم عراق من جنگ را به مصلحت نمى‏بينم كه من مقدمه سپاه معاويه‏ام، و او خود با سپاهيان شام، به انبار رسيده است به ابو محمد يعنى (امام حسن) از سوى من سلام برسانيد و باو بگوييد ترا به‏
اخبارالطوال/ترجمه،ص:265
خدا سوگند مى‏دهم كه جان خود و اين جماعتى را كه همراه تو هستند حفظ فرماى.
چون مردم اين سخن را شنيدند از يارى خوددارى كردند و جنگ را ناخوش داشتند، ناچار امام حسن (ع) جنگ را رها كرد و به مداين برگشت و عبد الله بن عامر ايشان را در مداين محاصره كرد.
[خلافت بنى اميه‏]
بيعت با معاويه به خلافت:
چون امام حسن (ع) از ياران خود سستى را مشاهده كرد كسى پيش عبد الله بن عامر فرستاد و شرايطى براى صلح پيشنهاد كرد كه به شرط رعايت آنها خلافت را به معاويه واگذار كند و شرايط چنين بود كه معاويه هيچيك از مردم عراق را براى خطايى بازخواست نكند و همگان را امان دهد و لغزش‏هاى آنان را تحمل كند و خراج اهواز را همه ساله براى او مسلم بدارد و همه ساله به برادرش حسين بن على (ع) دو ميليون درهم بپردازد و بنى هاشم را در مستمريها و عطايا بر بنى عبد شمس مقدم بدارد.
عبد الله بن عامر ابن شرطها را براى معاويه نوشت و معاويه آن را به خط خود نوشت و مهر كرد و پيمانهاى استوار و سوگندان سخت ياد كرد و عموم سران شام را بر آن گواه گرفت و آنرا براى عبد الله بن عامر فرستاد و او آنرا به امام حسن رساند و آن حضرت بان رضايت داد و براى قيس بن سعد نوشت كه صلح كند و كار را به معاويه واگذارد، چون اين نامه به قيس بن سعد رسيد ميان مردم برخاست و گفت اى مردم يكى از اين دو كار را انتخاب كنيد جنگ بدون داشتن امام يا در آمدن به اطاعت معاويه و مردم اطاعت و بيعت معاويه را برگزيدند.
قيس بن سعد حركت كرد و به مداين آمد، امام حسن (ع) هم با مردم از مداين حركت كرد و به كوفه آمد، معاويه هم در كوفه بايشان پيوست و با يك ديگر ملاقات كردند، امام حسن (ع) آن شرطها را و سوگندهايى را كه معاويه ياد كرده بود موكد فرمود و با خاندان خود به مدينه پيامبر (ص) مراجعت كرد.
معاويه از مردم كوفه بيعت گرفت كه با او بيعت كردند و مغيرة بن شعبه را به حكومت بر ايشان گماشت و با لشكرهاى خود به شام برگشت مغيرة بن شعبه‏
اخبارالطوال/ترجمه،ص:266
از سوى معاويه نه سال حاكم كوفه بود و همانجا درگذشت:
زياد بن ابيه:
زياد بن ابيه معروف به زياد بن عبيد بود، عبيد برده مردى از قبيله ثقيف بود و با سميه كه كنيز حارث بن كلده بود ازدواج كرد، حارث بن كلده سميه را آزاد كرد و او براى عبيد زياد را زاييد و زياد از بندگى آزاد شد و جوانى زبان‏آور و تيزهوش و خردمند و اديب بار آمد، مغيرة بن شعبه هنگامى كه از سوى عمر بن خطاب فرماندار بصره شد او را با خود برد و دبير خويش كرد.
و چون على (ع) به خلافت رسيد زياد را به حكومت فارس گماشت و هنگامى كه على (ع) عازم صفين شد معاويه براى زياد نامه‏اى نوشت و باو وعده و وعيد داد، زياد ميان مردم بپاخاست و چنين گفت" پسر زن جگرخواره و سرآمد نفاق و دورويى براى من نامه نوشته و مرا بيم داده است و حال آنكه ميان من و او پسر عموى رسول خدا (ص) با نود هزار مرد كامل سلاح قرار دارد كه همه از شيعيان اويند و به خدا سوگند اگر معاويه آهنگ من كند مرا مردى بسيار شمشير زننده خواهد يافت".
و چون على (ع) كشته شد و كارها براى معاويه رو براه شد زياد در دژ شهر اصطخر متحصن شد، معاويه براى او امان نامه نوشت تا پيش او بيايد و اگر از آنچه معاويه باو خواهد داد راضى شد با او همكارى كند و گر نه او را به پناهگاهش در همان دژ برخواهد گرداند.
زياد پيش معاويه آمد و كارش بالا گرفت و معاويه ادعا كرد كه او پسر ابو سفيان است، در اين باره ابو مريم سلولى كه در دوره جاهلى در طائف مى‏فروش بود گواهى داد كه پس از آنكه حارث ثقفى سميه را آزاد كرد ابو سفيان با او نزديكى كرده است و مردى هم از بنى مصطلق كه نامش يزيد بود گواهى داد كه از ابو سفيان شنيده كه مى‏گفته است زياد از نطفه‏اى است كه او در رحم سميه قرار داده است و باينگونه ادعاى معاويه در اين باره به كرسى نشانده شد [285] و
__________________________________________________
285- براى اطلاع بيشتر از اين داستان ننگين در منابع اهل سنت، ر. ك، نويرى، نهاية الارب، صفحات 309- 302 ج 20 و ترجمه آن. (م)
اخبارالطوال/ترجمه،ص:267
شد آن چه شد.
معاويه به زياد دستور داد به كوفه برود و منتظر فرمان او باشد و زياد به كوفه رفت و فرماندار كوفه در آن هنگام مغيرة بن شعبه بود، زياد در خانه سليمان بن ربيعه باهلى فرود آمد و نامه معاويه براى حكومت بصره بدست او رسيد و به بصره رفت.
زياد چون به بصره رسيد به مسجد جامع به منبر رفت پس از حمد و ثناى خداوند گفت همانا ميان من و گروهى كينه‏هايى وجود داشت كه همه را زير پا نهادم و هيچكس را به حساب اينكه با من دشمنى داشته است مؤاخذه نخواهم كرد و پرده كسى را نخواهم دريد تا آنكه خود براى من باطن خود را آشكار كند و اگر چنان كرد مهلتى باو نخواهم داد، هر كس از شما نيكوكار است بر نيكوكارى خود بيفزايد و هر كس تبهكار است از تبهكارى خود دست بردارد و خدايتان رحمت كناد با سخن‏شنوى و فرمانبردارى ما را يارى دهيد و از منبر پايين آمد.
زياد دو سال در بصره ماند تا آنكه مغيره درگذشت و معاويه براى او فرمان حكومت بصره و كوفه را با هم صادر كرد و زياد به كوفه رفت.
گويند نخستين كس كه به ديدار امام حسن آمد و بر آنچه پيش آمده بود اعتراض كرد و حضرت را به بازگشت به جنگ فراخواند حجر بن عدى بود كه گفت" اى پسر رسول خدا دوست داشتم پيش از آنكه اين اتفاق را ببينم مرده بودم، شما ما را از عدل و دادگرى به جور در آوردى و ما حقى را كه در آن بوديم رها كرديم و به باطل در آمديم كه همواره از آن مى‏گريختيم و خود را خوار و زبون ساختيم و پستى را كه شايسته ما نيست پذيرفتيم".
سخن حجر بر امام حسن (ع) دشوار آمد و باو فرمود" من ديدم ميل و رغبت بيشتر مردم بر صلح است و جنگ را خوش نمى‏دارند و دوست نمى‏دارم آنان را به كارى كه ناخوش دارند مجبور كنم و براى اين صلح كردم كه شيعيان مخصوص ما از كشته شدن محفوظ بمانند و مصلحت ديدم اين جنگ‏ها را به هنگام ديگرى موكول كنم و خداوند متعال را هر روز شانى است".
گويد، حجر از حضور امام حسن بيرون آمد و با عبيدة بن عمرو نزد امام حسين رفتند و گفتند" اى ابا عبد الله، خوارى را در برابر عزت خريديد و چيز
اخبارالطوال/ترجمه،ص:268
اندك را پذيرفتيد و چيز فراوان را رها كرديد، فقط امروز پيشنهاد ما را بپذير و سپس تمام روزگار با ما مخالفت كن، حسن (ع) و عقيده‏اش را درباره صلح رها كن، شيعيان خود را از مردم كوفه و ديگر نواحى جمع كن و من و اين دوستم را به سرپرستى مقدمه لشكر بگمار تا بدون اينكه پسر هند متوجه باشد ناگاه او را با شمشيرها فروكوبيم" امام حسين فرمود" ما بيعت كرده و پيمان بسته‏ايم و راهى براى شكستن بيعت ما نيست".
از على بن محمد بن بشير همدانى روايت شده كه مى‏گفته است من و سفيان بن ليلى به مدينه رفتيم و آنجا بر امام حسن (ع) وارد شديم، مسيب بن نجبة و عبد الله بن وداك تميمى و سراج بن مالك خثعمى هم آنجا بودند، من گفتم سلام بر تو باد اى خواركننده مؤمنان، فرمود سلام بر تو باد بنشين من خواركننده مؤمنان نيستم بلكه عزيزكننده ايشانم، من از صلح خود با معاويه نيتى جز دور كردن كشتار از شما نداشتم كه ديدم ياران من براى جنگ و پيكار سستى نشان مى‏دهند و به خدا سوگند اگر با كوهها و درخت‏ها هم به جنگ او مى‏رفتيم باز چاره‏يى از واگذارى اين كار به او نبود.
گويد از پيش او بيرون آمديم و نزد امام حسين رفتيم و پاسخى را كه امام حسن داده بود باو گفتيم فرمود ابو محمد راست و درست مى‏فرمايد تا هنگامى كه معاويه زنده است بايد هر يك از شما خانه‏نشينى را انتخاب كنيد.
رحلت حسن بن على (ع):
سپس امام حسن (ع) در مدينه بيمار و بيمارى آن حضرت سنگين شد، برادرش محمد بن حنفيه در مزرعه‏اش بود كس پيش او فرستاد و آمد و بر سمت چپ بالين آن حضرت نشست و امام حسين (ع) بر سمت راست نشسته بود، حسن (ع) چشم گشود و آن دو را ديد و به حسين (ع) فرمود اى برادر ترا در مورد برادرت محمد سفارش به خير و نيكى مى‏كنم كه او همچون پوست و پرده ميان دو
اخبارالطوال/ترجمه،ص:269
چشم است و سپس فرمود اى محمد ترا هم سفارش مى‏كنم [286] به ملازمت حسين (ع) سفارش مى‏كنم همواره همراه او و ياور او باش.
سپس فرمود مرا كنار مرقد جدم دفن كنيد و اگر جلوگيرى كردند در بقيع به خاك بسپاريد، و چون رحلت فرمود مروان از دفن آن حضرت كنار مرقد رسول خدا (ص) جلوگيرى كرد و در بقيع دفن شد.
و چون خبر رحلت امام حسن (ع) به كوفه رسيد بزرگان ايشان جمع شدند و نامه تسليت براى امام حسين (ع) نوشتند.
جعدة بن هبيرة بن ابى وهب كه از همگان در دوستى و محبت صميمى‏تر بود چنين نوشت" اما بعد شيعيان شما كه اين جايند مشتاق شمايند و جانهايشان هواى تو دارد و هيچكس را با تو برابر و همسنگ نمى‏دانند و همگى به صحت و صوابديد راى برادرت در تاخير جنگ پى بردند و مى‏دانند كه شما نسبت به دوستان مهربان و ملايم و نسبت به دشمنان خشن و سخت‏گيرى اگر دوست دارى كه خلافت را در دست گيرى پيش ما بيا كه ما جان خود را براى فداكارى تا حد مرگ آماده كرده‏ايم". امام حسين (ع) براى آنان چنين نوشت:
" اميدوارم كه برادرم در آنچه كرد خداوندش موفق و استوار مى‏داشت اما من امروز چنين انديشه‏اى ندارم، خدايتان رحمت فرمايد بر زمين بچسبيد و در خانه‏ها كمين كنيد و تا هنگامى كه معاويه زنده است از اينكه مورد بدگمانى قرار بگيريد پرهيز كنيد اگر خداوند براى او چيزى پيش آورد و من زنده بودم انديشه خود را براى شما خواهم نوشت و السلام".
خبر رحلت امام حسن (ع) به معاويه رسيد مروان فرماندار او بر مدينه برايش نوشته بود، او ابن عباس را كه در شام بود احضار كرد و چون پيش معاويه رسيد نخست باو تسليت گفت و در عين حال از رحلت آن حضرت اظهار خرسندى كرد، ابن عباس گفت از مرگ او خشنودى و خرسندى مكن كه به خدا سوگند
__________________________________________________
286- سكوت دينورى در مورد مسموم كردن معاويه امام حسن (ع) را موجب تعجب و شگفتى است، زيرا مورخان بزرگ قرن سوم و چهارم هجرى كه برخى معاصر او بوده‏اند در اين باره تصريح كرده‏اند، براى نمونه، ر. ك، يعقوبى، تاريخ ص 225 ج 2 چاپ بيروت، و مقدسى، البدء و التاريخ ص 5 ج 6 چاپ كلمان هوار پاريس 1919، و سعودى، مروج الذهب چاپ باربيه دومينار پاريس ج 5 ص 2. (م)
اخبارالطوال/ترجمه،ص:270
تو هم پس از او جز اندكى زنده نمى‏مانى.
معاويه و عمرو عاص:
گويند، در آن هنگام كه عمرو عاص طبق شرطى كه با معاويه كرده بود حاكم مصر بود معاويه براى او چنين نوشت،" اما بعد گدايان حجازى و زائران عراقى بر من جمع شده‏اند و پيش من چيزى بيش از پرداخت حقوق و مستمرى سپاهيان نيست امسال با خراج مصر مرا يارى كن" عمرو براى او اين اشعار را نوشت.
" اى معاويه برحذر باش كه بخل و امساك بر تو غالب نشود و مصر از پدر و مادر به من ارث نرسيده است، اين را به طريق بخشش هم بدست نياورده‏ام بلكه شرط كرده‏ام و آسياى جنگهاى سختى بر گرد قطب آن چرخيده است.
اگر من در برابر ابو موسى و يارانش دفاع و ايستادگى نمى‏كردم هر آينه فرياد آنرا چون فرياد كره شتر نر هنگامى كه از مادر متولد مى‏شود مى‏شنيدى".
چون اين پاسخ به معاويه رسيد از او ننگ و عار پيدا كرد و ديگر باو در هيچ موردى مراجعه نكرد. گويند و معاويه هنگامى كه از كوفه مى‏رفت مغيرة بن شعبه را در آن شهر گماشت، مغيره روز جمعه به منبر رفت كه خطبه بخواند، حجر بن عدى كه از شيعيان على (ع) بود همراه تنى چند از ياران خود به مغيره سنگ‏ريزه و ريگ پرتاب كردند، مغيره شتابان از منبر فرود آمد و به دار الاماره برگشت و پنج هزار درهم براى حجر بن عدى فرستاد كه رضايت او را جلب كند، به مغيره گفتند چرا چنين كردى و حال آنكه مايه خوارى و سبكى تو است، گفت من او را با اين كار به كشتن دادم.
و چون مغيره مرد و معاويه كوفه و بصره را در اختيار زياد گذاشت زياد شش ماه در بصره و شش ماه در كوفه بسرمى‏برد، زياد در يكى از سفرهاى خود به بصره عمرو بن حريث عدوى را در كوفه گماشت، روز جمعه‏يى عمرو بن حريث به منبر رفت كه خطبه بخواند، حجر بن عدى و يارانش آماده نشسته بودند و باو ريگ زدند، عمرو از منبر فرود آمد و به درون قصر رفت و در را بست، و براى‏
اخبارالطوال/ترجمه،ص:271
زياد نامه نوشت و كار حجر و يارانش را باطلاع او رساند.
زياد با مركب‏هاى پيك و بريد خود را به كوفه رساند و وارد مسجد شد و تخت او را از كاخ آوردند و در مسجد نهادند و بر آن نشست، نخستين كس از بزرگان كوفه كه پيش او آمد محمد بن اشعث بن قيس بود كه به زياد بامارت سلام داد، زياد گفت خدايت سلام ندهد برو و هم اكنون پسر عمويت (حجر بن عدى) را پيش من بياور، محمد گفت مرا با حجر چكار است تو خودت مى‏دانى كه ما از يك ديگر دورى مى‏كنيم.
جرير بن عبد الله گفت اى امير من حجر را پيش تو مى‏آورم بشرطى كه براى او امان دهى و متعرض او نشوى تا پيش معاويه برود و او درباره‏اش تصميم بگيرد، زياد گفت پذيرفتم و چنين مى‏كنم.
جرير، حجر را پيش زياد آورد، دستور داد او را زندانى كردند و در جستجوى ياران او برآمد و همه را آوردند و او همه را همراه صد سپاهى نزد معاويه فرستاد.
مادر حجر اين ابيات را سرود. [287]" اى ماه تابان به بالا برو و بنگر آيا حجر را مى‏بينى كه مى‏رود؟.
اى حجر، اى حجر خاندان عدى مژده و سلامت بر تو باد.
و اگر هلاك شوى بدانكه سالار هر قوم از اين جهان به نابودى مى‏رسد" زياد سه تن گواه هم فرستاد كه پيش معاويه گواهى دهند كه حجر و يارانش چه كرده‏اند و آنان ابو بردة پسر ابو موسى اشعرى و شريح بن هانى حارثى و ابو هنيدة بودند كه پيش معاويه گواهى دادند حجر و يارانش به عمرو بن حريث ريگ زده‏اند و معاويه دستور داد حجر و يارانش را كشتند. [288] مالك بن‏
__________________________________________________
287- سراينده اين ابيات كه شمار آن هم بيشتر است در طبقات ابن سعد، ص 153 ج 6 چاپ بريل و طبرى ص 2847 ترجمه آقاى پاينده و نهاية الارب نويرى ص 340 ج 20 كه لابد اين دو نفر از طبقات گرفته‏اند، هند دختر زيد انصارى است. (م)
288- براى اطلاع بيشتر از بزرگى و بزرگوارى حجر بن عدى و اهميت حماسه او در تاريخ اسلام، ر. ك، ابن سعد، طبقات ج 6 صفحات 4- 151 چاپ بريل، مسعودى مروج الذهب چاپ باربيه دومينار صفحات 18- 15 ج 5 و طبرى، تاريخ صفحات 2847- 2813 ج 7 ترجمه آقاى پاينده ذيل وقايع سال پنجاه و يكم هجرت، حجر از اصحاب رسول خدا (ص) نيز بوده است، ابن اثير در اسد الغابه مى‏نويسد كه حجر مستجاب الدعوه بوده است رحمة الله عليه رحمة واسعة. (م)
اخبارالطوال/ترجمه،ص:272
هبيرة پيش معاويه رفت و گفت اى امير مؤمنان در كشتن اين گروه كار ناپسندى كردى كه گناهى نكرده بودند تا سزاوار كشته شدن باشند، معاويه گفت تصميم داشتم ايشان را عفو كنم ولى نامه زياد رسيد كه نوشته بود ايشان سران فتنه و آشوبند و اگر اينها را بكشى فتنه را ريشه‏كن خواهى ساخت.
و چون حجر بن عدى و ياران او كشته شدند مردم كوفه سخت اندوهگين و هراسان شدند، حجر از بزرگان اصحاب على (ع) بود و آن حضرت خواسته بود او را به سالارى قبيله كنده بگمارد و اشعث بن قيس را از آن منصب عزل كند آن هر دو از فرزندزادگان حارث بن عمرو معروف به" آكل المرار" [289] بودند، حجر بن عدى از اينكه تا اشعث زنده است سرپرستى كنده را قبول كند خوددارى كرد.
تنى چند از اشراف كوفه به حضور امام حسين (ع) رفتند و خبر كشته شدن حجر را باطلاع ايشان رساندند، سخت بر آن حضرت گران آمد و انا لله و انا اليه راجعون فرمود.
آن چند تن در مدينه ماندند و پيش امام حسين (ع) آمد و شد مى‏كردند در آن هنگام مروان حاكم مدينه بود كه چون اين خبر باو رسيد براى معاويه نامه نوشت و اطلاع داد كه مردانى از اهل عراق پيش حسين (ع) آمده‏اند و اكنون اين جا مانده‏اند و با او آمد و شد دارند هر چه مصلحت مى‏بينى براى من بنويس.
معاويه براى او نوشت در هيچ كارى متعرض حسين (ع) مشو كه او با ما بيعت كرده است و بيعت ما را نخواهد شكست و از پيمان تخلف نخواهد ورزيد.
و براى امام حسين (ع) نوشت اما بعد خبرهايى از ناحيه تو به من رسيده است كه شايسته تو نيست چه آن كس كه با دست راست خود بيعت مى‏كند شايسته است وفادار بماند و خدايت رحمت كناد بدان كه اگر من حق ترا انكار كردم تو هم حق مرا انكار كن و اگر با من مكر كنى من هم چنان خواهم كرد، فرومايگانى كه دوستدار فتنه و آشوبند ترا نفريبند و السلام.
امام حسين (ع) براى او نوشت" من نمى‏خواهم با تو جنگ و بر خلاف تو قيام كنم" گويند، در مدت زندگى معاويه هيچگونه بدى يا كار ناپسندى از او
__________________________________________________
289- مرار درخت و گياه تلخى است و چون اين شخص در سفرى گرفتار گرسنگى شد و توانست با برگ آن گياه تغذيه كند و بيشتر همراهانش مردند او باين لقب معروف شد.
اخبارالطوال/ترجمه،ص:273
نسبت به امام حسن و امام حسين سر نزد [290] و او هيچ چيز از امورى را كه شرط كرده بود از آنان دريغ نداشت و در نيكى كردن نسبت بانها تغيير روش نداد.
گويند زياد مدت چهار سال بر بصره و كوفه حكومت كرد و در سال سيزدهم حكومت معاويه كه سال پنجاه و سوم هجرت بود مرگش فرارسيد.
زياد براى معاويه چنين نوشت." اكنون كه اين نامه را براى تو مى‏نويسم در آخرين روز از دنيا و نخستين روز آخرتم، من عبد الله بن خالد بن اسيد را بر كوفه و سمرة بن جندب فزارى را بر بصره حاكم كردم و السلام".
باو گفتند چرا پسرت عبيد الله را بر يكى از اين دو شهر نگماشتى و حال آنكه كمتر از اين دو نفر نيست، گفت اگر اميد خيرى در او باشد عمويش معاويه بر اين كار اقدام خواهد كرد.
و زياد درگذشت و پسرش عبيد الله بر او نماز گزارد و او را در گورستان قريش به خاك سپردند.
عبد الله بن خالد بن اسيد هشت ماه بر كوفه حكومت كرد و معاويه فرمان حكومت بصره را براى عبيد الله بن زياد نوشت و بعد عبد الله بن خالد را از كوفه عزل كرد و نعمان بن بشير انصارى را به حكومت كوفه گماشت.
مرگ معاويه:
گويند چون سال شصتم هجرت فرارسيد معاويه بيمار شد. بيماريى كه در آن مرد، كس به دنبال پسرش يزيد كه در دمشق نبود فرستاد، و چون آمدن يزيد به تاخير افتاد، ضحاك بن قيس فهرى را كه سالار پاسبانان و مسلم بن عقبه را كه سالار نگهبانانش بودند خواست و بان دو گفت وصيت مرا به يزيد ابلاغ كنيد و فرمان مرا درباره مردم حجاز باو ابلاغ كنيد كه هر كس از ايشان را كه پيش او مى‏آيد گرامى بدارد و آنان را كه غايب هستند مورد تفقد قرار دهد كه آنان اصل و ريشه اويند، درباره مردم عراق باو فرمان مى‏دهم كه با آنان دوستى‏
__________________________________________________
290- براستى عجيب است چه آزارى مهمتر از اينكه حضرت مجتبى سلام الله عليه را با دسيسه مسموم كرد و حاكم او از دفن جسد مطهر او در كنار مرقد جد بزرگوارش جلوگيرى كرد و مواد صلحنامه را رفتار نكرد و بزرگ مردى چون حجر بن عدى را كشت و در مسجد كوفه رسما اعلان كرد كه مواد صلح‏نامه و شرايط آن را زير پا مى‏نهم. (م)
اخبارالطوال/ترجمه،ص:274
و مهربانى كند و از لغزش‏هاى آنان درگذرد، درباره مردم شام فرمان مى‏دهم كه آنان را همچون دو چشم خود و از خواص خويش قرار دهد و ايشان را براى مدتى طولانى بيرون از شام نبرد كه مبادا به عادتهاى ديگران خو بگيرند.
و باطلاع او برسانيد كه من بر او جز از چهار مرد بيم ندارم و آنان حسين بن على (ع) و عبد الله بن عمر و عبد الرحمن بن ابو بكر و عبد الله بن زبيرند.
اما حسين بن على (ع) خيال مى‏كنم مردم عراق او را رها نكنند و وادار به خروج كنند اگر چنين كرد و بر او پيروز شدى از او درگذر، اما عبد الله بن عمر مردى است كه عبادت او را به خود مشغول داشته و خواهان حكومت نيست مگر آنكه بدون هيچ زحمتى براى او پيش آيد، عبد الرحمن بن ابو بكر را نه چنان شخصيتى است و نه در نظر مردم آن مقام را دارد كه به فكر حكومت باشد و براى آن چاره‏جويى كند مگر اينكه بدون هيچ زحمتى براى او فراهم شود، اما آن كس كه چون شير در كمين تو است و چون روباه ترا فريب مى‏دهد و چون فرصتى پيدا كند به تو حمله خواهد كرد همانا عبد الله بن زبير است اگر چنان كرد و بر او پيروز شدى او را پاره پاره كن مگر اينكه پيشنهاد صلح دهد كه در آن صورت از او بپذير، خون قوم خود را با كوشش خود حفظ كن و ستيزه‏جويى ايشان را با بخششهاى خود برطرف ساز و با حلم و بردبارى خود ايشان را بپوشان.
در اين هنگام يزيد آمد و معاويه اين وصيت را بار ديگر خودش باو گفت و درگذشت.
ضحاك بن قيس در حالى كه كفن معاويه را همراه داشت به مسجد بزرگ دمشق آمد و به منبر رفت و چنين گفت.
اى مردم معاوية بن ابو سفيان بنده‏اى از بندگان خدا بود كه خداوند او را بر بندگان خود پادشاهى داد و باندازه زندگى كرد و به اجل از دنيا رفت، اين همانگونه كه مى‏بينيد كفن اوست كه ما او را در آن خواهيم پوشاند و او را وارد گورش مى‏كنيم و او را با خدايش وامى‏گذاريم و هر كس از شما دوست دارد در تشييع جنازه‏اش شركت كند پس از نماز ظهر حاضر شود.
مردم پراكنده شدند و چون نماز ظهر گزاردند. جمع شدند و جنازه معاويه را تجهيز كردند و بردند و به خاكش كردند.
اخبارالطوال/ترجمه،ص:275
بيعت با يزيد:
يزيد از دفن پدر برگشت و به مسجد بزرگ شهر درآمد، مردم را به بيعت كردن با خود فراخواند و بيعت كردند و به خانه خود برگشت.
هنگامى كه معاويه مرد، حاكم مدينه وليد پسر عتبه پسر ابو سفيان بود و حاكم مكه يحيى پسر حكيم پسر صفوان پسر اميه بود و بر كوفه نعمان بن بشير انصارى حكومت داشت و بر بصره عبيد الله بن زياد.
يزيد را همتى جز بيعت گرفتن از آن چهار تن نبود و به وليد نامه نوشت تا درباره بيعت بر آن چهار تن سخت بگيرد و بانان هيچگونه اجازه سرپيچى از بيعت ندهد.
چون اين نامه به وليد رسيد از بروز آشوب بيمناك شد و نخست نامه را پوشيده داشت و با آنكه ميان او و مروان اختلاف بود كس فرستاد و او را خواست، مروان پيش او آمد وليد نامه يزيد را براى او خواند و با او مشورت كرد.
مروان گفت از ناحيه عبد الله بن عمر و عبد الرحمن بن ابو بكر مترس كه آن دو خواستار خلافت نيستند [291] ولى سخت مواظب حسين (ع) و عبد الله بن زبير باش و هم اكنون كس فرست اگر بيعت كردند، كه چه بهتر و گر نه پيش از آنكه خبر آشكار شود و هر يك از ايشان جايى بگريزد و مخالفت خود را ظاهر سازد، گردن هر دو را بزن.
وليد به عبد الله بن عمرو بن عثمان كه نوجوانى در سن بلوغ بود و آنجا حضور داشت گفت، پسرجان برو حسين بن على (ع) و عبد الله بن زبير را فراخوان.
پسرك به مسجد رفت و آن دو را آنجا نشسته ديد و گفت دعوت امير را بپذيريد و پيش او آييد، گفتند برو ما از پى تو مى‏آييم و چون پسرك برگشت ابن زبير به حسين (ع) گفت خيال مى‏كنى براى چه منظورى در اين ساعت كسى پيش ما فرستاده است؟ فرمود گمان مى‏كنم معاويه مرده است و براى بيعت پيش‏
__________________________________________________
291- بايد توجه داشت كه گروهى از مورخان و دانشمندان علم رجال مرگ عبد الرحمن پسر ابو بكر را باختلاف در سالهاى 53 تا 56 هجرى و پيش از مرگ معاويه ثبت كرده‏اند، براى اطلاع بيشتر، ر. ك، ابن حجر، اصابه ذيل شماره 5143 و ابن اثير، اسد الغابه ص 306 ج 3. (م)
اخبارالطوال/ترجمه،ص:276
ما فرستاده است، ابن زبير گفت من هم جز اين گمانى ندارم، و هر دو به خانه‏هاى خود برگشتند.
امام حسين (ع) تنى چند از دوستان و غلامان خويش را جمع كرد و بسوى دار الاماره رفت و بانان دستور فرمود بر در نشينند و اگر صداى او را شنيدند بدرون خانه هجوم آورند. حسين (ع) پيش وليد رفت و كنار او نشست، مروان هم آنجا بود، وليد نامه را براى حسين (ع) خواند در پاسخ فرمود كسى چون من پنهانى بيعت نمى‏كند و من در دسترس تو هستم و هر گاه مردم را براى اين كار جمع كردى من هم خواهم آمد و يكى از ايشان هستم.
وليد مردى دوست‏دار عافيت بود و به امام حسين (ع) گفت برو و با مردم پيش ما خواهى آمد، و امام برگشت.
مروان به وليد گفت با راى من مخالفت كردى و به خدا قسم ديگر هرگز چنين فرصتى به تو نخواهد داد، وليد گفت اى واى بر تو به من راهنمايى مى‏كنى كه حسين پسر فاطمه دختر رسول خدا (ص) را بكشم؟ به خدا سوگند كسى كه روز قيامت براى خون حسين مورد مؤاخذه قرار گيرد ترازوى عملش در پيشگاه الهى سبك خواهد بود.
عبد الله بن زبير در خانه خود پناهنده شد و وليد را غافل كرد و چون شب فرارسيد به سوى مكه گريخت و از شاهراه نرفت و راه بيراهه را پيش گرفت.
فردا صبح اين خبر به وليد رسيد و حبيب بن كدين را همراه سى سوار به تعقيب او فرستاد كه نتوانستند اثرى از او بدست آورند و تمام آن روز را در جستجوى ابن زبير گذراندند.
چون شب فرارسيد و هوا تاريك شد امام حسين (ع) هم به سوى مكه بيرون شد، دو خواهرش زينب و ام كلثوم و برادرزادگانش و برادرانش ابو بكر جعفر و عباس و عموم افراد خانواده‏اش كه در مدينه بودند همراه ايشان رفتند غير از محمد بن حنفيه كه او در مدينه ماند، ابن عباس هم چند روز پيش از آن به مكه رفته بود.
همان طور كه امام حسين (ع) منازل ميان مدينه و مكه را مى‏پيمود با
اخبارالطوال/ترجمه،ص:277
عبد الله بن مطيع كه از مكه به مدينه آمد روبرو شد، عبد الله پرسيد قصد كجا دارى؟ فرمود حالا به مكه مى‏روم، عبد الله گفت خداوند براى تو خير پيش آورد ولى دوست دارم راى خود را به تو بگويم.
فرمود عقيده و راى تو چيست؟ گفت چون به مكه رسيدى اگر خواستى از آن شهر به شهر ديگرى بروى از كوفه برحذر باش كه شهرى شوم و نافرخنده است، پدرت آنجا كشته شد و برادرت را يارى ندادند و او را غافلگير كردند و ضربتى باو زدند كه نزديك بود از پاى در آيد. در حرم مكه بمان كه مردم حجاز هيچكس را با تو برابر نمى‏دارند، سپس شيعيان خود را از همه جا آنجا دعوت كن كه همگان پيش تو خواهند آمد.
امام حسين باو فرمود" خداوند آنچه را دوست بدارد مقدر خواهد فرمود".
و لگام مركب خود را رها فرمود و حركت كرد تا به مكه رسيد و در محله شعب على [292] فرود آمد و مردم نزد ايشان رفت و آمد مى‏كردند و گروه گروه به حضورش مى‏آمدند و ابن زبير را رها كردند و حال آنكه پيش از آمدن امام حسين (ع) پيش او آمد و شد داشتند، اين موضوع بر عبد الله بن زبير ناخوش آمد و دانست كه تا امام حسين در مكه باشد مردم پيش او نخواهند آمد و ناچار صبح و عصر نزد امام حسين (ع) مى‏آمد، و در اين هنگام يزيد، يحيى بن حكم را از فرماندارى مكه عزل كرد.
[واقعه كربلا]
مردم كوفه و حسين (ع)
گويند، چون خبر مرگ معاويه و بيرون رفتن امام حسين (ع) از مدينه به مكه باطلاع مردم كوفه رسيد گروهى از شيعيان در خانه سليمان بن صرد [293] جمع شدند و اتفاق كردند كه براى امام حسين (ع) نامه بنويسند و بخواهند پيش ايشان آيد تا حكومت را بايشان تسليم كنند و نعمان بن بشير را از كوفه بيرون رانند. چنين‏
__________________________________________________
292- از محله‏هاى معروف مكه، ابو الوليد ازرقى درگذشته قرن سوم در اخبار مكه مكرر از آن نام برده است، ر. ك، صفحات 186- 175 ج 2 چاپ مكه 1978 ميلادى. (م)
293- از اصحاب رسول خدا، و ياران امير المؤمنين على، در جاهليت نامش يسار بود و پيامبر آنرا به سليمان تغيير داد، در نود و سه سالگى به سال 65 هجرت در جنگ با عبيد الله زياد كشته شد، ر. ك، ابن اثير، اسد الغابه ص 351 ج 2. (م)
اخبارالطوال/ترجمه،ص:278
نامه‏اى نوشتند و آنرا همراه عبيد الله بن سبيع همدانى و عبد الله بن وداك سلمى فرستادند و آنان در دهم رمضان در مكه به حضور امام (ع) رسيدند و نامه را بايشان دادند.
آن روز شب نشده بود كه بشر بن مسهر صيداوى و عبد الرحمن بن عبيد ارحبى همراه پنجاه نامه ديگر از بزرگان و سران كوفه رسيدند و هر نامه را دو يا سه يا چهار مرد نوشته بودند.
فرداى آن روز هانى بن هانى سبيعى [294] و سعيد بن عبد الله خثعمى هم رسيدند و همراه آن دو نيز حدود پنجاه نامه بود، و چون آن روز شب شد سعيد بن عبد الله ثقفى رسيد كه نامه‏اى بامضاى شبث بن ربعى و حجار بن ابجر و يزيد بن حارث و عروة بن قيس و عمرو بن حجاج و محمد بن عسير بن عطارد كه همگان سران مردم كوفه بودند آورد و تا چند روز پياپى فرستادگان مردم كوفه با نامه‏هاى ايشان مى‏رسيدند آنچنان كه دو جوال بزرگ از نامه‏هاى ايشان آكنده شد. امام حسين (ع) براى همگان يك پاسخ مرقوم داشت و آنرا به هانى بن هانى و سعيد بن عبد الله داد و مضمون آن نامه چنين بود.
" بسم الله الرحمن الرحيم، از حسين بن على به هر كس از دوستان و شيعيان او كه در كوفه‏اند و اين نامه باو برسد، سلام بر شما باد، و بعد نامه‏هاى شما به من رسيد و دانستم كه دوست داريد پيش شما بيايم، اكنون برادر و پسر عمويم و شخص مورد اعتماد خود از خاندانم مسلم بن عقيل را سوى شما فرستادم تا حقيقت كار شما را بداند و آنچه را از اجتماع شما بر او روشن مى‏شود براى من بنويسد، اگر همانگونه باشد كه نامه‏هاى شما و گفتار فرستادگان شما حاكى از آن است به خواست خداوند متعال زود پيش شما خواهم آمد، و السلام".
مسلم بن عقيل همراه امام حسين از مدينه به مكه آمده بود، امام باو فرمود، اى پسر عمو چنين به صلاح دانستم كه به كوفه روى و بنگرى راى مردم آن بر چه قرار گرفته است، اگر همانگونه بودند كه نامه‏هايشان حاكى از آن است با شتاب‏
__________________________________________________
294- سبيع: از شاخه‏هاى قبيله بزرگ خزاعه است، ر. ك، ابن حزم، جمهرة انساب العرب ص 455 چاپ عبد السلام محمد هارون، مصر 1971. (م)
اخبارالطوال/ترجمه،ص:279
براى من بنويس كه زود پيش تو آيم و اگر به گونه ديگرى بود شتابان برگرد.
مسلم از راه مدينه رفت كه از خاندان خود ديدار كند و سپس دو راهنما از قبيله قيس برداشت و حركت كرد، شبى راه را گم كردند و چون صبح شد در بيابان سرگردان ماندند، تشنگى و گرما بر ايشان سخت شد آن دو راهنما در افتادند و ياراى راه رفتن نداشتند و به مسلم گفتند از اين سوى برو و راه خود را تغيير مده شايد تو نجات پيدا كنى، مسلم و همراهانش آن دو را رها كردند و در حالى كه هنوز رمقى داشتند خود را براهى رساندند و كنار آبى رسيدند و مسلم كنار همان آب ماند و همراه فرستاده‏اى از ساكنان آن محل كه او را اجير كرد نامه‏اى براى امام حسين (ع) نوشت و خبر خود و دو راهنما و سختيهايى را كه ديده بود باطلاع رساند و گفت از اين راه فال بد زده است و استدعا كرد او را معاف فرمايد و كس ديگرى را روانه كند و نوشت كه او در همان صحراى حربث مقيم خواهد بود. [295] فرستاده به مكه رفت و نامه را به امام حسين (ع) رساند كه آنرا خواند و براى مسلم در پاسخ نوشت" خيال مى‏كنم ترس مانع تو از انجام كارى شده است كه ترا براى آن فرستادم، اكنون هم براى اجراى دستورى كه به تو داده‏ام حركت كن و من ترا معاف نمى‏دارم، و السلام".
مسلم در كوفه.
مسلم حركت كرد تا به كوفه رسيد و در خانه‏يى كه خانه مختار بن ابو عبيدة بود و امروز معروف به خانه مسيب است وارد شد.
شيعيان پيش او آمد و شد مى‏كردند و او نامه امام حسين (ع) را براى ايشان مى‏خواند و خبر آمدن او به كوفه شايع شد و نعمان بن بشير حاكم كوفه از آن آگاه شد و گفت من جز با كسى كه با من پيكار كند جنگ نخواهم كرد و جز بر كسى كه به من حمله كند حمله نخواهم كرد و كسى را به تهمت و سوء ظن نمى‏گيرم ولى هر كس بيعت خود را بشكند و آشكارا روياروى من قرار گيرد تا هنگامى كه دسته شمشيرم در دستم باشد با او جنگ خواهم كرد هر چند تنها
__________________________________________________
295- حربث: گياهى كه سبز پررنگ است و گل سپيدى دارد و از بهترين نوع علوفه دامهاست.
اخبارالطوال/ترجمه،ص:280
باشم، نعمان بن بشير دوستدار عافيت بود و سلامت خود را مغتنم مى‏شمرد.
مسلم بن سعيد حضرمى و عمارة بن عقبة كه هر دو جاسوس يزيد در كوفه بودند براى او نامه نوشتند و او را از آمدن مسلم بن عقيل به كوفه آگاه كردند و نوشتند كه او براى دعوت مردم به بيعت با امام حسين (ع) به كوفه آمده است و دل‏هاى مردم را بر تو تباه كرده است و اگر نيازى به حكومت دارى كسى را بفرست كه به اجراى فرمان تو قيام كند و با دشمن تو رفتارى كند كه خودت خواهى كرد، كه نعمان بشير ناتوان است يا تظاهر به ناتوانى مى‏كند.
چون اين نامه به يزيد رسيد دستور داد فرمان حكومت كوفه را براى عبيد الله بن زياد نوشتند و باو دستور داد به كوفه رود و مسلم بن عقيل را با دقت و مراقبت تعقيب كند تا بر او پيروز شود و او را بكشد يا از كوفه و بصره تبعيد كند، يزيد نامه را به مسلم بن عمرو باهلى پدر قتيبة بن مسلم [296] داد و گفت شتابان حركت كند، مسلم خود را به بصره رساند و نامه را به عبيد الله بن زياد تسليم كرد.
امام حسين (ع) هم براى شيعيان خود در بصره نامه‏اى نوشت و آنرا همراه يكى از غلامان خود بنام سلمان به بصره فرستاد و متن آن چنين بود.
" بسم الله الرحمن الرحيم، از حسين بن على به مالك بن مسمع و احنف بن قيس و منذر بن جارود و مسعود بن عمرو و قيس بن هيثم، سلام بر شما، همانا من شما را به زنده كردن آثار و نشانه‏هاى حق و نابود كردن بدعتها فرامى‏خوانم و اگر بپذيريد به راههاى هدايت رهنمون خواهيد شد، و السلام".
چون اين نامه بايشان رسيد همگى آنرا پوشيده داشتند غير از منذر بن جارود كه دخترش هند همسر عبيد الله بن زياد بود، او پيش عبيد الله رفت و از نامه و آنچه در آن نوشته شده بود او را آگاه ساخت، عبيد الله بن زياد دستور داد فرستاده امام حسين (ع) را پيدا كنند كه او را گرفتند و آوردند و گردن زدند.
عبيد الله بن زياد پس از آن به مسجد بزرگ بصره آمد و مردم براى شنيدن سخنان او جمع شدند او برخاست و گفت، قبيله قاره با رقيب خود كه بر آن‏
__________________________________________________
296- قتيبه متولد 49 درگذشته 96 هجرى از امراى بزرگ امويان (مروانيان) حاكم رى و خراسان: براى اطلاع بيشتر از شرح حال او، ر. ك، طبرى، كامل، نهاية الارب ذيل حكومت مروان و عبد الملك و سليمان و در همين كتاب در فصلهاى آينده. (م)
اخبارالطوال/ترجمه،ص:281
تير انداخته بود به انصاف رفتار كرد، [297] اى مردم بصره امير مؤمنان مرا به حكومت بصره و كوفه گماشته است و من اكنون به كوفه مى‏روم و برادرم عثمان بن زياد را به جانشينى خود بر شما مى‏گمارم، زنهار كه از ستيزه‏جويى و ياوه‏گويى و شايعه‏پرانى پرهيز كنيد و سوگند به خدايى كه خدايى جز او نيست اگر به من خبر برسد كه كسى مخالفت و ستيزه‏جويى كرده يا شايعه‏پراكنى و ياوه‏گويى كرده است خودش و بستگانش را خواهم كشت، نزديك را به گناه كسى كه دور است و بى‏گناه را به جرم گناهكار مؤاخذه خواهم كرد تا براه راست بياييد و آن كس كه قبلا مى‏گويد و بيم مى‏دهد بهانه‏اى باقى نمى‏گذارد.
عبيد الله بن زياد از منبر پايين آمد و حركت كرد، از بزرگان بصره شريك بن اعور و منذر بن جارود با او رفتند، عبيد الله در حالى كه چهره خود را پوشانده بود وارد كوفه شد. مردم كه در كوفه چشم براه آمدن امام حسين (ع) بودند چون عبيد الله را مى‏ديدند پيش پايش برمى‏خاستند و دعا مى‏كردند و مى‏گفتند درود بر پسر رسول خدا، خوش آمدى، ابن زياد از ديدن شادى و مژده دادن مردم به آمدن امام حسين (ع) ناراحت شد و خود را به مسجد بزرگ كوفه رساند و مردم را فراخواندند و به مسجد آمدند عبيد الله به منبر رفت و پس از ستايش و نيايش الهى اين چنين گفت.
" اى مردم كوفه همانا امير مؤمنان مرا به حكومت شهر شما گماشته است و غنايم شما را ميان خودتان تقسيم كرده است و به من دستور داده است داد مظلوم شما را بستانم و نسبت به اشخاص شنوا و فرمان‏بردار شما نيكى كنم و بر سركشان و اشخاص دو دل سخت‏گيرى كنم و من فرمان او را اجرا خواهم كرد نسبت به افراد فرمان‏بردار همچون پدرى مهربانم و براى مخالفان زهر كشنده و هر كس از شما بايد فقط براى حفظ جان خويش بينديشد".
آنگاه از منبر فرود آمد و به كاخ حكومتى رفت و آنجا وارد شد و نعمان بن بشير به وطن خود شام حركت كرد.
و چون به مسلم بن عقيل خبر آمدن ابن زياد و تهديدهاى او و رفتن نعمان‏
__________________________________________________
297- براى اطلاع بيشتر از اين ضرب المثل، ر. ك، حواشى دكتر عبد المنعم عامر به اخبار الطوال ص 232، و شايد بتوان آنرا معادل با" كلوخ‏انداز را پاداش سنگ است" دانست يا" اين گوى و اين ميدان".
اخبارالطوال/ترجمه،ص:282
رسيد بر جان خود ترسيد و آخر شب از خانه‏يى كه در آن بود بيرون آمد و خود را به خانه هانى بن عروة مذحجى كه از بزرگان كوفه بود رساند و وارد خانه بيرونى او شد و به هانى كه در اندرون و پيش زنان خود بود پيام داد پيش او بيايد، هانى آمد، مسلم برخاست و باو سلام داد و گفت پيش تو آمده‏ام كه مرا پناه دهى و ميزبانى كنى، هانى گفت با اين كار مرا به دشوارى انداختى و اگر وارد خانه‏ام نشده بودى دوست مى‏داشتم كه از من منصرف شوى ولى اكنون بايد از عهده اين كار برآيم، هانى مسلم را به خانه اندرونى خود برد و گوشه‏يى از آن را باو اختصاص داد، و شيعيان در خانه هانى پيش مسلم آمد و شد داشتند.
هانى بن عروه با شريك بن اعور بصرى هم كه از بصره با ابن زياد آمده بود دوستى داشت، شريك در بصره داراى شرف و منزلت بود، هانى پيش او رفت و او را به خانه خود آورد و او را در همان حجره‏يى كه مسلم بن عقيل را جا داده بود مسكن داد، شريك از بزرگان شيعيان بصره بود [298] و هانى را بر يارى مسلم تشويق مى‏كرد و مسلم هم از مردم كوفه كه پيش او مى‏آمدند بيعت و عهد و پيمان به وفادارى مى‏گرفت. شريك بن اعور در خانه هانى به سختى بيمار شد و چون اين خبر به ابن زياد رسيد باو پيام فرستاد كه فردا بديدنش خواهد آمد.
شريك به مسلم گفت هدف اصلى تو و شيعيان تو نابودى اين ستمگر است و خداوند اين كار را براى تو آسان و فراهم ساخته است كه او فردا براى عيادت من مى‏آيد تو در پستوى اين حجره باش و چون او پيش من آرام گرفت ناگاه بيرون بيا و او را بكش و به قصر حكومتى برو و آن را تصرف كن و همانجا باش و هيچيك از مردم در اين باره با تو ستيزى نخواهد كرد و اگر خداوند به من سلامتى عنايت فرمايد به بصره خواهم رفت و آنجا را براى تو كفايت مى‏كنم و مردم آن را به بيعت با تو در مى‏آورم.
هانى گفت من دوست ندارم كه ابن زياد در خانه من كشته شود.
شريك باو گفت چرا؟ به خدا سوگند كشتن او موجب تقرب به خداوند
__________________________________________________
298- اين تعبير قابل تامل است، اگر او از بزرگان و شناخته‏شدگان شيعه بود چگونه با ابن زياد به كوفه مى‏آمد و آيا ابن زياد باو اعتماد مى‏كرد؟. (م)
اخبارالطوال/ترجمه،ص:283
متعال است. شريك خطاب به مسلم گفت در اين كار كوتاهى مكن، در همين حال گفتند امير بر در خانه رسيد، مسلم وارد پستوى حجره شد و عبيد الله بن زياد نزد شريك آمد و بر او سلام داد و پرسيد حالت چگونه است و چه دردى دارى؟ و چون پرسش‏هاى زياد از شريك به درازا كشيد و شريك متوجه شد كه مسلم در حمله خود تاخير كرده است آنچنان كه مسلم بشنود شروع به خواندن اين بيت كرد.
" اينك كه فرصت بدست آمده است چرا به سلمى مهلت مى‏دهيد او به پيمان خويش وفا كرده و هنگام فرارسيده است".
شريك پياپى اين بيت را مى‏خواند، ابن زياد به هانى گفت آيا هذيان مى‏گويد؟ هانى گفت آرى خداوند كار امير را قرين به صلاح دارد از صبح تا كنون پيوسته همين شعر را مى‏خواند.
عبيد الله برخاست و بيرون رفت و در اين هنگام مسلم از پستو بيرون آمد و شريك باو گفت فقط ترس و سستى ترا از انجام كار بازداشت، مسلم گفت نه كه دو چيز مانع من شد، نخست اينكه هانى خوش نمى‏داشت مسلم در خانه او كشته شود ديگر اين سخن رسول خدا كه فرموده است ايمان موجب خوددارى از غافلگير كشتن است و مؤمن كسى را غافلگير نمى‏كند و ناگهان نمى‏كشد.
شريك گفت به خدا سوگند اگر او را كشته بودى كار تو رو براه و قدرت تو استوار مى‏شد، پس از اين شريك چند روزى زنده بود و درگذشت و ابن زياد جنازه او را تشيع كرد و خود بر او نماز گزارد، مسلم بن عقيل هم همچنان پوشيده و با مدارا از مردم كوفه بيعت مى‏ستاند آنچنان كه هيجده هزار تن پوشيده با او بيعت كردند.
پناهگاه مسلم بن عقيل بر ابن زياد پوشيده بود به يكى از بردگان شامى خود كه نامش معقل بود كيسه‏يى محتوى سه هزار درهم داد و گفت اين پول را بگير و در جستجوى مسلم باش و با كمال مدارا راهى بسوى او پيدا كن.
آن مرد وارد مسجد بزرگ كوفه شد و نمى‏دانست كار را چگونه شروع كند، در همان حال متوجه مردى شد كه در يكى از گوشه‏هاى مسجد پيوسته نماز مى‏گزارد و با خود گفت شيعيان بسيار نماز مى‏گزارند و خيال مى‏كنم اين از
اخبارالطوال/ترجمه،ص:284
آنان است، همانجا نشست و چون آن مرد نمازش را تمام كرد پيش او رفت و نشست و چنين گفت:
" فدايت گردم من مردى شامى و از وابستگان ذو الكلاع هستم و خداوند متعال به من نعمت دوستى خاندان رسول خدا (ص) و دوستى دوستان ايشان را ارزانى داشته و اين سه هزار درهم همراه من است و دوست دارم آنرا به مردى از ايشان برسانم كه وارد اين شهر شده است و مردم را به دعوت براى حسين (ع) فرا مى‏خواند آيا مى‏توانى مرا پيش او راهنمايى كنى كه اين مال را باو بپردازم؟ تا آنرا براى كارهاى خود مصرف كند و به هر يك از شيعيان كه مى‏خواهد پرداخت كند".
آن مرد باو گفت چگونه از ميان اين همه مردم كه در مسجدند از من اين سؤال را مى‏كنى؟ گفت براى اين كه چهره تو را نيكو يافتم و اميدوار شدم كه تو از كسانى باشى كه دوستدار خاندان پيامبرند، آن مرد گفت درست پنداشته‏اى و من مردى از برادران تو هستم و نام من مسلم بن عوسجه است و از ديدار تو خشنود شدم، در عين حال از اينكه توانستى مرا بشناسى ناراحت شدم كه من مردى از شيعيانم و از ابن زياد ستمگر بيمناكم بنا بر اين عهد و پيمان خدا را بر عهده بگير كه اين موضوع را از همه مردم پوشيده دارى. او سوگند خورد و مسلم بن عوسجه باو گفت امروز برگرد و فردا صبح به خانه‏ام بيا تا همراه تو نزد مسلم بن عقيل برويم و ترا پيش او برسانم.
مرد شامى رفت و آن شب را به روز آورد و صبح زود به خانه مسلم بن عوسجه رفت و او مرد شامى را به خانه مسلم بن عقيل برد و موضوع را باطلاع او رساند و مرد شامى آن مال را باو پرداخت و با مسلم بن عقيل بيعت كرد.
مرد شامى صبح زود به خانه مسلم مى‏رفت و كسى هم مانع او نمى‏شد و تمام روز را در خانه مسلم و پيش او مى‏گذراند و تمام اخبار را بدست مى‏آورد و چون شب فرامى‏رسيد در تاريكى به خانه ابن زياد مى‏رفت و تمام اخبار و كارها و گفته‏هاى ايشان را باطلاع او مى‏رساند و به ابن زياد اطلاع داد كه مسلم در خانه هانى بن عروه منزل كرده است.
پس از آن محمد بن اشعث و اسماء بن خارجه پيش ابن زياد آمدند كه بر
اخبارالطوال/ترجمه،ص:285
او سلام دهند، ابن زياد بان دو گفت هانى بن عروة در چه حال است؟ گفتند اى امير مدتى است بيمار است، ابن زياد گفت چگونه؟ و حال آنكه به من خبر رسيده است كه او تمام روز بر در سراى خود مى‏نشيند چه چيز مانع از آمدن او پيش من شده است كه بيايد و شرط فرمانبردارى خود را ادا كند؟ گفتند ما اين موضوع را باطلاعش مى‏رسانيم و مى‏گوييم كه مدتهاست منتظر آمدن اويى، آن دو از پيش ابن زياد به خانه هانى آمدند و سخنان او را باطلاع هانى رساندند و پاسخ خود را به ابن زياد براى هانى گفتند و او را سوگند دادند كه همان دم با ايشان به خانه ابن زياد برود تا كينه را از قلب او بيرون آورد.
هانى استر خود را خواست و سوار شد و همراه آن دو حركت كرد ولى همينكه نزديك قصر حكومتى رسيدند، هانى بددل شد و بان دو گفت دل من از اين مرد بيمناك است، گفتند با آنكه ساحت تو پاك و مبرى است چرا سخن از ترس مى‏گويى، او همراه ايشان پيش ابن زياد رفت و ابن زياد اين بيت را مثل آورد و خواند:
" من زنده ماندن او را مى‏خواهم و او آهنگ كشتن من دارد، پوزش خواه دوست مرادى تو كجاست".
هانى گفت چه كارى انجام داده‏ام و منظور چيست؟ ابن زياد گفت چه گناهى بزرگتر از اينكه مسلم بن عقيل را آورده و در خانه خود پناه داده‏اى و مردان را براى بيعت با او جمع مى‏كنى؟ هانى گفت من چنين نكرده‏ام و چيزى از اين سخنان را نمى‏دانم، ابن زياد يكى از غلامان شامى خود را فراخواند و گفت معقل را پيش من بياور و چون معقل وارد شد ابن زياد به هانى گفت آيا اين مرد را مى‏شناسى؟ و هانى چون او را ديد دانست كه او جاسوس ابن زياد بوده است، هانى به ابن زياد گفت به خدا سوگند به تو راست مى‏گويم كه من مسلم بن عقيل را دعوت نكردم و درباره او نينديشيده بودم و سپس موضوع را آنچنان كه بود باطلاع او رساند. هانى افزود كه هم اكنون او را از خانه خودم بيرون مى‏كنم تا هر كجا مى‏خواهد برود و عهد و پيمانى استوار به تو مى‏دهم كه پيش تو برگردم. ابن زياد گفت به خدا سوگند از اين جا بيرون و از من جدا نخواهى شد
اخبارالطوال/ترجمه،ص:286
تا او را پيش من بياورى، هانى گفت آيا براى من شايسته است كه ميهمان و پناهنده خود را براى كشته شدن تسليم كنم؟ نه به خدا سوگند اين كار را هرگز نخواهم كرد.
ابن زياد با چوبدستى خيزران خود به چهره هانى زد و بينى او را شكست و ابرويش را زخمى كرد و دستور داد او را در خانه‏يى زندانى كردند.
به قبيله مذحج خبر رسيد كه ابن زياد هانى را كشته است و بر در سراى حكومتى جمع شدند و فرياد برآوردند، ابن زياد به شريح قاضى كه پيش او بود گفت برو و ببين كه هانى زنده است و پيش ايشان برگرد و بانان بگو كه او زنده است، شريح چنان كرد.
سرور قبيله مذحج، عمرو بن حجاج گفت اگر هانى زنده است براى فتنه‏انگيزى و خون‏ريزى شتاب مكنيد و برگرديد و ايشان برگشتند.
ابن زياد همينكه دانست كه آنان برگشته‏اند دستور داد هانى را به بازار بردند و گردن زدند.
چون خبر كشته شدن هانى به مسلم رسيد بيعت كنندگان با خود را فراخواند كه همگان آمدند، مسلم براى عبد الرحمن بن كريز كندى پرچمى بست و او را به فرماندهى قبيله‏هاى كنده و ربيعه گماشت و مسلم بن عوسجه را به فرماندهى قبيله‏هاى مذحج و اسد گماشت و ابو ثمامة صيداوى را بر تميم و همدان فرماندهى داد و عباس بن جعدة بن هبيره را بر قريش و انصار گماشت و همگان حركت و قصر حكومتى را محاصره كردند، مسلم بن عقيل هم با ديگر مردم كه همراهش بودند از پى ايشان حركت كرد.
عبيد الله بن زياد همراه كسانى كه در آن روز پيش او بودند و برخى از سران و بزرگان كوفه و نگهبانان و ياران خود كه حدود دويست تن بودند در كاخ خود متحصن شد، گروهى از ايشان بر بام قصر برآمدند و قيام‏كنندگان را با پرتاب تير و نيزه از نزديك شدن به قصر بازمى‏داشتند و تا هنگام عصر به همين حال بودند، عبيد الله بن زياد به بزرگان و سران مردم كوفه كه پيش او بودند گفت بايد هر يك از شما از گوشه‏يى از پشت بام قوم خود را بيم دهد.
اخبارالطوال/ترجمه،ص:287
كثير بن شهاب و محمد بن اشعث و قعقاع بن شور و شبث بن ربعى [299] و حجار بن ابجر و شمر بن ذى الجوشن بر فراز بام آمدند و بانگ برداشتند كه اى مردم كوفه از خدا بترسيد و بر فتنه‏انگيزى شتاب مكنيد و هماهنگى و اتحاد اين امت را از ميان مبريد و سواران شام را باينجا نكشانيد كه پيش از اين مزه آنرا چشيده‏ايد و شوكت ايشان را آزموده‏ايد.
چون ياران مسلم سخنان ايشان را شنيدند سست شدند، برخى از مردان كوفه هم نزد پسر و برادر و پسر عموى خود كه در لشكر مسلم بودند مى‏آمدند و مى‏گفتند برگرديد كه ديگر مردم اين كار را كفايت مى‏كنند، زنها هم مى‏آمدند و دامن پسر و شوهر و برادر خود را مى‏گرفتند و مى‏گفتند برگرديد و آنها را بر مى‏گرداندند آنچنان كه چون مسلم نماز شب را در مسجد گزارد فقط حدود سى تن با او باقى ماندند، مسلم كه چنين ديد پياده راه افتاد و راه قبيله كنده را پيش گرفت آن سى تن هم همراه او رفتند و چون اندكى از راه پيموده شد، مسلم به پشت سر خود نگريست و هيچيك از ايشان را نديد، حتى هيچ كس كه راه را باو نشان بدهد باقى نمانده بود، مسلم سرگردان در تاريكى شب براه خود ادامه داد و وارد محله قبيله كنده شد، در اين هنگام زنى كه بر در سراى خود منتظر بازگشت پسرش بود و با مسلم همراهى كرده بود او را در خانه خود پناه داد و چون پسرش آمد پرسيد در خانه كيست؟ مادر موضوع را باو گفت و دستور داد آنرا پوشيده دارد.
و چون ابن زياد هياهوى مردم را نشنيد نخست پنداشت كه ايشان وارد مسجد شده‏اند گفت بنگريد آيا كسى را در مسجد مى‏بينيد؟ و مسجد پيوسته به قصر بود، نگاه كردند و هيچكس را نديدند، دسته‏هاى نى را آتش مى‏زدند و در حياط مسجد مى‏انداختند تا روشن شود و كسى را نديدند. ابن زياد گفت اين گروه پراكنده شدند و مسلم را رها كرده و برگشتند، ابن زياد با همراهان خود بيرون آمد و در مسجد نشست و قنديل‏ها و شمعها را برافروختند و دستور داد ندا دهند هر يك از سرشناسان و نگهبانان و پاسبانان كه هم اكنون در مسجد حاضر
__________________________________________________
299- در چند صفحه پيش ملاحظه كرديد كه شبث و حجار نامه جداگانه‏يى براى حضرت امام حسين (ع) نوشته بودند. (م)
اخبارالطوال/ترجمه،ص:288
نشود در امان نخواهد بود، مردم جمع شدند، ابن زياد به حصين بن نمير كه سالار شرطه بود گفت مادرت به عزايت بنشيند اگر كوچه‏يى از كوچه‏هاى كوفه را ناديده بگذارى و چون صبح شود بايد همه خانه‏هاى كوفه را بگردى و او را دستگير كنى.
ابن زياد نماز عشا را در مسجد گزارد و به قصر برگشت.
چون صبح شد براى پذيرفتن مردم نشست و مردم پيش او آمدند و از نخستين كسان محمد بن اشعث بود كه پيش او آمد و ابن زياد او را با خود روى تخت نشاند.
پسر آن زنى كه مسلم در خانه‏اش بود [300] پيش عبد الرحمن پسر محمد بن اشعث كه نوجوانى در حد بلوغ بود آمد و باو خبر داد كه مسلم در خانه اوست.
عبد الرحمن پيش پدرش كه همراه ابن زياد نشسته بود آمد و اين خبر را در گوش او گفت ابن زياد گفت پسرت در گوش تو چه گفت؟ گفت خبر داد كه مسلم بن عقيل در يكى از خانه‏هاى محله ماست، گفت برو و هم اكنون او را پيش من بياور.
به عبيد بن حريث هم گفت صد تن از قريش را گسيل دار و خوش نداشت كس ديگرى غير از قريشيان گسيل دارد و از بروز عصبيت بيم داشت، آنان آمدند و خانه‏يى را كه مسلم بن عقيل در آن بود محاصره كردند و آنرا گشودند، مسلم با ايشان به جنگ پرداخت و آنان باو سنگ زدند و دهانش شكست و او را دستگير و بر استرى سوار كردند و پيش ابن زياد آوردند.
شهادت مسلم بن عقيل:
چون پاسبانان مسلم بن عقيل را پيش ابن زياد آوردند باو گفتند، به امير سلام كن، گفت اگر قصد كشتن مرا دارد سلام من بر او سودى ندارد و اگر چنان قصدى نداشته باشد بزودى سلام دادن من بر او بسيار خواهد شد. ابن زياد به مسلم گفت گويا اميدوارى كه زنده بمانى، مسلم فرمود اگر
__________________________________________________
300- نام اين زن در منابع نسبتا كهن شيعه طوعة ثبت شده است، ر. ك، شيخ مفيد، ارشاد، ص 194 چاپ تهران 1377 قمرى (م)
اخبارالطوال/ترجمه،ص:289
تصميم به كشتن من دارى بگذار به يكى از خويشاوندانم كه اين جا هستند وصيت كنم، ابن زياد گفت به هر چه مى‏خواهى وصيت كن، مسلم بن عمر بن سعد بن ابى وقاص نگريست و گفت با من به گوشه‏يى بيا تا وصيت كنم كه در اين قوم كسى از تو نزديك‏تر و سزاوارتر به من نيست، عمر بن سعد با مسلم به گوشه‏يى رفت و مسلم باو گفت آيا وصيت مرا مى‏پذيرى؟ گفت آرى، مسلم گفت من در اين شهر هزار درهم وام دارم آن را پرداخت كن و چون كشته شدم پيكر مرا از ابن زياد بگير كه آنرا پاره پاره و مثله نكند و قاصدى از سوى خود نزد حسين (ع) بفرست و چگونگى سرانجام مرا باطلاع ايشان برسان كه اين گروه كه تصور مى‏كردند شيعيان اويند چگونه به من مكر كردند و پس از آنكه هيجده هزار تن از ايشان با من بيعت كردند پيمان‏شكنى كردند و براى امام حسين (ع) پيام بفرست كه به مكه برگردد و همانجا بماند و فريب مردم كوفه را نخورد.
مسلم پيش از آن براى امام حسين (ع) نامه نوشته بود كه بدون درنگ به كوفه آيد. عمر بن سعد گفت تمام اين كارها را براى تو انجام مى‏دهم و ضامن اجراى آن خواهم بود.
عمر بن سعد پيش ابن زياد برگشت و تمام وصيت مسلم را براى او فاش كرد، ابن زياد گفت چه بد كردى كه وصيت او را افشاء كردى و گفته‏اند كسى جز امين به تو خيانت نمى‏كند و چه بسا كه خائن راز ترا فاش نسازد.
ابن زياد دستور داد مسلم را بالاى بام كاخ بردند نخست او را به مردم كه بر در كاخ جمع شده بودند نشان دادند و سپس همانجا گردنش را زدند كه سرش در ميدان افتاد و پس از آن پيكرش را از بام پايين افكندند، احمر بن بكير گردن مسلم (ع) را زد. عبد الرحمن بن زبير اسدى در اين باره چنين گفته است:
" اگر نمى‏دانى مرگ چيست به هانى و پسر عقيل در بازار بنگر. به دلاورى كه شمشير بينى او را درهم شكسته است و به دلاورى ديگر كه از بلندى در حالى كه كشته شده به خاك افتاده است، پيشامد روزگار آن دو را فروگرفت و افسانه زبان رهگذران شدند، جنازه‏يى مى‏بينى كه مرگ رنگ آنرا دگرگون ساخته است و خونى كه در هر سوى روان است". [301]
__________________________________________________
301- شرح حال شاعر كه نام او عبد الله است نه عبد الرحمن و شيخ مفيد در ارشاد آنرا درست ضبط فرموده است در كتابهاى تذكره كه در دسترس اين بنده بود نيامده است در المؤتلف و المختلف آمدى ص 244 دو بيت از او آمده است، زركلى در الاعلام مرگ او را به سال 75 هجرت دانسته است (م).
اخبارالطوال/ترجمه،ص:290
عبيد الله زياد سرهاى آن دو را پيش يزيد فرستاد و خبر را براى او نوشت.
يزيد در پاسخ او چنين نوشت، گمان ما به تو جز اين نبود كار شخص چابك و دورانديش را انجام دادى، من موضوع را از دو فرستاده‏ات پرسيدم و براى من آنرا مشروح گفتند و همچنان كه نوشته‏اى اين دو فرستاده خير خواهند و خردمند و سفارش مرا درباره آنان بپذير، و به من خبر رسيده است كه حسين بن على (ع) از مكه حركت كرده و به سرزمينهاى تو روى آورده است. جاسوسان بر او بگمار و بر راهها نگهبانانى در كمين او بگذار و به بهترين وجه در اين مورد قيام كن ولى با كسانى جنگ كن كه با تو جنگ كنند و همه روز اخبار را براى من بنويس.
عبيد الله بن زياد سرهاى هانى و مسلم را همراه هانى بن ابى حبه همدانى و زبير بن اروح تميمى فرستاده بود.
كشته شدن مسلم بن عقيل روز سه‏شنبه سوم ذى حجه سال شصت هجرت كه همان سال مرگ معاويه است اتفاق افتاده است. [302]
بيرون آمدن امام حسين (ع) بسوى كوفه:
حسين بن على عليه السلام [303] همان روز كه مسلم شهيد شد از مكه بيرون آمد. ابن زياد حصين بن نمير را كه فرمانده شرطه او بود با چهار هزار سوار از مردم كوفه فرستاد تا ميان قادسيه [304] و قطقطانه [305] توقف كند و از رفتن اشخاص از كوفه بسوى حجاز غير از حاجيان و عمره‏گزاران و كسانى كه متهم به هوادارى امام حسين (ع) نيستند جلوگيرى كند.
__________________________________________________
302- شيخ مفيد شهادت مسلم (ع) را روز چهارشنبه نهم ذى حجه ثبت فرموده است، (ارشاد، ص 200) و چون دينورى عاشورا را جمعه مى‏داند و در صفحات آينده خواهيد ديد بنا بر اين سه‏شنبه نمى‏تواند سوم ذى حجه باشد بلكه هشتم آن است، زيرا ماه محرم سال 61 از چهارشنبه شروع شده است (م).
303- عنوان عليه السلام در متن كتاب آمده است و از اين جا تا پايان داستان عاشورا مكرر اين عنوان در متن كتاب آمده است. (م)
304- قادسيه: دهكده‏اى ميان كوفه و عذيب در استان ديوانيه است.
305- نام جايى نزديك كوفه است.
اخبارالطوال/ترجمه،ص:291
گويند نامه مسلم بن عقيل كه به امام حسين (ع) رسيد چنين بود:
" پيشرو كاروان به اهل خود دروغ نمى‏گويد همانا هيجده هزار تن از مردم كوفه با من بيعت كرده‏اند، بيا كه همه مردم همراه تو هستند و اعتقاد و علاقه‏اى به خاندان ابو سفيان ندارند".
و چون حسين (ع) تصميم به بيرون آمدن از مكه گرفت و شروع به آماده شدن فرمود خبر به عبد الله بن عباس رسيد به ديدار آن حضرت آمد و گفت اى پسر عمو شنيده‏ام قصد رفتن به عراق دارى، فرمود آرى چنين تصميمى دارم، عبد الله گفت اى پسر عمو ترا به خدا سوگند از اين كار منصرف شو، فرمود تصميم گرفته‏ام و از حركت چاره‏يى نيست.
ابن عباس گفت آيا به جايى ميروى كه امير خود را بيرون كرده و سرزمينهاى خود را به تصرف خويش در آورده‏اند؟ اگر چنين كرده‏اند برو ولى اگر ترا بسوى خود دعوت كرده‏اند ولى اميرشان همانجاست و كارگزاران او از ايشان خراج مى‏گيرند همانا ترا براى جنگ كردن فراخوانده‏اند و در امان نيستم كه ترا رها نكنند و از يارى تو دست برندارند همچنان كه آن كار را نسبت به پدر و برادرت كردند.
حسين (ع) فرمود درباره آنچه گفتى خواهم انديشيد. تصميم و قصد امام حسين (ع) باطلاع عبد الله بن زبير رسيد او هم به ديدار ايشان آمد و گفت اگر در همين حرم الهى بمانى و نمايندگان و داعيان خود را به شهرها بفرستى و براى شيعيان خود در عراق بنويسى كه پيش تو آيند و چون كارت استوار شد كارگزاران يزيد را از اين شهر بيرون كنى من هم در اين كار با تو همراهى و هم‏فكرى خواهم كرد و اگر به مشورت من عمل كنى بهتر است اين كار را در همين حرم الهى انجام دهى كه مجمع مردم روى زمين و محل آمد و شد از هر سوى است و به اذن خداوند آنچه مى‏خواهى بدست خواهى آورد و اميدوارم بان برسى.
گويند چون روز سوم رسيد عبد الله بن عباس باز به حضور امام حسين (ع) آمد و گفت اى پسر عمو به مردم كوفه نزديك مشو كه قومى حيله‏گرند و در همين شهر بمان كه سرور و سالار مردمانى و اگر نمى‏پذيرى به يمن برو كه در آن‏
اخبارالطوال/ترجمه،ص:292
حصارها و دره‏هاى استوارى است و سرزمين گسترده و وسيعى است و گروهى از شيعيان پدرت آنجايند، در عين حال كه از مردم دور خواهى بود داعيان خود را به سرزمينها مى‏فرستى و اميدوارم اگر چنين كنى آنچه مى‏خواهى در سلامت بدست آرى. [306] امام حسين (ع) فرمود اى پسر عمو به خدا سوگند مى‏دانم كه تو خيرخواه مهربانى ولى من تصميم به رفتن گرفته‏ام، ابن عباس گفت اگر ناچار مى‏روى پس زنان و كودكان را با خود مبر كه من در امان نيستم كه كشته شوى همچنان كه عثمان بن عفان كشته شد و كودكان او به كشته شدن او نگاه مى‏كردند.
حسين (ع) فرمود مصلحت را در اين مى‏بينم كه با زنان و فرزندان بيرون روم.
ابن عباس از پيش امام حسين (ع) بيرون رفت و از كنار ابن زبير كه نشسته بود گذشت و باو گفت اى پسر زبير چشم تو به رفت حسين (ع) روشن باد و بعنوان تمثل اين بيت را خواند" محيط براى تو خالى شد تخم بگذار و چهچهه بزن و هر چه مى‏خواهى دانه برچين".
گويند و چون امام حسين (ع) از مكه بيرون آمد سالار شرطه عمرو بن سعيد بن عاص حاكم مكه با گروهى نظامى جلو آن حضرت را گرفت و گفت امير عمرو بن سعيد به تو دستور مى‏دهد برگردى و برگرد و گر نه من از حركت تو جلوگيرى مى‏كنم.
امام حسين (ع) سخن او را نپذيرفت دو طرف با تازيانه به يك ديگر حمله كردند و چون اين خبر به عمرو بن سعيد رسيد ترسيد كار دشوار شود و به سالار شرطه خود پيام داد بازگردد. گويند و چون امام حسين (ع) از مكه بيرون آمد و به تنعيم رسيد [307] به كاروانى برخورد كه روناس و حنا براى يزيد بن معاويه مى‏برد كاروان و كالاى آنرا گرفت و به شترداران فرمود هر كس از شما كه دوست داشته باشد با ما به‏
__________________________________________________
306- خوانندگان ارجمند توجه دارند كه اين خيرخواهى‏ها فقط از لحاظ پيروزى و حكومت ظاهرى است و گويا توجهى به هدف مقدس حضرت نداشته‏اند. (م)
307- تنعيم: جايى نزديك مكه در راه مدينه كه امروز كنار شهر مكه قرار دارد و محل احرام براى عمره است. (م)
اخبارالطوال/ترجمه،ص:293
عراق بيايد كرايه او را كامل پرداخت مى‏كنيم و با او نيك‏رفتارى خواهيم كرد و هر كس مى‏خواهد برگردد كرايه او را تا همين جا مى‏پردازيم گروهى از ايشان پذيرفتند و همراه شدند و گروهى برگشتند.
امام (ع) حركت فرمود و چون به منطقه صفاح [308] رسيد فرزدق شاعر [309] كه از عراق به كوفه مى‏آمد با ايشان برخورد و سلام داد، امام حسين فرمود مردم عراق را چگونه ديدى؟ گفت آنان را پشت سر گذاشتم در حالى كه دلهايشان با تو و شمشيرهايشان بر ضد تو بود و سپس توديع كرد، امام حسين (ع) به راه خود ادامه داد و چون به منطقه بطن الرمه [310] رسيد براى كوفيان چنين مرقوم فرمود:
" بنام خداوند بخشاينده مهربان، از حسين بن على به برادران مؤمن كوفه، درود بر شما و سپس نامه مسلم بن عقيل به من رسيد كه شما براى من اجتماع كرده‏ايد و مشتاق آمدن من هستيد و تصميم به نصرت و يارى دادن ما و گرفتن حق ما داريد خداوند براى ما و شما نيكى پيش آورد و در مقابل اين كار بهترين پاداش را به شما بدهد و من اين نامه را از بطن الرمه براى شما نوشتم و شتابان پيش شما مى‏آيم و السلام". اين نامه را با قيس بن مسهر فرستاد و چون قيس به قادسيه رسيد حصين بن نمير او را گرفت و پيش عبيد الله بن زياد فرستاد و چون او را پيش ابن زياد بردند تندى كرد و ابن زياد دستور داد او را از بالاى بام قصر به ميدان افكندند و شهيد شد.
امام حسين (ع) چون از بطن الرمه حركت كرد عبد الله بن مطيع كه از عراق برمى‏گشت بر آن حضرت سلام كرد و گفت اى پسر رسول خدا پدر و مادرم فداى تو باد چه چيز موجب شد كه از حرم خدا و حرم جد خود بيرون آيى؟ فرمود مردم كوفه براى من نامه نوشتند و از من خواستند پيش ايشان بيايم و اميدوارند كه حق را زنده كنند و بدعتها را از ميان بردارند، ابن مطيع گفت ترا به خدا سوگند مى‏دهم كه به كوفه نيايى كه به خدا سوگند اگر به كوفه بروى كشته خواهى شد.
__________________________________________________
308- صفاح: نام جايى ميان حنين و منطقه حرم است و نام كوههايى ميان مكه و طائف.
309- همام بن غالب معروف به فرزدق از شاعران بزرگ قرن اول هجرت، ديوان او مكرر چاپ شده است، ر. ك، ابن قتيبه، الشعر و الشعراء ص 381 چاپ بيروت 1969 ميلادى. (م)
310- صحراى بزرگى در نجد كه آب چند مسيل در آن مى‏ريزد.
اخبارالطوال/ترجمه،ص:294
امام حسين (ع) اين آيه را تلاوت فرمود" هرگز چيزى جز آنچه خداوند براى ما نوشته است بر ما نخواهد رسيد" [311] و سپس از او توديع و حركت فرمود.
و چون به منطقه زرود [312] رسيدند خيمه برافراشته‏اى ديدند، امام حسين (ع) پرسيد خيمه از كيست؟ گفتند از زهير بن قين است، زهير براى حج به مكه رفته بود و در آن هنگام از مكه به كوفه برمى‏گشت، امام حسين (ع) باو پيام داد پيش من بيا تا با تو گفتگو كنم، زهير نپذيرفت و از ملاقات خوددارى كرد، همسر زهير كه همراهش بود گفت سبحان الله پسر پيامبر خدا كسى پيش تو مى‏فرستد و تو نمى‏پذيرى، زهير برخاست و به حضور امام رفت و چيزى نگذشت كه برگشت و چهره‏اش مى‏درخشيد و دستور داد خيمه‏اش را كندند و كنار خيمه امام نصب كردند و به همسر خود گفت تو مطلقه‏اى همراه برادرت به خانه خود برگرد كه من تصميم گرفته‏ام همراه حسين (ع) كشته شوم، آنگاه به همراهان خود گفت هر كس از شما شهادت را دوست مى‏دارد همراه من باشد و هر كس خوش ندارد برود هيچيك از ايشان با او نماند و همگان همراه همسر زهير و برادرش به كوفه رفتند.
گويند، چون حسين (ع) از زرود حركت فرمود مردى از بنى اسد را ديد و از او درباره اخبار كوفه پرسيد، گفت هنوز از كوفه بيرون نيامده بودم كه مسلم بن عقيل و هانى بن عروة كشته شدند و خود ديدم كودكان پاهاى آن دو را گرفته و بر زمين مى‏كشيدند، امام حسين (ع) انا لله فرمود و گفت جانهاى خود را در پيشگاه الهى حساب مى‏كنيم.
آن مرد به امام حسين گفت اى پسر رسول خدا ترا به خدا سوگند مى‏دهم كه جان خود را حفظ كنى و جانهاى افراد خاندانت را كه همراه تو مى‏بينم، به جاى خود برگرد و رفتن به كوفه را رها كن كه به خدا سوگند در آن شهر براى تو ياورى نيست.
فرزندان عقيل كه همراه آن حضرت بودند گفتند ما را پس از مرگ‏
__________________________________________________
311- بخشى از آيه 51 سوره نهم (توبه). (م)
312- زرود: نام منطقه‏اى ريگزار ميان كوفه و مكه و در راه حاجيان و براى اطلاع بيشتر، ر. ك، ياقوت حموى، معجم البلدان ص 387 ج 4 چاپ 1906 مصر. (م)
اخبارالطوال/ترجمه،ص:295
برادرمان مسلم نيازى به زندگى نيست و هرگز برنمى‏گرديم تا كشته شويم، امام (ع) هم فرمود پس از ايشان خيرى در زندگى نيست و حركت فرمود.
چون به منزل زباله [313] رسيدند فرستاده محمد بن اشعث و عمر بن سعد كه به خواهش مسلم او را با نامه‏اى حاكى از بى‏وفايى و پيمان‏شكنى مردم كوفه گسيل داشته بودند رسيد و چون امام حسين (ع) آن نامه را خواند به درستى خبر كشته شدن مسلم و هانى يقين پيدا كرد و سخت اندوهگين شد، آن مرد خبر كشته شدن قيس بن مسهر را هم داد.
گروهى از ساكنان منازل ميان را به امام (ع) پيوسته بودند و مى‏پنداشتند آن حضرت پيش ياران خود خواهد رفت چون اين خبر را شنيدند پراكنده شدند و كسى جز خواص امام (ع) با ايشان باقى نماندند.
امام حسين (ع) همچنان پيش مى‏رفت و چون به وادى عقيق [314] رسيد مردى از قبيله بنى عكرمه به حضور ايشان آمد و سلام كرد و باطلاع رساند كه ابن زياد ميان قادسيه و عذيب [315] سواران را بر كمين گماشته است و افزود كه فداى تو گردم بازگرد به خدا سوگند بسوى نيزه‏ها و شمشيرها مى‏روى و بر كسانى كه براى تو نامه نوشته‏اند اعتماد مكن كه آنان نخستين كسانى هستند كه به جنگ با تو پيشدستى خواهند كرد، امام حسين (ع) باو فرمود خيرخواهى و در حد كمال نصيحت كردى خدايت پاداش نيكو دهاد، و حركت فرمود و به منزل شراة [316] رسيد شب را آنجا گذراند و فردا حركت فرمود و چون روز به نيمه رسيد و گرما شدت يافت كه تابستان بود از دور سواران ديده شدند، امام حسين (ع) به زهير بن قين فرمود آيا اين جا پناهگاهى يا جاى بلندى پيدا مى‏شود كه آنرا پشت سر خود قرار دهيم و فقط از يك سوى با اين گروه به جنگ پردازيم؟ زهير باو گفت آرى كوه ذو جشم اين جا سمت چپ تو قرار دارد ما را آنجا ببر كه اگر پيش از ايشان آنجا برسى همانگونه است كه دوست دارى، امام حسين (ع) حركت كرد و پيش از ايشان به آن كوه رسيد و آنرا پشت سر خود قرار داد.
__________________________________________________
313- زباله: از منازل آباد و معروف ميان كوفه و مكه كه داراى بازارهاى متعدد است. (م)
314- جايى نزديك ذات عرق است و عراقى‏ها براى حج از آنجا محرم مى‏شوند.
315- نام آبى نزديك كوفه و محل سكونت قبيله بنى تميم است.
316- نام منطقه‏اى مرتفع نزديك عسفان.
اخبارالطوال/ترجمه،ص:296
سواران كه هزار تن بودند به فرماندهى حر بن يزيد تميمى يربوعى رسيدند، امام (ع) همينكه نزديك شدند به جوانان خود دستور فرمود با مشكهاى آب باستقبال آنان بروند و ايشان همگى آب آشاميدند و اسبهاى خود را هم سيراب كردند و همگى در سايه اسبهاى خود نشستند و لگام‏هاى آنان در دست ايشان بود، چون ظهر فرارسيد امام حسين (ع) به حر فرمود آيا همراه ما نماز مى‏گزارى يا تو با ياران خودت و من با ياران خودم نماز بگزاريم؟ حر گفت همگان با تو نماز مى‏گزاريم، و امام حسين (ع) پيش رفت و با همگان نماز گزارد، و چون نماز تمام شد روى خود را بسوى سواران كرد و فرمود:
" اى مردم من در پيشگاه خداوند و حضور شما معذورم، من پيش شما نيامدم تا آنكه نامه‏ها و فرستادگان شما را دريافت كردم و ديدم اكنون اگر عهد و پيمان با من مى‏بنديد كه مايه اطمينان من باشد با شما به شهر شما مى‏آيم و اگر چيز ديگرى است به همانجا كه آمده‏ام برمى‏گردم".
قوم سكوت كردند و پاسخى ندادند، و چون هنگام نماز عصر فرارسيد مؤذن اذان گفت و پس از آنكه اقامه گفت و امام (ع) همچنان با هر دو گروه نماز گزارد و پس از نماز همان سخن را تكرار فرمود، حر بن يزيد گفت به خدا سوگند ما نمى‏دانيم نامه‏هايى كه مى‏گويى چيست.
امام حسين عليه السلام فرمود خرجينى را كه نامه‏هاى ايشان در آن است بياوريد و آوردند و نامه‏ها را برابر حر و يارانش فروريختند.
حر گفت ما از كسانى نيستيم كه چيزى از اين نامه‏ها را براى تو نوشته باشيم و ماموريم هنگامى كه به تو رسيديم از تو جدا نشويم تا ترا به كوفه پيش امير عبيد الله بن زياد ببريم، امام (ع) فرمود مرگ از اين كار آسانتر است و دستور فرمود بارها را بستند و يارانش سوار شدند و آهنگ بازگشت سوى حجاز فرمود، ولى سواران حر مانع از حركت ايشان شدند.
امام حسين به حر فرمود چه قصدى دارى؟ گفت به خدا سوگند مى‏خواهم ترا پيش امير عبيد الله بن زياد ببرم، فرمود در اين صورت به خدا سوگند با تو جنگ خواهم كرد و چون گفتگو ميان ايشان بسيار شد حر گفت من مامور به جنگ با تو نيستم و فقط به من دستور داده‏اند از تو جدا نشوم، اكنون چيزى‏
اخبارالطوال/ترجمه،ص:297
انديشيده‏ام كه بان وسيله از جنگ با تو در سلامت بمانم و آن اين است كه ميان خود و من راهى را برگزينى كه نه به كوفه بروى و نه به حجاز و همينگونه رفتار مى‏كنيم تا راى عبيد الله بن زياد برسد.
امام حسين (ع) فرمود اين راه را پيش گير و من از سمت چپ بسوى عذيب پيش مى‏روم از آنجا تا عذيب سى و هشت ميل بود و هر دو گروه حركت كردند و به عذيب حمامات رسيدند و فرود آمدند و فاصله ميان آن دو باندازه يك تيررس بود.
سپس امام حسين (ع) از آنجا بسوى راست حركت فرمود تا به قصر بنى مقاتل [317] رسيدند و هر دو گروه آنجا فرود آمدند، امام حسين (ع) خيمه‏يى ديد پرسيد از كيست؟ گفتند از عبيد الله بن حر جعفى و او از بزرگان و دليران كوفه بود، امام (ع) يكى از غلامان خود را پيش او فرستاد و از او خواست به ديدار ايشان بيايد، غلام رفت و اين پيام را باو رساند، عبيد الله گفت به خدا سوگند من از كوفه بيرون نيامدم مگر اينكه ديدم گروه زيادى آماده براى رفتن به جنگ او شده‏اند و بى‏وفايى شيعيان او را ديدم دانستم كه او كشته مى‏شود و من قادر به يارى دادن او نيستم و دوست ندارم كه او مرا ببيند و يا من او را ببينم.
امام حسين (ع) پياده شد و كفش پوشيد و به خيمه او رفت و او را براى يارى كردن فراخواند عبيد الله گفت به خدا سوگند مى‏دانم هر كس با تو همراهى كند در رستاخيز سعادتمند خواهد بود ولى اميد ندارم كه بتوانم براى تو كارى كنم در كوفه هم يار و ياورى براى تو نمى‏شناسم ترا به خدا سوگند مى‏دهم مرا به اين كار وادار مكن كه هنوز تن به مرگ درنداده‏ام، اما اين اسب من كه نامش ملحقه است از تو باشد و اين اسب را بپذير و به خدا سوگند بر اين اسب چيزى را دنبال نكردم مگر آنكه بان رسيدم و هيچكس مرا تعقيب نكرده است مگر اينكه بر او پيشى گرفته‏ام.
امام (ع) فرمود اكنون كه خودت از يارى دادن ما خوددارى مى‏كنى به اسب تو هم نيازى نداريم.
__________________________________________________
317- در معجم البلدان به صورت قصر مقاتل ضبط است و صحيح همان است. (م)
اخبارالطوال/ترجمه،ص:298
سرانجام امام حسين (ع):
امام حسين عليه السلام از قصر بنى مقاتل همراه حر بن يزيد حركت فرمود و هر گاه آهنگ صحرا مى‏كرد حر او را از آن كار بازمى‏داشت تا آنكه به جايى بنام كربلا [318] رسيدند، از آنجا اندكى بسوى راست حركت كردند و به نينوى [319] رسيدند و در اين هنگام مردى كه بر مركبى راهوار سوار بود از مقابل شتابان آمد و همگان منتظر او ايستادند، چون آن مرد رسيد به حر سلام داد و به امام حسين (ع) سلام نداد و نامه‏اى از ابن زياد براى حر آورد كه در آن چنين نوشته بود.
" اما بعد، همانجا كه اين نامه‏ام بدست تو ميرسد بر حسين (ع) و ياران او سخت بگير و او را در بيابانى بدون آب و سبزه فرود آور و حامل اين نامه را مامور كرده‏ام تا مرا از آنچه انجام مى‏دهى آگاه سازد و السلام". حر نامه را خواند و سپس به امام حسين (ع) داد و گفت مرا چاره‏يى از اجراى فرمان امير عبيد الله بن زياد نيست همين جا فرود آى و براى امير بهانه‏اى بر من قرار مده.
امام حسين عليه السلام فرمود كمى ما را پيشتر ببر تا باين دهكده غاضريه [320] كه با ما يك تيررس فاصله دارد برسيم يا بان دهكده ديگر كه نامش سقبه است و در يكى از اين دو دهكده فرود آييم، حر گفت امير براى من نوشته است ترا در سرزمين خشك و بى‏آب فرود آورم و چاره‏يى از اجراى فرمان او نيست.
زهير بن قين به امام حسين (ع) گفت اى پسر رسول خدا پدر و مادرم فداى تو باد به خدا سوگند اگر نيروى ديگرى غير از همين گروه براى جنگ با ما نيايند همينها هم براى زد و خورد با ما كفايت مى‏كنند و چگونه خواهد بود اگر نيروهاى ديگر هم برسند، اجازه فرماى تا هم اكنون با اين عده جنگ كنيم كه جنگ با اينان براى ما آسانتر است از جنگ با كسان ديگرى هم كه خواهند
__________________________________________________
318- براى اطلاع بيشتر از وجه تسميه اين سرزمين ر. ك، ياقوت، معجم البلدان، ص 229 ج 7 چاپ مصر 1906- م.
319- دهكده‏اى كهن و قديمى كه آثار باستانى در آن بسيار است برخى از مورخان آنرا محل يونس پيامبر (ع) مى‏دانند.
320- قريه‏يى از نواحى كوفه و نزديك كربلا.
اخبارالطوال/ترجمه،ص:299
آمد، امام حسين عليه السلام فرمود من دوست ندارم با ايشان آغاز به جنگ كنم مگر اينكه آنان جنگ را شروع كنند.
زهير گفت اين جا نزديك ما دهكده‏اى در زمين پرپيچ و خمى قرار دارد كه فرات از سه سو آنرا در بر گرفته است، فرمود نام آن چيست؟ گفت عقر، فرمود از عقر به خدا پناه مى‏برم. [321] امام حسين به حر فرمود كمى پيش برويم آنگاه پياده شويم و حركت كردند و چون به كربلا رسيدند حر و يارانش مقابل امام حسين ايستادند و آنان را از حركت بازداشتند و گفتند همين جا فرود آييد كه رود فرات به شما نزديك است، امام (ع) پرسيد نام اين سرزمين چيست؟ گفتند كربلا فرمود آرى سرزمين سختى و بلاست، پدرم هنگام جنگ صفين از اين منطقه گذشت و من همراهش بودم، ايستاد و از نام آن پرسيد و چون نامش را گفتند فرمود اين جا محل فرود آمدن ايشان است و محل ريخته شدن خونهاى ايشان، و چون معنى اين سخن را پرسيدند فرمود گروهى از خاندان محمد (ص) اين جا فرود مى‏آيند. [322] آنگاه امام حسين (ع) دستور داد بارها را همانجا فرود آوردند و آن روز چهارشنبه اول محرم سال شصت و يكم هجرت بود و آن حضرت روز دهم كه عاشورا بود شهيد شد [323] روز دوم ورود آن حضرت به كربلا عمر بن سعد با چهار هزار نفر فرارسيد، داستان آمدن عمر بن سعد به كربلا چنين است كه عبيد الله بن زياد او را به حكومت رى و مرزدستبى [324] و ديلم منصوب كرد و براى او فرمانى نوشت، عمر بن سعد براى رفتن به رى آماده مى‏شد و بيرون كوفه اردو زده بود كه موضوع امام حسين (ع) پيش آمد و ابن زياد باو دستور داد نخست به جنگ امام حسين برود و چون از آن فارغ شد به محل حكومت خود حركت كند، عمر بن سعد جنگ با امام حسين (ع) را خوش نمى‏داشت و مردد ماند و پاسخ روشنى به ابن زياد نداد، ابن زياد باو گفت فرمانى را كه براى تو نوشته‏ايم برگردان، گفت در
__________________________________________________
321- عقر نام دهكده‏اى نزديك كربلاست و در لغت به معنى نازايى و سرگشتگى است. م‏
322- ابن ابى الحديد در ص 169 ج 3 شرح خود بر نهج البلاغه چاپ محمد ابو الفضل ابراهيم ذيل خطبه شماره چهل و ششم اين موضوع را به تفصيل آورده است و براى اطلاع بيشتر بانجا مراجعه فرماييد. (م)
323- ماه محرم سال 61 هجرت مطابق با اكتبر 685 ميلادى و مهر است. م‏
324- سرزمين گسترده‏يى ميان رى و همدان كه دو بخش داشته و مشتمل بر حدود نود دهكده بوده است.
اخبارالطوال/ترجمه،ص:300
اين صورت مى‏روم و با همان ياران و كسانى كه قرار بود با او به رى و دستبى بروند حركت كرد و به امام حسين (ع) رسيد و حر بن يزيد هم با همراهان خود باو پيوست.
عمر بن سعد به قرة بن سفيان حنظلى گفت پيش امام حسين برو و از او بپرس چه چيزى موجب شده است اين جا بيايى، او آمد و اين پيام را گزارد، امام حسين فرمود از سوى من باو بگو كه مردم اين شهر براى من نامه نوشتند و متذكر شدند كه پيشوايى ندارند و از من خواستند پيش آنان بيايم و بايشان اعتماد كردم ولى به من مكر كردند با آنكه هيجده هزار مرد از ايشان با من بيعت كردند و چون نزديك رسيدم و از فريب آنان آگاه شدم خواستم به همانجا برگردم كه آمده‏ام ولى حر بن يزيد مرا از آن كار بازداشت و مرا در اين سرزمين فرود آورد و مرا با تو خويشاوندى نزديك است مرا آزاد بگذار تا برگردم.
قرة با پاسخ امام حسين (ع) پيش عمر بن سعد برگشت و عمر گفت سپاس خداى را سوگند به خدا اميدوارم كه از جنگ با امام حسين (ع) معاف باشم و سپس به ابن زياد نامه‏اى نوشت و اين خبر را باطلاع او رساند چون نامه او به ابن زياد رسيد در پاسخ نوشت:
" مضمون نامه‏ات را فهميدم اكنون بيعت با يزيد را به حسين (ع) پيشنهاد كن هر گاه او و همه همراهانش بيعت كردند مرا آگاه كن تا نظر خودم را بنويسم".
چون اين نامه به عمر بن سعد رسيد گفت خيال نمى‏كنم ابن زياد صلح و مسالمت را بخواهد، عمر بن سعد نامه ابن زياد را براى امام حسين (ع) فرستاد و امام به فرستاده او فرمود هرگز تقاضاى ابن زياد را نخواهم پذيرفت، مگر چيزى جز مرگ است، مرگ خوش باد.
عمر بن سعد اين پاسخ را براى ابن زياد نوشت كه سخت خشمگين شد و با ياران خود به نخيله رفت و اردو زد.
آنگاه حصين بن نمير و حجار بن أبجر و شبث بن ربعى و شمر بن ذى الجوشن را فرمان داد به لشكر ابن سعد بروند و او را بر آن كار يارى دهند شمر هماندم فرمان او را اجرا كرد ولى شبث بن ربعى تظاهر به بيمارى كرد و
اخبارالطوال/ترجمه،ص:301
ناخوشى را بهانه آورد، ابن زياد باو گفت تمارض مى‏كنى؟ اگر مطيع مايى به جنگ دشمن ما برو و شبث چون اين سخن را شنيد حركت كرد، همچنين حارث ابن يزيد بن رويم را گسيل داشت.
گويند ابن زياد هر گاه كسى را با گروه زيادى به جنگ و پيكار با امام حسين (ع) روانه مى‏كرد آن شخص فقط با عده كمى به كربلا مى‏رسيد كه مردم جنگ با امام حسين را خوش نداشتند و آنرا ناپسند مى‏دانستند و از آن سر باز مى‏زدند.
ابن زياد سويد بن عبد الرحمن منقرى را همراه سوارانى به كوفه فرستاد و دستور داد در كوفه جستجو كند و هر كس را كه از رفتن خوددارى كرده است پيش او بياورد، همچنان كه سويد در كوفه مشغول گشت و جستجو بود مردى از شاميان را كه براى مطالبه ميراث خود به كوفه آمده بود ديد او را گرفت و پيش ابن زياد فرستاد و ابن زياد دستور داد گردنش را زدند، مردم كه چنين ديدند حركت كردند و رفتند.
گويند، ابن زياد به عمر بن سعد نوشت كه از حسين (ع) و ياران او آب را بازگير و نبايد يك جرعه آب بنوشند همچنان كه اين كار را نسبت به عثمان بن عفان پرهيزگار انجام دادند.
و چون اين نامه رسيد عمر بن سعد به عمرو بن حجاج فرمان داد كه با پانصد سوار به كنار شريعه فرات برود و مانع از آن شود كه امام حسين و يارانش آب بردارند و اين سه روز پيش از شهادت آن حضرت بود و ياران امام حسين لب تشنه ماندند.
گويند چون تشنگى بر حسين (ع) و يارانش سخت شد به برادر خود عباس بن على (ع) كه مادرش از قبيله بنى عامر بن صعصعه بود فرمان داد همراه سى سوار و بيست پياده هر يك مشكى بردارند و بروند آب بياورند و با هر كس كه مانع ايشان شود جنگ كنند.
عباس (ع) به سوى آب رفت و پيشاپيش آنان نافع بن هلال حركت مى‏كرد تا نزديك شريعه رسيدند، عمرو بن حجاج از ايشان جلوگيرى كرد ولى عباس (ع) با همراهان خود با آنان جنگ كرد و آنها را كنار زد و پيادگان ياران‏
اخبارالطوال/ترجمه،ص:302
امام حسين (ع) مشكها را از آب پر كردند و عباس با ياران خود به حمايت از ايشان پرداخت و آنان آب را به لشكر امام حسين (ع) رساندند.
پس از آن ابن زياد به ابن سعد چنين نوشت:
من ترا پيش حسين (ع) نفرستاده‏ام كه امروز و فردا كنى و براى او آرزوى سلامت و زنده ماندن داشته باشى و براى اين هم نفرستاده‏ام كه شفيع او پيش من باشى بر او و يارانش پيشنهاد كن كه تسليم فرمان من شوند اگر پذيرفتند او و يارانش را پيش من بفرست و اگر سرپيچى كردند بر او حمله كن كه او نافرمان و گردن‏كش و تفرقه‏انداز است و اگر اين كار را انجام نمى‏دهى از لشكر ما كناره بگير و لشكر را به شمر بن ذى الجوشن واگذار و ما فرمان خود را به تو ابلاغ كرديم. عمر بن سعد به ياران خود دستور حمله داد، آنان شامگاه روز پنجشنبه نهم محرم يعنى شب جمعه حمله كردند و امام حسين (ع) از آنان خواست كه جنگ را به فردا موكول كنند و پذيرفتند.
گويند امام حسين (ع) به ياران خود دستور فرمود خيمه‏هاى خود را متصل به يك ديگر كنند و خودشان در برابر خيمه‏ها باشند و پشت خيمه‏ها خندقى حفر و آنرا از نى و هيزم انباشته كنند و آتش بزنند تا دشمن نتواند از پشت خيمه‏ها حمله كند و وارد شود.
گويند چون عمر بن سعد نماز صبح گزارد همراه ياران خود حمله را شروع كرد عمرو بن حجاج را بر پهلوى راست سپاه و شمر بن ذى الجوشن را كه نام اصلى او شرحبيل بن عمرو بن معاويه و از خانواده وحيد قبيله بنى عامر بن صعصعه است بر پهلوى چپ و عروة بن قيس را بر سواران و شبث بن ربعى را بر پيادگان گماشت و پرچم را به زيد غلام خود سپرد.
امام حسين عليه السلام هم ياران خود را كه سى و دو سوار و چهل پياده بودند آرايش جنگى داد زهير بن قين را بر سمت راست و حبيب بن مظاهر را بر سمت چپ گماشت و پرچم را به برادرش عباس سپرد و خود و همراهانش برابر خيمه‏ها ايستادند.
حر بن يزيد كه راه را بر امام حسين بسته بود پيش آن حضرت آمد و
اخبارالطوال/ترجمه،ص:303
گفت همانا از من كارى سر زد و اكنون آمده‏ام تا جان خود را فداى تو كنم آيا معتقدى كه اين جان بازى موجب پذيرفته شدن توبه من خواهد بود؟ امام حسين فرمود آرى همين توبه تو است بر تو مژده باد كه تو به خواست خداوند متعال در دنيا و آخرت آزادى.
گويند، عمر بن سعد به غلام خود زيد گفت پرچم را جلو ببر و او پرچم را جلو برد و جنگ در گرفت، ياران امام حسين (ع) پيكار مى‏كردند و شهيد مى‏شدند تا آنكه هيچكس جز افراد خانواده آن حضرت با او باقى نماند.
نخستين كس از ايشان كه به ميدان رفت و جنگ كرد على بن حسين كه همان على اكبر است بود و همواره پيكار كرد تا شهيد شد مرة بن منقذ عبدى بر او نيزه زد و او را بر زمين انداخت و سپس شمشيرها او را فروگرفت و شهيد شد. سپس عبد الله پسر مسلم بن عقيل شهيد شد عمرو بن صبح صيداوى بر او تيرى زد و كشته شد. پس از او عدى پسر عبد الله بن جعفر طيار بدست عمرو بن نهشل تميمى شهيد شد و سپس عبد الرحمن پسر عقيل با تير عروة خثعمى شهيد شد، پس از او برادرش محمد پسر عقيل با تير لقيط بن ناشر جهنى شهيد شد و پس از او قاسم پسر امام حسن (ع) با شمشير عمرو بن سعد بن مقبل اسدى شهيد شد، و پس از او برادرش ابو بكر پسر امام حسن (ع) با تير عبد الله بن عقبه غنوى شهيد شد.
گويند چون عباس (ع) چنين ديد به برادران خود عبد الله و جعفر و عثمان فرزندان على كه بر همه ايشان درود باد گفت جان من فدايتان قدم پيش نهيد و از سرور خود دفاع كنيد و در راه او كشته شويد، مادر اين چهار بزرگوار ام البنين عامرى از خاندان وحيد است، آنان همگى پيش رفتند و روياروى دشمن سر و گردن خويش را سپر بلا قرار دادند. هانى بن ثويب حضرمى بر عبد الله بن على حمله كرد و او را كشت و سپس بر برادرش جعفر بن على (ع) هم حمله كرد و او را هم شهيد كرد.
يزيد اصبحى تيرى به عثمان بن على زد و او را شهيد كرد و سپس سر او را جدا كرد و پيش عمر بن سعد آورد و گفت به من پاداش بده عمر گفت پاداش خود را از اميرت عبيد الله بن زياد مطالبه كن.
عباس (ع) همچنان پيشاپيش امام حسين (ع) ايستاده بود و جنگ مى‏كرد
اخبارالطوال/ترجمه،ص:304
و امام حسين (ع) به هر سو مى‏رفت او هم به همان سو مى‏رفت تا شهيد شد رحمت خدا بر او باد. امام حسين (ع) تنها ماند مالك بن بشر كندى بر آن حضرت حمله كرد و شمشيرى بر سرش زد، شب كلاهى از خز بر سر امام (ع) بود كه شمشير آنرا دريد و سر را زخمى كرد، حسين (ع) آن را از سر افكند و شب كلاه ديگر خواست و بر سر نهاد و بر آن عمامه بست و بر زمين نشست و كودك كوچك خود را خواست و او را در دامن نشاند مردى از بنى اسد او را هدف تيرى بلند قرار داد و در دامن پدر شهيد كرد.
امام حسين (ع) همچنان مدتى نشسته بود و اگر مى‏خواستند او را بكشند مى‏توانستند ولى هر قبيله اقدام بر آن كار را به قبيله ديگر واگذار مى‏كرد و كشتن امام حسين (ع) را خوش نمى‏داشت.
امام حسين (ع) سخت تشنه بود قدح آبى خواست و چون آنرا به دهان خود نزديك ساخت حصين بن نمير تيرى بر آن حضرت زد كه به دهانش خورد و مانع از آشاميدن شد و امام (ع) قدح را رها فرمود. [325] حسين (ع) چون ديد قوم از نزديك شدن باو خوددارى مى‏كنند برخاست و پياده بسوى فرات حركت فرمود كه ميان او و آب مانع شدند و به جاى نخست خود برگشت.
در اين هنگام مردى از قوم تيرى بر آن حضرت زد كه بر دوش او فروشد و حسين عليه السلام [326] آنرا از شانه خود بيرون كشيد، زرعة بن شريك تميمى شمشيرى بر آن حضرت فرود آورد كه امام دست خود را سپر قرار داد و شمشير بر دستش فرود آمد، سنان بن اوس نخعى با نيزه حمله كرد و نيزه زد و حضرت در افتاد.
خولى بن يزيد اصبحى از اسب پياده شد كه سر آن حضرت را جدا كند دستش لرزيد و نتوانست برادرش شبل بن يزيد پياده شد و سر امام حسين (ع) را
__________________________________________________
325- اين مقتل كه دينورى نوشته است در موارد متعدد با ديگر مقاتل اهل سنت و مقاتل شيعيان تفاوت دارد براى اطلاع بيشتر بايد به ارشاد شيخ مفيد درگذشته 413 هجرى مراجعه كرد- م.
326- همه مواردى كه بصورت عليه السلام نوشته‏ام در متن چاپى كتاب آمده است. م‏
اخبارالطوال/ترجمه،ص:305
بريد و به برادرش خولى داد، آنگاه مردم آن روناس و خضاب‏ها را به غارت بردند و آنچه در خيمه‏ها بود نيز غارت شد. از همه ياران امام حسين عليه السلام و فرزندانش و برادرزادگانش فقط دو پسر او على اصغر كه در سنين بلوغ بود [327] و عمر كه چهار ساله بود زنده ماندند و جان سالم بردند، و از ياران او هم دو نفر زنده ماندند يكى مرقع بن ثمامة اسدى كه عمر بن سعد او را پيش ابن زياد فرستاد و ابن زياد هم او را به ربذه [328] تبعيد كرد، مرقع تا هنگام مرگ يزيد و گريز ابن زياد به شام در ربذه بود و پس از آن به كوفه برگشت، ديگرى برده‏اى از بردگان رباب مادر سكينه بود كه پس از شهادت امام حسين (ع) او را گرفتند و خواستند گردنش را بزنند بانان گفت من برده زر خريدم و رهايش كردند.
عمر بن سعد هماندم سر امام حسين را همراه خولى بن يزيد اصبحى پيش ابن زياد گسيل داشت و خودش پس از كشته شدن امام حسين دو روز ديگر در كربلا بماند و سپس فرمان حركت داد و سرهاى شهدا را كه هفتاد و دو سر بود بر نيزه‏ها نصب كردند، قبيله هوازن بيست و دو سر و قبيله تميم هفده سر را همراه حصين بن نمير حمل مى‏كردند و قبيله كنده سيزده سر همراه قيس بن اشعث بردند و بنى اسد شش سر را همراه هلال اعور مى‏آوردند و قبيله ازد پنج سر همراه عيهمة بن زهير و قبيله ثقيف دوازده سر همراه وليد بن عمرو آوردند. عمر بن سعد دستور داد زنان و خواهران و دختران و كنيزان امام حسين (ع) را در كجاوه‏هاى پوشيده بر شتران سوار كردند فاصله ميان رحلت پيامبر (ص) و شهادت امام حسين (ع) پنجاه سال بود.
گويند، چون سر حسين عليه السلام را پيش ابن زياد آوردند و برابر او نهادند با چوب خيزران شروع به زدن به دندانهاى پيشين آن حضرت كرد، زيد بن ارقم كه از اصحاب پيامبر (ص) است حضور داشت [329] به ابن زياد گفت هان‏
__________________________________________________
327- مقصود از على اصغر حضرت امام زين العابدين است و بنابر مشهور تولد ايشان در سال 38 هجرت است و در محرم 61 بيست و دو ساله بوده‏اند، ر. ك، كلينى، اصول كافى ج 2 ص 368 چاپ علميه. م‏
328- دهكده‏اى در سه ميلى مدينه و نزديك ذات عرق كه محل تبعيد ابو ذر هم بوده است.
329- زيد بن ارقم از قبيله خزرج و از انصار است، در هفده جنگ شركت كرده است در جنگ بدر و أحد به سبب خردسالى برگردانده شد وفات او را در سال 68 هجرت نوشته‏اند، براى اطلاع بيشتر ر. ك، ابن اثير، اسد الغابه ج 2 ص 219- م.
اخبارالطوال/ترجمه،ص:306
چوبدست خود را از اين دندان‏ها بردار كه خود ديدم رسول خدا (ص) آنها را مى‏بوسيد، آنگاه عقده گلوى او را فشرد و گريست ابن زياد باو گفت براى چه مى‏گريى؟ خدا چشمت را گريان دارد به خدا سوگند اگر نه اين بود كه پيرى خرف شده‏اى گردنت را مى‏زدم.
گويند سرها را شمر بن ذى الجوشن پيشاپيش عمر بن سعد مى‏برد، و گويند مردم دهكده غاضريه جمع شدند و اجساد را دفن كردند.
از حميد بن مسلم نقل شده كه گفته است عمر بن سعد دوست من بود پس از آنكه از كربلا برگشت پيش او رفتم و از حال او پرسيدم گفت از حال من مپرس كه هيچ مسافرى بدتر از من به خانه خود برنگشته است رحم و خويشاوندى نزديك را قطع كردم و مرتكب گناهى بزرگ شدم.
گويند، آنگاه ابن زياد على بن حسين (ع) و زنانى را كه همراهش بودند با زحر بن قيس و محقن بن ثعلبة و شمر بن ذى الجوشن پيش يزيد بن معاويه به شام فرستاد و آنان به شام و دمشق رفتند و سر امام حسين (ع) را پيش او انداختند و شمر بن ذى الجوشن چنين گفت:
" اى امير مؤمنان، اين مرد همراه هيجده تن از خويشاوندان و شصت تن از شيعيان خود پيش ما آمد، به سوى آنان رفتيم و خواستيم كه تسليم فرمان امير ما عبيد الله بن زياد يا آماده براى جنگ شوند، صبح زود هنگام برآمدن آفتاب بانان حمله برديم و ايشان را از هر سو محاصره كرديم و چون شمشيرهاى ما آنان را فروگرفت به اين سو و آن سو گريختند و پناهگاهى نيافتند گويى كبوترانى بودند كه از شاهين بگريزند و باندازه كشتن يك پروارى يا خواب نيمروزى وقت گرفت كه همه را از پاى در آورديم. و هم اكنون بدنهاى ايشان برهنه و جامه‏هايشان و چهره‏هايشان خاك‏آلوده است، بادها بر آنها مى‏وزد كركس‏ها و پرندگان لاشخوار بديدارشان مى‏آيند." چون يزيد اين را شنيد چشمانش اشك‏آلود شد و گفت" اى واى بر شما من به اطاعت و فرمانبردارى شما بدون كشتن حسين هم راضى بودم خداوند ابن مرجانه را لعنت كند به خدا سوگند اگر من با او طرف مى‏شدم او را مى‏بخشيدم خداوند ابا عبد الله را رحمت كناد".
اخبارالطوال/ترجمه،ص:307
سپس باين بيت تمثل جست:
" سرهاى مردانى را كه بر ما عزيز بودند شكافتيم و آنان نافرمان بردارتر و ستمكارتر بودند".
سپس فرمان داد زنان و فرزندان را به حرم‏سراى او ببرند و هر گاه يزيد غذا مى‏خورد على بن حسين (ع) و برادرش عمر را [330] فرامى‏خواند و همراه او غذا مى‏خوردند روزى به عمر گفت آيا حاضرى با اين پسرم خالد كشتى بگيرى؟ و خالد هم سن و سال او بود، عمر گفت بهتر است شمشيرى به من بدهى و شمشيرى باو تا با او جنگ كنم و تو بنگرى كه كداميك از ما پايدارتريم، يزيد او را در آغوش گرفت و اين مثل را گفت:
" خوى و عادتى است كه از اخزم آنرا مى‏شناسم و مگر مار چيزى جز مار مى‏زايد" [331] آنگاه دستور داد آنان را به بهترين وجهى مجهز كنند و به على بن حسين (ع) گفت همراه اين بانوان و كسان خود حركت كن و ايشان را به مدينه ببر.
مردى را هم همراه سى سوار با آنان روانه كرد و دستور داد پيشاپيش ايشان حركت كند و دورتر از ايشان فرود آيد تا آنان را به مدينه برساند. گويند، عبيد الله بن حر از اينكه دعوت امام حسين (ع) را در محل قصر مقاتل براى همراهى و يارى دادن نپذيرفته بود سخت پشيمان شد و چند شعر باين مضمون سرود:
" چه اندوهى كه تا زنده باشم در گلو و سينه‏ام جاى‏گزين است.
هنگامى كه حسين (ع) از من بر دشمنان و ستمگران يارى مى‏طلبيد.
فراموش نمى‏كنم بامدادى را با اندوه مى‏گفت آيا مرا رها مى‏كنى و تصميم دارى بروى؟
اگر آه و اندوه دل شخص زنده‏اى را مى‏شكافت هر آينه دل من تا كنون شكافته شده بود."
__________________________________________________
330- بزرگان علماى شيعى چون شيخ مفيد و شيخ طبرسى و مجلسى، ميان پسران حضرت امام حسين (ع) از عمر نام نبرده‏اند، چنين بنظر ميرسد كه اين داستان ساخته و پرداخته طرفداران بنى اميه است. (م)
331- أخزم نام مردى است كه نسبت به پدرش بدرفتار بود مرد و پسرانى باقى گذاشت كه پدر بزرگ خود را مى‏زدند و او چنين مى‏گفت براى اطلاع بيشتر، ر. ك، ميدانى، مجمع الامثال شماره 1933. (م)
اخبارالطوال/ترجمه،ص:308
سپس با حالت اعتراض بر ابن زياد از كوفه بيرون آمد و آهنگ سرزمين جبال كرد و گروهى از مستمندان و درويشان كوفه هم از او پيروى كردند. [332]
عبد الله بن زبير:
گويند ابن زبير پس از آنكه به مكه رفت و امام حسين (ع) از مكه به قصد كوفه بيرون شد همواره مى‏گفت" من در اطاعت هستم ولى با هيچكس بيعت نمى‏كنم و پناهنده به اين بيت الحرام هستم".
يزيد بن معاويه مردى را همراه ده تن از نگهبانان خود فرستاد و باو گفت برو و بنگر كه ابن زبير در چه حال است اگر مطيع بود از او بيعت بستان و اگر نپذيرفت زنجير بر گردن و دستهاى او بگذار و او را پيش من بياور.
چون آن مرد نگهبان نزد ابن زبير آمد و گفت براى چه منظورى آمده است ابن زبير به اين شعر مثل زد:
" در مقابل كارى كه بر حق نباشد ملايم نمى‏شوم مگر وقتى كه ريگ زير دندان نرم شود" و به نگهبان گفت پيش سالار خود برگرد و باو بگو كه خواسته او را نخواهم پذيرفت، نگهبان گفت مگر در اطاعت نيستى؟ گفت چرا ولى خود را در اختيار تو نمى‏گذارم و هرگز اين كار را نخواهم كرد.
نگهبان پيش يزيد برگشت و آنچه را گفته بود باو خبر داد. يزيد ده تن از بزرگان شام را كه نعمان بن بشير انصارى و عبد الله بن عضاة اشعرى كه مردى نيكوكار بود و مسلم بن عقبه كه خدايش لعنت كناد از ايشان بودند فرستاد و بانان گفت برويد و بار ديگر او را به اطاعت و هماهنگى با جماعت دعوت كنيد و باو بگوييد كه پسنديده‏تر كارى در نظر من آن است كه قرين سلامت و آشتى باشد.
آنان حركت كردند و به مكه رسيدند و در مسجد الحرام پيش ابن زبير رفتند و او را به اطاعت و بيعت با يزيد دعوت كردند.
__________________________________________________
332- خوانندگان گرامى توجه دارند كه بروزگار دينورى مخصوصا هنگام حكومت متوكل و پس از او بنى عباس نسبت به علويان سخت‏گيرى مى‏كرده‏اند و خصوصا نسبت به مرقد منور حسينى و زائران آن حضرت، بنابر اين تا حدودى بايد عذر دينورى را در تلخيص نسبى فاجعه كربلا موجه دانست و همان طور كه قبلا هم متذكر شدم براى اطلاع دقيق و بيشتر بايد به كتاب‏هاى ديگر مراجعه كرد. (م)
اخبارالطوال/ترجمه،ص:309
ابن زبير به عبد الله عضاة گفت آيا جنگ كردن با من در اين حرم رواست؟ گفت اگر بيعت با امير مؤمنان را نپذيرى آرى، ابن زبير اشاره به يكى از كبوتران مسجد كرد و گفت آيا كشتن اين كبوتر حلال است؟
ابن عضاة كمان خود را برداشت و تيرى در آن نهاد و همان كبوتر را نشانه گرفت و خطاب به كبوتر گفت اى كبوتر آيا تو از اطاعت امير مؤمنان سرپيچى مى‏كنى؟ و به ابن زبير نگريست و گفت اگر اين كبوتر مى‏گفت آرى همانا آنرا مى‏كشتم.
ابن زبير با نعمان بن بشير خلوت كرد و باو گفت ترا به خدا سوگند مى‏دهم كه بگويى من در نظرت بهترم يا يزيد؟ گفت حتما تو بهترى، پرسيد پدر من بهتر است يا پدر او؟ گفت بدون ترديد پدر تو، پرسيد مادر من بهتر است يا مادر او؟ گفت البته مادر تو، پرسيد خاله من بهتر است يا خاله او؟ گفت البته خاله تو، پرسيد عمه من بهتر است يا عمه او؟ گفت بدون ترديد عمه تو، كه پدرت زبير است و مادرت اسماء دختر ابو بكر و خاله‏ات عايشه و عمه‏ات خديجه دختر خويلد. [333] ابن زبير گفت با اين حال آيا به من سفارش مى‏كنى كه با يزيد بيعت كنم؟
نعمان گفت اكنون كه راى مرا پرسيدى نه اين عقيده را ندارم و از اين پس هرگز پيش تو نمى‏آيم.
آن گروه هم به شام برگشتند و به يزيد خبر دادند كه ابن زبير پيشنهادى را نخواهد پذيرفت، مسلم بن عقبه مرى به يزيد گفت اى امير مؤمنان ابن زبير با نعمان بن بشير خلوت كرد و سخنانى باو گفت كه ما نفهميديم و اكنون فكر و نيت نعمان در بازگشت غير از فكرى است كه به هنگام حركت از پيش تو داشت، و چون اين گروه از پيش ابن زبير رفتند او بزرگان تهامه و حجاز را جمع كرد و آنان را به بيعت با خود فراخواند و همگان با او بيعت كردند غير از عبد الله عباس و محمد بن حنفيه كه از بيعت خوددارى كردند.
آنگاه ابن زبير دستور داد كارگزاران يزيد را از مكه و مدينه بيرون كردند
__________________________________________________
333- جناب خديجه سلام الله عليها عمه زبير است نه عمه عبد الله بن زبير، ر. ك، ابن سعد، طبقات ج 3 ص 100 چاپ بيروت و ترجمه آن به قلم اين بنده، م.
اخبارالطوال/ترجمه،ص:310
و مروان با فرزندان و افراد خاندان خود به شام رفت.
و چون بيعت اهل حجاز و تهامه با عبد الله بن زبير باطلاع يزيد رسيد، حصين بن نمير سكونى و حبيش بن دلجة قينى و روح بن زنباع جذامى را برگزيد و همراه هر يك از ايشان لشكرى روانه كرد و فرماندهى تمام لشكرها را به مسلم بن عقبة مرى داد و آنها را تا محل آبى كه نامش وبرة و نزديك‏ترين آبهاى شام به حجاز است بدرقه كرد و چون از ايشان جدا مى‏شد به مسلم گفت:
" اهل شام را از آنچه مى‏خواهند با دشمن خود انجام دهند بازمدار و از راه مدينه برو اگر آنان با تو جنگ كردند با ايشان جنگ كن و در صورتى كه پيروز شدى سه روز مدينه را غارت كن". يزيد سپس اين شعر را خواند" هنگامى كه سپاهيان حركت كردند و انبوه سواران به وادى القرى رسيدند به ابو بكر (يعنى ابن زبير) بگو آيا سپاهيان مرد مست را مى‏بينى؟" و اين بدان جهت بود كه ابن زبير يزيد را همواره" مست مى‏ناميد".
چون خبر آمدن سپاه به مردم مدينه رسيد براى جنگ آماده شدند، قريشيان ساكن مدينه عبد الله بن مطيع عدوى را به فرماندهى خود برگزيدند [334] و انصار عبد الله پسر حنظله غسيل الملائكة را بر خود فرماندهى دادند و به ناحيه حره (سنگلاخ بيرون مدينه) رفتند و اردو زدند و شاعرشان در اين باره مى‏گويد:
" در خندقى كه با مجد آميخته است نبردى است كه سالهاست مى‏جوشد، تو از ما نيستى و دايى تو هم از ما نيست اى تباه‏كننده نماز براى شهوتها".
لشكر يزيد رسيد و با آنان جنگ كردند و فراوان كشته شدند.
گروهى از شاميان از ناحيه بنى حارثه وارد مدينه شدند بنى حارثه همانهايى هستند كه در زمان پيامبر (ص) به دروغ مى‏گفتند" همانا خانه‏هاى ما بى‏دفاع است" [335]
__________________________________________________
334- عبد الله بن مطيع در روزگار پيامبر متولد شد و رسول خدا كام او را برداشت، او از جنگ حره گريخت و به عبد الله بن زبير پيوست و با او كشته شد، ر. ك، ابن اثير، اسد الغابه ج 3 ص 262 (م).
335- بخشى از آيه 13 سوره 33 (احزاب) براى اطلاع بيشتر از اين گفتار منافقان و بنى حارثه. ك، طبرسى، مجمع البيان ج 8- 7 ص 347 چاپ بيروت. م‏
اخبارالطوال/ترجمه،ص:311
مردم مدينه كه مشغول جنگ بودند ناگاه و بدون آنكه متوجه باشند از پشت سر مورد هجوم شاميان قرار گرفتند عبد الله بن حنظله امير انصار و عمرو بن حزم انصارى قاضى مدينه كشته شدند و شاميان سه شبانه روز خون و اموال مسلمانان مدينه را حلال و روا دانستند.
روز چهارم مسلم بن عقبه نشست و ايشان را به بيعت دعوت كرد، نخستين كس كه پيش او آمد يزيد بن عبد الله بن ربيعة بن اسود بود كه ام سلمه همسر پيامبر مادر بزرگ او بود، مسلم باو گفت با من بيعت كن، گفت با تو بيعت مى‏كنم به كتاب خدا و سنت پيامبر (ص)، مسلم گفت نه كه بايد بيعت كنى به اينكه همه شما اسيران جنگى امير مؤمنان هستيد و او نسبت به اموال و فرزندان شما هر گونه كه بخواهد عمل كند.
يزيد بن عبد الله از بيعت خوددارى كرد و مسلم دستور داد گردنش را زدند، پس از او محمد بن ابى جهم بن حذيفه عدوى آمد و مسلم باو گفت تو همانى كه پيش امير مؤمنان آمدى و او ترا گرامى داشت و پاداش داد و چون به مدينه برگشتى گواهى دادى كه او باده‏نوشى مى‏كند و از اين پس ديگر هرگز چنان گواهى نخواهى داد، گردنش را بزنيد و گردن او را زدند، آنگاه معقل بن سنان اشجعى كه هم‏پيمان بنى هاشم بود آمد، مسلم باو گفت آيا به ياد دارى روزى را كه در طبريه [336] از كنار من گذشتى و به تو گفتم از كجا مى‏آيى؟
گفتى يك ماه راه رفتيم و كوفته و خسته شديم و دست خالى بازمى‏گرديم و بزودى به مدينه مى‏رويم و اين يزيد بن معاويه تبهكار را از خلافت خلع و با مردى از فرزندان مهاجران بيعت مى‏كنيم؟ و بدان كه من همان روز سوگند خوردم كه در هر جا به تو دست يابم ترا بكشم و اى ابله اكنون خداوند مرا بر تو پيروزى داد قبيله اشجع را با كار خلافت چه كار كه كسى را عزل يا نصب كند، گردنش را بزنيد و گردنش را زدند. پس از او عمرو پسر عثمان پيش آمد، مسلم باو گفت تو ناپاك پسر پاكى، كه اگر شاميان پيروز شوند مى‏گويى من پسر عثمانم و اگر حجازى‏ها پيروز شوند مى‏گويى من يكى از شمايم و با اين وضع براى امير
__________________________________________________
336- نام شهرى كنار درياچه‏يى به همين نام در شمال سوريه كه داراى آبهاى معدنى گرم هست و حمام‏هايى آنجا ساخته شده است.
اخبارالطوال/ترجمه،ص:312
مؤمنان فتنه‏انگيزى مى‏كنى، ريش او را از بن بكنيد، و چنان كردند حتى يك موى در ريش او باقى نگذاشتند، عبد الملك بن مروان برخاست و درخواست كرد او را ببخشد و مسلم او را بخشيد، آنگاه على بن حسين (ع) آمد، مسلم او را نزد خود و روى فرش خود نشاند و گفت همانا امير مؤمنان درباره تو به من سفارش كرده است، على بن حسين (ع) فرمود من از كارى كه مردم مدينه انجام دادند خرسند نبودم، گفت آرى و سپس آن حضرت را بر استرى سوار كردند و به خانه‏اش برگرداندند. مسلم فرستاد تا على پسر عبد الله بن عباس را براى بيعت بياورند او را از خانه‏اش بيرون كشيدند و آوردند، حصين بن نمير كه از دايى‏هاى على بود او را ديد و از دست پاسبانان بيرون آورد مسلم باو گفت فرستاده بودم بيايد بيعت كند او را بياور، حصين پيام داد على آمد و بيعت كرد، دختر اشعث بن قيس كه از همسران امام حسين (ع) بود به مسلم بن عقبه پيام داد كه خانه‏اش را غارت كرده‏اند، مسلم دستور داد هر چه از او به غارت برده‏اند پس دهند آنگاه با لشكر آهنگ مكه كرد و براى يزيد نوشت كه در مدينه چه كرده است، يزيد به اين ابيات تمثل جست:
" اى كاش نياكان من در بدر بى‏تابى خزرجى‏ها را از ضربه نيزه‏ها مى‏ديدند.
هنگامى كه در قباء ضربه‏ها به بر و پهلوى آنان مى‏خورد و كشتار در قبيله عبد الاشهل ادامه داشت".
و چون مسلم بن عقبه به گردنه هرشى [337] رسيد بيمار شد و مرگ او فرارسيد گفت مرا بنشانيد او را نشاندند و تكيه دادند گفت امير مؤمنان به من دستور داده است كه اگر در اين راه مردم حصين بن نمير را فرمانده لشكر سازم و اگر اختيار با خودم بود او را فرمانده نمى‏كردم زيرا يمانى‏ها رقيق هستند ولى از فرمان امير مؤمنان سرپيچى نمى‏كنم.
آنگاه به حصين گفت چون به مكه رسيدى همان روز جنگ با ابن زبير را شروع كن و مردم شام را از هر كارى كه خواستند با دشمن خود انجام دهند منع‏
__________________________________________________
337- هرشى: نام گردنه‏يى در راه مكه و مدينه است.
اخبارالطوال/ترجمه،ص:313
مكن و سخن قريش را گوش مده كه مبادا ترا فريب دهند، مسلم مرد و بيمارى او درد گلو بود.
حصين بن نمير فرماندهى لشكر را بر عهده گرفت و حركت كرد تا به مكه رسيد.
عبد الله بن زبير با همه كسانى كه با او بودند در مسجد الحرام متحصن شد و حصين بن نمير دستور داد بر فراز كوه ابو قبيس [338] منجنيقهايى نصب كردند و از آنجا به مردم داخل مسجد سنگ پرتاب مى‏كردند.
در همين حال خبر مرگ يزيد بن معاويه به حصين بن نمير رسيد و او به ابن زبير پيام داد كسى كه ما را به جنگ تو فرستاد نابود شد آيا حاضرى صلح كنيم؟ و درهاى مسجد را بگشايى كه ما طواف كنيم و مردم با يك ديگر آمد و شد كنند.
ابن زبير اين پيشنهاد را پذيرفت و دستور داد درهاى مسجد را گشودند و حصين و يارانش شروع به طواف كردند، پس از نماز عشا كه حصين مشغول طواف بود ناگاه با ابن زبير روبرو شد، حصين دست او را گرفت و پوشيده باو چنين گفت:
آيا حاضرى با من به شام بيايى و من مردم را به بيعت با تو دعوت كنم كه كار مردم شام درهم ريخته است و امروز هيچكس را شايسته‏تر از تو نمى‏دانم و در شام كسى از دستور من سرپيچى نمى‏كند؟ عبد الله بن زبير به شدت دست خود را از دست او بيرون كشيد و با صداى بلند فرياد برآورد فقط در صورتى كه در مقابل هر يك از كشته‏شدگان حجاز ده تن از مردم شام را بكشم.
حصين گفت هر كس ترا از زيركان عرب تصور كند اشتباه كرده است من با تو پوشيده سخن مى‏گويم و به خلافت دعوت مى‏كنم و تو آشكارا مرا به جنگ دعوت مى‏كنى! و با همراهان خود به شام برگشت و چون به مدينه رسيد باو خبر دادند كه مردم مدينه بار ديگر براى جنگ با او آماده شده‏اند ايشان را خواست و گفت اين خبرى كه از شما به من رسيده است چيست؟ عذرخواهى‏
__________________________________________________
338- كوهى مشرف بر مكه و مسجد الحرام و بر سمت مغرب آن كه در دوره جاهلى به آن امين مى‏گفته‏اند كه حجر الاسود را در آن به امانت گذاشته بودند.
اخبارالطوال/ترجمه،ص:314
كردند و گفتند چنين قصدى نداشته‏ايم.
ابو هارون عبدى مى‏گويد ابو سعيد خدرى [339] را با ريش سپيد ديدم كه موهاى دو طرف آن ريخته و وسط آن باقى مانده بود، گفتم اى ابو سعيد حال ريش تو چگونه است و بر سر آن چه آمده است؟ گفت اين كار ستمگران شامى در جنگ حره است، به خانه‏ام در آمدند و آنچه در آن بود حتى قدحى را كه در آن آب مى‏آشاميدم به غارت بردند و رفتند، پس از ايشان ده تن ديگر در آمدند و من به نماز ايستاده بودم خانه را جستجو كردند و چيزى در آن نيافتند، خشمگين شدند و مرا از جانمازم بلند كردند و بر زمين كوفتند و هر يك از ايشان هر چه از موهاى ريش من بدستش افتاد مى‏كند و آنچه كه مى‏بينى كم پشت و پراكنده است جاهايى است كه آنان كنده‏اند و آنچه پرپشت و انبوه مى‏بينى جاهايى است كه بر زمين بوده است و بان دسترس پيدا نكرده‏اند و آنرا همچنين كه مى‏بينى رها كرده‏ام تا با همين حال به محضر پروردگار خود بروم. [340]

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a><br><em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
5 + 14 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .
By submitting this form, you accept the Mollom privacy policy.